یادمان استاد فرهنگ فرهی

1689-8

1689-14

1689-9

در ادامه یادداشتهای یادبود استاد فرهنگ فرهی در زیر نوشته ای از علیرضا میبدی را می خوانید که برای مجموعه ترانه های منتخب فرهنگ فرهی در «باران نور» نوشته بود.

**

نه موقع گل دادن
نه فصل شکوفائی ست...
در زیر لحاف برف
خواب است زمین خواب است.
گل داده نگاهش کن
آن زنبق صحرائی
سر داده به آغوش
یک خار بیابانی
با آنهمه زیبایی
آنهم نه به تابستان
در برف زمستانی !
این پیر دوست داشتنی به همان زنبق صحرائی می ماند که بی هنگام از خواب زمستانی برخاست، سر از برف برون آورد و شکوفا شد.
سرد و گرم چشیده ها به کمرکش عمر که میرسند اغلب به این صرافت می افتند که پیشاپیش و تا دستشان به جایی بند است، سایبانی برای فراغت و مامنی برای دوران بازنشستگی و تفاعد برای خود دست و پا کنند.
«فرهنگ» اما این رسم و قاعده را برهم ریخت و چه خوب!
وقتی از او دعوت کردم دست ما شاگردانش را بگیرد و در رادیو یاران سرگرم کار شود اطمینان داشتم که در انبان ذهن و ضمیر وحافظه ی او اوراق بهادار و نفائس عقلی و نقلی فراوان یافت می شود و در صندوقچه دل کهنسال – اما جوان او دهها دفترچه نت و صدها قطعه موسیقی رویهم تلنبار شده است. اطمینان داشتم که فصل رفتن به «توتستان» فرا رسیده است.
هرگاه رفیق قلندرم را از سر مهر برانداز می کنم و رفتار و اطوار دلنشین او را تماشا، احساس میکنم که او به یک مسافرباستانی میماند که ازجائی دوردست شاید بلخ، شاید سمرقند و شاید هفت شهر مدائن به این قرن سفر کرده است.
زائرانی که ناصرخسرو قبادیانی را از نیشابور به بصره و از بصره به حجاز همراهی کرده اند فقط بیاد می آورند که «فرهنگ ما» نیز یکی از آن همراهان قافله ها بود.
جای پای «فرهنگ» در همه کاروانسراهای دور و نزدیک تاریخ برجاست.
پنجاه سال است دنبال آزادی می دود. پنجاه سال است بی وقفه رکاب میزند و به مقصد نمی رسد. اما چه باک. این قلندر مثل همه فرزانگان ما، سکندری می خورد، می لنگد اما از رفتن باز نمی ایستد. فراموش نکنیم که رودخانه ها استعداد رکود و سکون ندارند. حرفه ی آنها رفتن رفتن و رفتن است. او شبانی ست که عمری را با تانی و حوصله در نیزارهای آن سرزمین قدیمی به جستجو پرداخت، خود در تک تک نی ها دمید بلکه خوش آوازترین نی لبک ها را برای کودک دل من دست چین کند. محصول آن جستجوها مجموعه است که در برابر دارید، گزینه ای از آثاری که او، آنها را زندگی کرده و هوای شان را نفس کشیده است. شناخت «فرهنگ فرهی» از شعر و موسیقی یک شناخت تاریخی ست: غزل و قطعه و قصیده و ترانه و تصنیفی برای او معنا دارد که دارای گوهر تاریخی باشد، حال و احوال روزگار را بیان کند و از آن یک «غم» تاریخی یا «سرخوشی» تاریخی دریافت شود.
راستی چه صدایی به شور و شوق با حزن و بغض تاریخ معاصر نزدیکتراز صدای قمر، محمودی خوانساری، الهه، مرضیه، بنان، شجریان یا بسطامی ست؟
مجموعه ای که پیش رو دارید دستاورد «فرهنگ» از یک تفرج عاشقانه در باغ شعر و موسیقی و گزیده ای از شعرهای دیروز و امروز که لحن وصورت و صدای پر صلابت و احساسمند او، شوری آتشناک به آنها می بخشد.
امیدوارم استاد در این قحط سال موسیقی و عصر سلطنت موسیقی های فرومایه، فرصتی پیدا کند تا این سیر و سیاحت معطر و آهنگین را پی بگیرد و تنگ های دیگری را از عطر گلاب شعر و موسیقی ایران لبریز کند. چنین بادا!

***

از مادربزرگ شنیده بودم درخت کهنسال توت را اگر به موقع نتکانند دیگر بار نمی دهد.
«فرهنگ» یک توتستان قدیمی است، بقچه ها را برزمین پهن کنید که گاه تکان دادن شاخه هاست.
عمردراز همراه با سلامتی برایش آرزو می کنم
علیرضا میبدی – پائیز 1383 خورشیدی

1689-10

***

پیام دکتر صدر الدین الهی در بزرگداشت استاد فرهنگ فرهی در سال پیش در UC IRVINE را در زیر می خوانید:
حضار محترم، بسیار متاسفم که نتوانستم در مجلس گرم و مهربان شما حاضر باشم. اما سخت شادمان و سپاسگزارم که این پیام مختصر را همکار همراه و دوست همواره بیدار دلم خانم هما سرشار به عرض تان میرساند.
شانزده سال پیش در مجلس با شکوهی که برای بزرگداشت پنجاهمین سالگرد خدمت مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی فرهنگ فرهی به همت آقای دکتر شهریاری و همسرشان در لس آنجلس برپا شده بود، من سخنی چند درباره فرهنگ و کار همیشه بیدارش گفتم.
حالا که شصت و شش سال از حضور فرهنگ در جامعه مطبوعات و رادیو تلویزیون می گذرد. حرفی برای گفتن ندارم جز آنکه تاکید کنم که نسل ما که من آن را «نسل پاکدامنان تهی دست» نامیده ام هنوز که هنوز است با این اندیشه روزگار می گذارد که کار ما یک هدف است و نه یک «وسیله». چرا که اگر «وسیله» بود باید با آن به «جایی» می رسیدیم. اما خوشحالم که این «هدف» ما را به آرزوی روز اول کارمان که حقیقت گویی و حقیقت جویی بوده، رسانیده است.
امشب کار تازه فرهنگ به جمع شما عرضه شده است و من باز به یاد آوردم که درسالهای معلمی با شاگردانم که همواره آنها را «همسفران جوان» می خواندم هر سال حرفی می زدم. یکی از آن یادداشت ها عنوانی داشت برگرفته از گفته شیخ اجل سعدی که فرموده بود:
«ترا که خانه نئین است بازی نه این است»
اجازه بدهید آخرین بخش آن یادداشت را درحق خودمان دوباره نقل کنم و به فرهنگ عزیز همیشه بیدار که غم خفتگان همواره خواب در چشم ترش می شکند، تقدیم کنم.
چه می توانم بگویم در حق قبیله خودمان که حالا دیگر حتی خانه ای نئین هم ندارد که به عشق سوزاندن آن، نفت اندازی همی آموزد که جان سوخته اش فقط به اندازه ای است که پیش پای فردا را روشن کند. بی هیچ توقعی و هیچ انتظاری و هیچ... هیچ... و این که تاریخ را بنویسد بی توقع این که از صدرنشینان روزهای دور تاریخ باشد.
او، این هندوی خانه نشین، این روزنامه نگار راستین، هر شب در سطور سیاهش می میرد و هرصبح با چشمه قلمش به دنیا می آید.
او، آن پری غمگینی که فروغ فرخزاد شناخته است نیست با آن که خیلی خوب می خواند:
من
پری کوچک غمگینی را می شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام... آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...
اما هندوی خانه نئین، آن پری غمگین نیست. به او می گویند غول... غول ... و در دل غول همیشه پری غمگین کوچکی که از بوسه ای به دنیا آمده است، نی لبک چوبینش را می نوازد آرام...آرام... تا خفتگان بیدار شوند. زیرا که:
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترش می شکند...

دکتر صدرالدین الهی

1689-11

***

IN MEMORY OF MAESTRO FARHANG FARRAHI
By Payam Farrahi
SONG’S OF LOVE FLOWERING

1689-13

poetography series (love withstands all kinds of weather.
one can love beneath the sun or rain.
beneath the sunset's molten gold.
beneath the flight of sparrows.
love uncovering the barrenness of time resists all kinds of weather.
one can love beneath the howling of the night
beneath this vast coldly gleaming sky.
against this storm-tossed shore
where birds & beasts are all butchered.
love like the slenderness of a horse's back/resists all kinds of weather.
did you know: you can love even in death.)

••••••••••••

IF ONLY THIS POEM WOULD
HEAL ME BEFORE I FALL ASLEEP

poetography series (if only you knew how i weep/& cannot wake up./if only you would see the rivers i cry/as if they were the deepest rivers of our country weeping./if only you would have sympathy/for the birds trapped in my estranged throat/driving my soul age ahead of my flesh./if only you would ignore my words/attempting to build a stairway from the ground/to climb up for a final sentence/to be stuttered by your lips./if only this poem would heal me/before i fall asleep.)