۱۶۸۹ - به عنوان یک دختر سالها درخانواده ستم دیدم

1464-87

رخساره از تگزاس:

درحالیکه پدرم بعد از 4 فرزند پسر، همچنان دلش پسر دیگری می خواسته، تا تیم مردسالار خانواده تکمیل شود، من بدنیا آمدم، به گفته مادرم من یک مصیبت برای پدرم بودم، تا ماهها نه به من ونه به مادرم اعتنایی نمیکرد. مادر می گفت بعدها بدلیل توجه خانواده به تو، بخاطر زیبا و شیرین بودن، پدرت ناچار بود، توجهی هم بتو نشان بدهد، ولی در پشت پرده همیشه تو را پس می زد، هیچگاه دست نوازشی در کودکی به سرت نکشید.
من از 7 سالگی، دیگر خودم متوجه این بی عدالتی و تبعیض شدم، برادرانم از مدرسه می آمدند، توی اتاق پدرم بودند، صدای خنده شان خانه را پر می کرد، پدرم گاه آنقدر صبر می کرد، تا پسرها بیایند و با هم ناهار بخورند، ولی من به آن جمع مردانه راهی نداشتم، فقط به دستور مادر، غذاها را می بردم و با همان جثه کوچکم پذیرایی می کردم، کلی هم ناسزا و توهین می شنیدم، اگرغذا یا دیگر مخلفات میز ناهار اشکالی داشت، مرا تنبیه می کردند، هلم می دادند، برسرم می کوبیدند، بشقاب به سویم پرت می کردند که من به مرور چنان ماهر شدم که بشقاب ها را توی هوا می گرفتم.
هرچه من قد می کشیدم و بزرگ می شدم، مسئولیت هایم درخانه بیشتر می شد، و زورگویی ها و توهین ها اوج می گرفت. اگر مادرم نبود، شاید من زیر آن فشارها جان می باختم، ولی مادر از هرفرصتی استفاده کرده، مرا بغل می کرد و می بوسید و به من یاد می داد که مقاومت کنم و از این زورگویی ها نهراسم.
من باید از همان سحرگاه رختخواب آشفته برادرانم را مرتب می کردم، به اتاق هایشان سرو سامان می دادم، بعد صبحانه شان را آماده می ساختم و به دستورات شان گوش می دادم تا تنبیه نشوم، چون آنها براستی سنگدل وبی احساس بودند و از کتک زدن من هم دریغ نداشتند.
من وقتی دختران فامیل و آشنا و همسایه را می دیدم، که چگونه موردحمایت و مهر وعشق پدر و برادران شان هستند، از خودم می پرسیدم لابد آنها خدای دیگری دارند، وگرنه من بارها به خدایم پناه بردم وخواستم دل برادرانم را به رحم آورد.
من با وجود آن همه ظلم و فشار، از بهترین شاگردان مدرسه بودم، درحالیکه برادرانم همیشه از سوی مدرسه توبیخ می شدند، مرتب نامه هایی از سوی مدرسه دریافت میکردند، که اغلب بدست پدر نمی رسید، ولی اگر هم می فهمید، می گفت این معلمین شعورندارند! یکبار که برای سیزده بدر بیرون رفته بودیم، رفتار خشن و دور ازانسانیت برادرانم، حتی به اطرافیان گران آمد و یکی دو تا از خانواده ها به برادرانم هجوم بردند، که مگر شما قلب ندارید؟ مگر این دختر خواهر شما نیست؟ مگر این دختر ربات است که شما هرلحظه از او کار می کشید و توهین هم می کنید؟ برادرانم بجای اصلاح رفتارشان، ما را از آن منطقه بروند، به منطقه ای دیگری بردند تا بقولی جلوی چشم نباشیم. همانروز برادرانم بدلیل سوختن غذا، چنان مرا زیرکتک گرفتند که من دچار تنگی نفس شده و اگر یک پرستار با سابقه آنجا نبود خفه می شدم، ولی هیچکس نفهمید که من کتک خورده ام.
من بزرگتر شدم، با حمایت پشت پرده مادر و با مهر بی پایان او، همچنان بهترین شاگرد مدرسه بودم، بطوری که از سوی مقامات آموزش و پرورش به دریافت یک تشویق نامه نایل شدم، که برادرانم بدنبال آن بودند تا نابودش کنند و بدست پدر نرسد، که البته با سیاست خاص مادرم، عاقبت پدر آن نامه را دید، تکان خورد و برای اولین بار مرا صدا زد، دستی به سرم کشید، که من گریه ام گرفت، چون تا آنروز هیچ محبتی از سوی پدر ندیده بودم.
من احساس کردم یک طلسم را شکسته ام، ولی از بخت بد من، همان روزها مادرم بیمار شد و در طی 3 ماه رفت، این ضربه سنگینی بر پیکر خانواده بخصوص من بود. چون این مادر بود که هنوز چارچوب خانواده را حفظ کرده بود. بعد از مادر، من احساس میکردم، دیگر جای من درخانواده نیست، چون یکبار بدلیل حرف زدن با پسرهمسایه، برادرها هیاهویی راه انداخته و به نوعی به پدر خبر دادند، که انگار من در آغوش آن پسر بودم!
پدر دوباره با من سرد شد، آن مهر کمرنگ و گذرا را هم از من دریغ کرد احساس بی پناهی و بی کسی عجیبی می کردم، همزمان دیپلم گرفتم. و در یک خیاطخانه کاری گرفتم، هم بیرون خانه و هم درون خانه کار می کردم، همه بدنم درد می کرد، ولی صدایم در نمی آمد، یکروز یکی از صاحبان خیاطخانه به من پیشنهاد کرد من در سفرشان به ترکیه، بعنوان پرستار بچه هایشان بروم و پول خوبی هم پیشنهاد کردند، من با پدر حرف زدم، ابتدا مخالفت کرد، ولی وقتی برادرانم گفتند اگر دستمزدت را پیشاپیش بگیری، می توانی بروی! من هم از آن خانم خواهش کردم و بهانه آوردم برای یک مورد حیاتی خانواده نیاز دارم او هم پرداخت. ولی برادرانم آن پول را گرفتند و فردایش راهی شیراز و اصفهان شدند.
سرانجام من با آن خانواده به ترکیه رفتم، 20 روز پرستار بچه هایشان بودم، بعد از همان آدمهای اطراف راههای اخذ ویزا را پرسیدم، هرکدام نظری دادند، تا یک خانواده که از امریکا آمده بودند، از دلسوزی و توجه و مهربانی من نسبت به بچه ها چنان تحت تاثیر قرار گرفتند که پیشنهاد دادند بعنوان پرستار با آنها به امریکا بروم، من باورم نمی شد، انگار فریاد زدم بله می آیم، نگران دستمزد هم نباشید. زن و شوهر خنده شان گرفت و من به پدرم زنگ زدم و گفتم دیگر به آن جهنم بر نمی گردم، پدرم کمی مکث کرد و تلفن را قطع کرد.
4 ماه بعد من در تگزاس بودم، درجمع یک خانواده بسیارمحترم و مهربان، که برای نخستین بار به من مهر و عشق واحترام بخشیدند. من جانانه برای آنها کار می کردم، بچه هایشان لحظه ای از من جدا نمی شدند، من عاشق همه شان بودم، به مرور آن خانواده مرا تشویق به ادامه تحصیل کردند، امکان تحصیل در بعد از ظهرها بود، من که آدم سختکوش و خستگی ناپذیری بودم، با تشویق و کمک آنها پیش رفتم، دلم می خواست وکیل بشوم، تا روزی به کمک دخترهای ستمدیده ای چون خودم بروم. اصلا باورم نشد بعد از سالها روزی را که من تحصیلاتم تمام شد، حتی بورد را هم گذراندم و در یک دفترحقوقی صاحب نام بکار مشغول شدم. علیرغم مخالفت آن خانواده، من همچنان روزهای تعطیل پرستار بچه هایشان و آشپز گاه به گاه خانه شان بودم، من خودم را مدیون این خانواده می دانستم، آنها حتی به سفر هم که می رفتند، بچه ها به خانه من می آمدند و حاضر نبودند به خانه خود برگردند. یکروز که خسته از سر کار برگشته بودم، تلفن دستی ام زنگ زد، بهمن برادر بزرگم بود، چنان با احترام و ملایم و مهربان با من سلام وعلیک کرد که فکر می کردم خواب می بینم. ولی خودش بود، تبریک گفت که من وکیل شدم، تقاضا کرد او و برادرانم را به امریکا بیاورم، من تندی نکردم، گفتم حتما با شما تماس می گیرم، فردا به پدرم زنگ زدم، تا 5 دقیقه بغض کرده بود، می گفت خجالت می کشم با تو حرف بزنم، همه ما به تو ظلم کردیم، تو زیر این همه ستم و تبعیض پرواز کردی و رفتی، برای فامیل افتخار آفریدی، همه به ما تلفن می زنند و تبریک می گویند و من گاه می گویم ما سهمی از این تبریک نداریم. بعد هم گفت یکبار عمل قلب باز داشته، بیشتر اوقات درخانه استراحت می کند. گفت برادرانم هنوز بیکاره هستند همه شان ازدواج کردند همه صاحب چند دختر شدند ولی سرو سامان نگرفته اند. گفتم دلم می خواهد شما را به امریکا بیاورم، گفت اگر توانایی سفر داشته باشم، اگر بتوانم توی چشمان تو نگاه کنم. گفتم نگران نباشید، من ترتیب آنرا میدهم.
درست 7 ماه بعد پدرم را در فرودگاه دالاس استقبال کردم، آن موجودی که من از دور دیدم ، پدرم نبود، یک پیرمرد شکسته و کوچک اندام بود که به سختی راه میرفت، جلو رفتم و بغلش کردم، همه استخوان هایش را حس کردم زیرلب گفت مرا می بخشی؟ گفتم من شما را سالهاست بخشیده ام، ولی در مورد برادرانم قولی نمی دهم، پیشانی ام را بوسید و توی اتومبیل سر به شانه ام خوابید.

1464-88