... فرهاد بشارتی

1683-45

‎برخلاف فصول دیگر ـ پاییز بدون سر و صدا به باغ منزل ما میامد، در همچین روزهایی بود که وقتی‌ به باغ میرفتم ـ از دست طبیعت و حکمت خداوند ـ سخت در فکر فرو میرفتم، آنچنان که با دیدن آن همه رنگ در یک جا بسیار خوشحال شده و به اطراف میدویدم و اینجور در کودکی خود شاد بودم.
‎در آن باغ، در آن دنیای رنگها ـ صدای خِش خِش برگهای خشک، صدای کلاغ‌های نا‌ نَجیب و بوی سرما به همراه بوی کاه گِل‌های قدیمی‌ ـ آنچنان مرا در گرفته و مشغولم می کرد که به هنگام ریزش باران پاییزی ـ همچنان سُجده بر قبله ی طبیعت کرده و ناگه صدای عزيز جانَم می آمد که فریاد زَنان مرا به داخل فرا خوانده و گوشزَد میکرد که پسر جان، عزیز دلم ـ آغاز مِهر است و سرآغاز درس است و وقت مدرسه، من با صورتی‌ براَفروخته از پایان بازی امّا شاد از آمدنِ پاییز به داخلِ باغ منزل رفته و آرام با دستم شاخه‌های اَطلَسی و گُلهای تاج خروسی را لمس کرده و اشعارِ کودکانه ی میخواندم.
‎اول مهر که می رسید، دلم مثل فاخته‌های وحشی شمیران ـ تُند تُند میزد، نه اینکه شاد از بازگُشایی مدرسه و سپس کلاس باشم، خیر، از جزئیات آن لذت می‌بردم، از دفتر‌های نو، انواع قلم و خودنویس و مداد‌های رنگی‌ آلمانی، کیف قهوه ای چرم و يقه هاى سفيد رنگ، موهای مدل چهار و آماده و گوش به زنگ.
‎پاییز آن سال، بعد از چند هفته بیماری، با دعا و نذرِ اَهالیِ منزل و لطفِ و کرَم خداوند ـ با آن همه جَلالت، بالاخره حالم بهتر شده و نظر مرحوم دکتر این بود که بهتر است کم کم به فعالّیت طُفولانه پرداخته ـ بلکه بیشتر عَرق کرده تا مبادا میکرب همچنان در اندرون بدنم بماند، عزيز جانم(مادربزرگم) که بسیار خوش از این واقعه بود ـ مهمانی داد و بسیار هدیه و چشم روشنی دادند، در بین این هدایا ـ چشمم به ساز قانون اى خورد که متعلق به يكى از بستگانم بود، ایشان خودشان قانون نمی زده و آن را به رسمِ هدیه دریافت کرده بوده و از خوش حادثه به من رسيده بود
‎یادگیری نَغمه‌های فرنگی‌ بسیار سخت و طاقت فرسا بوده و دلیلش بر این بود که در آغاز ساز قانون را ‎دوست داشتم نغمه هاى ايرانى بنوازم ـ برایم دشوار بود که در آن سنّ به هر دو مسلّط شده اما در طی سالهای بعد به این سازِ زیبا دل بستم و کم کم عاشقِ آن شدم.

1683-46

‎این عشق ـ این عشق اَبدی ـ با خارج شدن ما از مملکت ـ از من به دور نرفته و به خصوص هشت سالى در کشور امارات بیشتر در قانون نوازی کار کرده و همراه بزرگان موسيقى عرب كه به دعوت شيوخ به دبى ميامدند در راديو و تلويزيون اين كشور كوچك همكارى ميكردم و از انان بسيار اموختم هنوز البته دانش آموزی بیش ـ در این مَقوله نیستم.
‎و آن شاعر چه خوب گوشزد کرد که به خدا پاییز تنها بهاریست که عاشق شده و رنگ زردش از عشق نَهفته ـ به آن دوران که عشق از هوس به دور بود و اینک معشوقه او را فراموش کرده و ایشان اینچنن روز و شب را باخته و دیگر غم پِی‌ در پی‌ و انبوهی از ماتم و من گرفتار در یک قفسی سیمین امّا غمگین ـ به پشت سازم، آرام آرام آن چنان که فرا گرفتم ـ من ـ من مینوازم.
‎تو ـ تو عزیزم باید تک تک نغمه‌های ترانه پاییزی را در چشمانم جستجو کنی‌، تو ـ تو‌ ای مهربانم، باید آن گمشده من ـ آن تصویر پاییزی مرا اینک پیدا کنی‌، تو ـ ای ساز خوب من، همنشین روز‌های تنهائی من.
‎و من در آن فاصله‌های بین گذشته و حال، چه غریبانه غَرق میشوم ـ من به فردا تعّلق دارم اما تکّه تکّه احساساتم در گذشته و حال پراکنده شده و چه سخت آن را دوباره با هم یکی‌ کنم، انگشت هایم با بغضی شکننده ی درونم ـ به نتهاى قانون.. خُورده و نا‌ خودآگاه ـ غم آلود مینوازم، من نوازیدَن را این چنین ـ این جور پاییزی فرا گرفته ام.
‎دلم به شِکوه افتاده است، دل تنگم به نالِه ـ این دنیا را سالهاست که باخته، من انگاری دارم خواب میبینم، انگاری هنوز در آن زمانِ شادی کودکانه بسر برده و در خوابِ نیم روزی ـ این چنین رویا می بینم.
‎اما من این احلام ـ این لذت زودگذر را نمی‌‌خواهم، من این همه حکایت‌های رنگین اما بی‌ نتیجه ـ نمی‌ خواهم، من پاییز را بی‌ گذشته نخواسته و بی‌ حال ـ هیچ وقت نمی‌‌خواهم، هر قدر که سرگردان باشم، دور از تو ـ این و آن باشم، در عذابی اَلیم باشم، من پاییز را بی‌ تو نمی‌‌خواهم.
‎من خائن به وطنم، من خائن به میهنم،
‎اگر وطن مُردن از گرسنگی در کنار خیابانهاست،
‎اگر وطن مکیدن خون سرخ مردم در بازداشتگاه های شماست،
‎اگر وطن چنگال اربابانتان است،
‎اگر وطن حکومت باطوم و چماق است،
‎اگر وطن نجات نیافتن از جهل گندیده‌تان است من خائن به وطنم!
• هنوز قانون می‌‌نوازم، شاید غمگین تر، شاید با بغضی شکسته تر اما همچنان آن را پاییزی مینوازم.
ادامه دارد

1683-47