۱۶۸۱ - ... آنروز که راز برادرم فاش شد

1464-87

وحید از سانفرانسیسکو:

در جمع من و برادرکوچکترم شایان و خواهرانم، از همان کودکی تفاوت هایی بود، هرکدام اخلاق و منش و عادات و خواسته های متفاوتی داشتیم، ولی همه پشت هم ایستاده بودیم، چه در مدرسه، چه در محله و چه در جمع فامیل، هیچکس با ما درگیر نمیشد، چون ناگهان همه برسرش می ریختیم، تا آنجا که در محله، ما را مغول ها لقب داده بودند، لقب خوبی نبود، ولی برای تنبیه و ترس اطرافیان واجب بود.
مسئله ای که من از 13سالگی شایان متوجه شدم، علاقه او به جمع دخترها بود، ترجیح می داد با خواهرانم به خرید و سینما و مهمانی برود ولی مرا در مسابقات فوتبال محلی، مدرسه و جمع پسرها همراهی نکند، شاید آنروزها هیچکس نمی فهمید به راستی چه در پشت پرده می گذرد، همان سالها بود که پدرم بار سفر بسته و ابتدا من و خواهر بزرگم را به بهانه پذیرش در دانشگاهی در سانفرانسیسکو روانه خانه عموجان کرد و بعد هم بقیه آمدند و چون پدرم پیشاپیش تدارک این سفر را دیده بود، بمجرد ورود، به اتفاق عموها به کار خرید وفروش خانه و ریمادل کردن پرداخت و خوشبختانه بخاطر صداقت درکار و تجربه طولانی، در این کسب و کار موفق بود.
مادرم که سالها در ایران بعنوان آسیستان درمطب یکی از آشنایان کار میکرد، به تشویق من، یک دوره کوتاه مدت در کالج محلی گذراند و بعد هم با کمک زن عموی بزرگم، در یک کلینیک آشنا مشغول شد. در آن روزها من دوباره متوجه رفتار و کردار شایان شدم، ولی بدلیل اینکه اطلاعات تازه ای درمورد نوجوانان وجوانان هم جنس گرا و یا تمایل به هم جنس گرایی داشتم، برخوردم با شایان بسیار حساس شده بود، او را با دقت زیرنظر داشتم، همکلاسی ها و دوستان نزدیکش هم تقریبا رفتاری شبیه به او داشتند. درحالیکه دلم می خواست به برادر کوچکم که پر از چشمه های مهربانی و گذشت وفداکاری بود کمک کنم و بمرور تکیه گاه روحی اش باشم و امکان درد دل به او بدهم، در ضمن دلواپس بودم، که پدر ومادرم این مسئله را بفهمند و برخوردشان غیرمنطقی و غیرعادلانه باشد.
به هر بهانه ای شایان را به دیدن بعضی فیلمها بردم. یکبار حتی به دیدن فیلمی رفتیم که درهمین زمینه بود، وقتی فیلم تمام شد، از شایان پرسیدم چه عقیده ای داری؟ درحالیکه کمی دستپاچه شده بود گفت شما چه نظری دارید؟ گفتم من این آدمها را می فهمم، من می دانم که به ژن شان و به بسیاری از مسائل مربوط است که قابل بحث و بررسی و شناخت است. این آدمها نیاز به محبت بیشتر و توجه و حمایت دارند.
شایان صورتم را بوسید و گفت خوشحالم که روشنفکرانه و عادلانه، به این مسائل می اندیشی، باعث افتخار است چنین برادری داشتن. من او را بغل کردم و پیشانی اش را بوسیدم و دیگر حرفی نزدم، ولی یکی دو بار به او گفتم اگر درد دل و حرفی برای گفتن داشتی، من همیشه آماده شنیدن هستم.
با شروع رفت وآمد شایان با دوستان اش، دلواپسی من شدت گرفت، چون یکبار پدرم گفت چرا دوستان شایان کمی عجیب هستند، خیلی غیرعادی همدیگر را بغل می کنند؟ من گفتم شما خیال می کنید و برای اینکه شایان را هشیار کنم، یک شب علنی به او گفتم من به حالات تو و آنچه در تو می گذرد، آگاهم و بهمین جهت توصیه میکنم درخانه کمی مراقب باشی.
دو ماه بعد یک شب پدرم عصبانی به خانه آمد و گفت شایان کجاست؟ گفتم چه شده؟ مادرم سراسیمه جلو آمد و گفت کاری کرده؟ پدرم گفت یکی از دوستان من، در یک کافی شاپ رفتاری از شایان با همکلاسی اش دیده که من حاضر به قبول آن نیستم، من باید بدانم چه خبراست؟ من که قلبم به شدت میزد گفتم پدرجان! اجازه بدهید من دنبال این مسئله را بگیرم، در صلاح شما نیست، که چنین سئوالاتی را پیش بکشید. پدرم فریاد زد لطفا تربیت بچه ام را به من یاد ندهید، من تمام سالها با آبرو زندگی کرده ام، ابدا تحمل بعضی حرکات و رفتارها را ندارم. درهمان لحظه شایان وارد خانه شد، مادرم خواست او را از معرکه دور کند، ولی پدرم دست او را گرفته و با خشونت به اتاقش برد و در را بست، ما صدای فریادهای پدر را می شنیدیم، صدای گریه شایان را که کم کم خاموش شد وحتی یکبار صدای افتادن چیزی خانه را تکان داد، مادرم در را با همه نیرو باز کرد و بدرون رفت، شایان روی زمین نشسته بود، گریه می کرد و پدرم دستش به دلیل کوبیدن روی میز خونین بود.
من شایان را بیرون آوردم و مادر در را بست، ما صدای فریادهایشان را تا یک ساعت می شنیدیم، شایان به شدت می لرزید، من به او گفتم نگران نباش، بهرحال روزی باید پدر می فهمید، در نهایت من و تو یک آپارتمان می گیریم و ازاین خانه میرویم، شایان بغض کرده گفت واقعا چنین خواهی کرد؟ گفتم بله، تو برادر کوچکم هستی، من باید از تو حمایت کنم، پشت تو بایستم، تو که گناهی نکردی. حدود 4 ساعت بعد پدرم از اتاق بیرون آمد، یک ساک به دست شایان داد و گفت اثاثیه وکتاب هایت را جمع کن و ازاین خانه برو بیرون! قبل از آنکه من جلوی پدر بایستم، مادرم به من اشاره کرد و جلو پرید و گفت من هم با شایان میروم، پدرفریاد زد، پس هیچکدام تان بر نگردید، من خواستم حرفی بزنم، خواهرانم جلو آمدند، ولی مادرم چون همیشه با نگاهش به ما فهماند که ساکت باشیم، او درست فکر می کرد، نمی خواست در چنین رویداد و درگیری بزرگی، ما بکلی پدر را تنها بگذاریم، مادرم با یک چمدان با شایان خانه را ترک کردند و یک ساعت بعد خبرداد، که به خانه یکی از عموها که او هم انسان روشنفکر و با انصافی بود رفته، ولی بهتر است پدر درجریان قرارنگیرد.
آن شب هیچکدام نخوابیدیم. همه خسته و عصبی خانه را ترک کردیم، پدرم همچنان به زمین و آسمان ناسزا می گفت و بخت بد خود را لعنت می کرد. خواهرانم تازه متوجه واقعیت پشت پرده زندگی شایان شده و احساسات نشان دادند و بدون اطلاع پدر به سراغ مادر و شایان رفتند. مادر روزها دور از چشم پدر به خانه می آمد، غذا می پخت، خانه را تروتمیز میکرد و میرفت. پدر شبها به خانه می آمد، مدتی تلویزیون تماشا می کرد و بعد هم به اتاق خود میرفت و خانه را سکوت دور از انتظاری پوشانده بود، چون خواهرانم نیز گفتگوهای تلفنی و تماشای تلویزیون شان هم بسیار بیصدا بود.
20 روزی بود که این وضع ادامه داشت. تا یکروز که پدر برای آب دادن گلهای جلوی خانه رفته بود، پایش لیزخورد و بروی زمین معلق شد. من تازه از سرکار برگشته بودم، خواهرانم هنوز خانه نبودند، سراسیمه بیرون پریدم، ولی پدرم درحالیکه از یک پیشانی اش خون می آمد، تقریبا بیهوش روی زمین افتاده بود، با همه نیرو فریاد زدم، همسایه ها 911 را خبرکردند و نیم ساعت بعد پدر را به بیمارستان بردند. پلیس درباره علت حادثه پرسید و گزارش تهیه کرد و رفت. من بلافاصله به بیمارستان رفتم، خواهران و بعد مادر را خبر کردم. همه آمدند، همه مضطرب و گریان بودند پزشکان تشخیص خونریزی مغزی دادند، احتمال عمل جراحی میرفت، همین همه ما را نگران کرد، بیش از همه شایان اشک می ریخت، دور از چشم پرستاران به درون اتاق اورژانس رفته و خود را به بالین پدر رسانده بود، پرستاران می خواستند شایان را ازاتاق بیرون ببرند، ولی او با همه نیرو به تخت پدر چسبیده بود. ما هم بدرون رفتیم، در یک لحظه پدر چشم باز کرد و شایان را دید، هجوم پرستاران را دید و ما را دید، با صدای گرفته ای گفت پسرم را رها کنید. نگران من است... و در همان حال، شایان را با دستهای لرزان اش بغل کرد و ما همه بغض کرده به تماشا ایستاده بودیم.

1464-88