یادبود استاد فرهنگ فرهی در اسکربال سنتر لس آنجلس به روایت تصاویر

1690-9

1690-11

در شب یادبود استاد فرهنگ فرهی که در اسکربال سنتر لس آنجلس در روز یکشنبه سوم نوامبر برگزار شد ، چهره های نامداری از او گفتند که در این شماره و شماره های آتی به آن می پردازیم.

***

استاد فرهنگ فرّهی درخت کهنسال این‌سوی آب بود که در تمامی این سال‌ها فقط سایه داد و میوه. تبعید و تنهایی و اندوه‌های ژرف و بسیارش را با کار مثبت و سازنده پر کرد- کار کرد تا خوب زندگی کند و کمک کند به دیگرانی که می‌خواهند خوب‌تر زندگی کنند، که اگر خوب زندگی نکنیم، به اندوه باخته‌ایم و این کامیابیِ بی‌خِرَدی و تیرگی و خشونت است؛ کامیابی مرگ است و فرهنگ فرّهی زندگی را کامیاب می‌خواست.

1690-12

مهربانی‌ پدرانه‌اش همیشه و برای همه پناه است. به ‌معنای دقیق کلمات، دست همه، به‌ویژه جوان‌ترها، را می‌گرفت، تا خسته نشوند، کم نیاورند و نلغزند.
و امروز این مسئولیت ماست، که امیدوار، مثبت، منصف، و سازنده روایت زندگی او را که به‌ اجبار از جغرافیای خانه بیرون آمد، کار کرد، سوگوار شد، بی‌انصافی دید، ولی حرمت زندگی و مهربانی را نگاه داشت، ثبت کنیم و ادامه دهیم. مسئولیت ماست که بفهمیم در اندیشه و عاطفهٔ او چه گذشت، چگونه دوام آورد... چگونه در بیداد بی‌رحم سیاست‌زدگی، فرهنگ را برتر از هرچیز و همه‌چیز گذاشت و اجازه نداد کلماتش جز در خدمت فرهنگ و فرهنگ‌سازی نفس بکشند. چگونه با این دریادلی هوای همهٔ ما را هم داشت، تا باورمان به انسان لب‌پر نشود...
دکتر ماندانا زندیان

***

به یاد فرهنگ فرهی
صدایی که دیگر
به گوش نمی رسد....

هر بار که به او تلفن می زدم و می گفتم : استاد درود! اگر شادمان بود، پاسخ می داد : رضا جان درووووود ، و سروووود! و اگر دلگیر و خسته بود ، پاسخ می داد: چه درودی، چه سرودی؟!
و من بیدرنگ خداحافظی می کردم
صدایی که دیگر به گوش نمی رسد....
سال 1350 بود سال جشنهای 2500 ساله، سال اوجگیری جنبش های چپ در ایران
گروه روزنامه نگاران جوان 15-16 ساله کتابخانه های کانون پرورش فکری بودیم از جنوب شهر تا شمال شهر آن دوران/ جلسه های هفتگی داشتیم / از نویسندگان و روزنامه نگاران دعوت می کردند تا برایمان سخن بگویند / در همین روزهای آبان ماه بودیم و فستیوال فیلمهای کانون بود فیلم یک هلو هزار هلو را که دیدیم ، زنده یاد خسرو گلسرخی همه را دور هم جمع کرد و سخن گفت / نیوشا میخواست از او بخواهیم تا در جلسه ما سخن بگوید / زنده یاد سیروس طاهباز ما را به گوشه ای خواند و گفت که جلسه تان را در کتابخانه یوسف آباد بگذارید و فرهنگ فرهی هم سخنران باشد و نیوشا اعتراض کرد / سیروس طاهباز گفت او هم با چپ آغاز کرده و زندان رفته است و امروز یک روزنامه نگار خوب و ملی است . و گروه ما از فرهنگ فرهی دعوت کرد که سخن بگوید در کتابخانه ای دیگر در جنوب شهر
راستش نوجوان بودیم و فکر می کردیم یا باید چپ باشی و مبارز و یا راست و دولتی، نمی دانستیم که میتوان مستقل بود و برای آزادی کوشید و قلم زد.

1690-13

در فرهنگ سیاسی آن روزگار مفاهیم سیاسی برابر با مفهوم غربی آن نبود، نه لیبرال، نه ملی گرا و نه محافظه کار و راست گرا و چپ و رادیکال را به درستی نمی شناختیم.
به آمریکا که پرتاب شدم / در لوس انجلس ، نیوشا را دیدم و چند ماه پس از آن بود که او از میان شعله های آتش مبارزه پر کشید.
از سال 2003 چهارشنبه ها در برنامه تلویزیونی جنگ بامدادی فرهنگ فرهی شرکت میکردم و از او بسیار آموختم. او روزنامه نگار ی بود فراتر از گرایش های سیاسی، انسانی به مفهوم واقعی یک انسان روا دار و با احترام به باورهای دیگران / انسانی که به عنوان یک روزنامه نگار با همه میتواند گفتگو کند و دیدگاه های آنان را از دریچه برنامه های تلویزیونی اش به خانه های مردم ببرد / آنان را قضاوت نکند و فرصت گزینش را به مردم بدهد و خود در قامت قاضی حضور نیابد/ همان گونه که جبران خلیل جبران، آفریدگار کتاب پیامبر گفته است:
من اگر در زندگی توانسته باشم تنها یک دریچه به سوی روشنایی در زندگی یک فرد باز کنم، وظیفه و مسئولیت انسانی خویش را انجام داده ام.
روزنامه نگاری چون فرهنگ فرهی هر روز دریچه ای را به سوی روشنایی و آگاهی برای هزاران نفر باز می کرد.
فرهنگ فرهی در بلندای 40 سال زندگی در برون مرز، همانند دیگر مبارزان، به وظیفه روزنامه نگاری و برنامه سازی همانند یک مبارز و کنشگر سیاسی و مدنی نگریست و در دشوارترین شرایط از پای نایستاد.
فرهنگ فرهی در بلندای زندگی روزنامه نگاری خود، بویژه در برون مرز، با شناختی که از ادب و فرهنگ و هنر و سیاست داشت، پلی بود برای پیوند سه نسل از ایرانیان در سپهر سیاسی – اجتماعی ایران.
اگر او در جامعه ای دیگر می زیست برایش در دانشگاه ها سخنرانی و کارگاه آموزشی می گذاشتند تا نسل امروز را شکوفا تر کند، دریغ که چنین نکردند...
او به روشنی باور داشت که برای آینده ایران، حضور همه باورها یک ضرورت است و این گونه بود که با رواداری نسبت به دیگران گام بر می داشت.
والتر لیپمان میگوید: بزرگترین قانون در روزنامه نگاری،گفتن حقیقت است و شرمسار کردن دشمن.
فرهنگ فرهی همواره کوشید تا حقیقت را بگوید و دشمنان را شرمسار کند.
یادش گرامی باد
رضا گوهرزاد
سوم نوامبر 2019 – لوس انجلس

***

اسماعیل خوئی
فرهنگ جان من!

1690-14

فرهنگ جان فرهی، ای پیر نامی!
کز فّر و فرهنگ ات سرشتندی، ای گرامی!
ما را تویی از ارج فرهنگ آگهی بخش؛
وز فّرجان ات جان ما را فرهی بخش
می بینم، اما، کاین زمان جان ات نژند است:
و هرچه می گویی به ما با گریه خند است.
با جان اندُهگین و با چهر پُر آژنگ،
از خواری علم وهنر گویی و فرهنگ،
من می شناسم درد جانکاه تو را، مرد!
جان مرا هم برلب آورده ست این درد.
از خنجر این درد بیش از یک هزاره ست
که، از درون، فرهنگ ما مردم دو پاره ست
هر دین، به هر فرهنگی، از آن یک نمود است:
شرط آن که رویشگاهش آن فرهنگ بوده ست
ورنه، بسا که، در میان دین وفرهنگ،
خیزد تضادی پُر کشاکش تر ز هر جنگ.
وقتی تضاد افتد میان دین و فرهنگ،
از مهر دین کم کم بروید کین فرهنگ
از سوی دیگر نیز بتوان دیدن این را:
که مهر فرهنگ آورد بر کین دین را
وجمع مردم وارمد این سوی و آن سوی:
یک پاره فرهنگی شود، یک پاره دین خوی.
فرهنگ را آگه دلان بر دوش گیرند
انبوهه ی مردم، ولی، دین را پذیرند
فرهنگ از علم وهنر پربار گردد
در چشم مردم، این دو، اما، خوار گردد.
چونین بود- فرهنگ جان! – که دین مداران
پوینده راه دشمنی با ویژه کاران
این دشمنی، در اصل، با علم است، آری
کز کاربرد علم زاید ویژه کاری.
وقتی «تخصص» را کم از «ایمان» شمارند،
نا ویژه کاری به عبث عمری سرآرد،
یا آن که از بیدرکجایی سر درآرد.
یک سویه ی دیگر که می بینم دراین کار،
پیوند «علم» و «ثروت» است از چشم دینکار
ز آموزگارت در دبستان آوری یاد،
وقتی تو را انشا نویسی یاد می داد؟
آیا نه، چون این در به روی ات باز می کرد،
با «علم یا ثروت به است؟» آغاز می کرد؟
زآنجا که ثروت مایه ی خمس و زکات است،
هر آیت الله را بدان بس التفات است.
درسنت دین، ثروت اندوزان چنین اند:
بازاریان شان، ویژه پشتیبان دین اند.
بنگر که بر «علم» اند کوراین زر گزینان:
فهم «هنر» دیگر چه می جویی از اینان؟!
زآنان شان هم کاین زمان از دین بریده ند،
فرهنگ را کمتر کسانی برگزیده ند
تا درجهان کازینو وکاباره ای هست،
بر درد بی دردی دوا و چاره ای هست!
زردوست پشتیبان نمی گردد هنر را:
شیری نگیری، هر چه دوشی گاو نر را!
فرهنگ جان ام کی نیازاومند کس بود:
گنج زراندوزان ام ار دردست رس بود؟!
خود دانی، اما، کاری از من بر نیاید!
ای نازنین، که چون تویی دیگر نیاید
ز ز آن نادان است یا ناکس، برادر!
« تو اهل فضلی، این گناه است بس ، برادر!
خود گفته ای اکنونیان مرده پرستند:
هستند، آری، بی گمان، هستند، هستند!
وقتی که می دانیم بی درمان بُوَد درد،
باید که با آن خو کنیم، ای دانشی مرد!
باید که، حالی، روی پای خود بمانیم!
و چشم در راه عزای خود بمانیم!
مرده پرستان را همانا سوگ سور است:
جشن هنرشان هم چراغانی ی گور است
باید که بنشینیم و زاز از غم بگرییم:
فرهنگ ِ غمگین ام! بیا با هم بگرییم.

***

پیام فرهی

1690-19

وقتی آمدیم به لوس آنجلس از اولین دوستی ها با شادروان منصور انوری و خانواده اش بود. دوستی که به همکاری طولانی بین پدر و انوری انجامید. که حاصلش پیام ایران، نهضت مقاومت ملی به رهبری دکتر شاپور بختیار و قیام ایران بود. پدر سخت به دکتر بختیار باور داشت. به روحیه دمکراتیک و صلح منشانه اش. یادم هست چه شب های طولانی و دراز بحث و گفتگوها در مورد نهضت مقاومت ملی، جبهه ملی، انقلاب ایران، نیوشا، فرهنگ و گلور(مادرم) و سال آخر در بورلی هیلز که بودیم دوستان و رفقای نیوشا «جبهه بین المللی در دفاع از حقوق مردم ایران»F I.S. را بوجود آوردند وحالا مقرشان خانه ما بود. آن ها هم در این بحث ها شرکت می جستند. با پرویز قاضی سعید وخانواده اش آشنا شدیم که حاصل آن «ایران تریبون» بود، و یک عمر فعالیت پرفراز ونشیب برای حق وحقوق مردم ستم دیده ایران.
به مرور زمان پدر با دوستان قدیم تماس گرفت که در اروپا بودند. از اولی ها استاد عاصمی بود، دوست دیرینش که هم مجله کاوه ی قبل از انقلاب و بعد از انقلاب او را می پسندید.
با استاد پوروالی تماس گرفت، که سخت به او باور داشت و نگاه و منش خودش را مدیون او می دانست که در روزنامه بامداد با او همکاری کرده پس حالا که این پیل تهمتن مطبوعات «روزگار نو» را در می آورد با او آغاز به همکاری کرد. و دریغ و درد استاد پوروالی از بین ما رفت و بی او مجله یکی دو شماره درآمد و تعطیل شد.
و باز آشکار شد که کسی نمی تواند جای این جانشین ناپذیران را پر کند. با استاد محمود خوشنام و کیهان لندن شروع به همکاری کرد. با خانواده ملک زاد آشنا شدیم: ژیلا و جهانگیر. که حاصلش خانه کتاب ایران بود در وست وود (که اولین کتابفروشی کشور خارج از کشور بود.)
سال های اول کتاب هم چاپ می کردند و سفره های رنگین و زیبای هفت سین وعید، شاید اولین سفره های هفت سین این سوی آب ها برای جامعه بیرون مرزی بود... برای پروراندن قال و مقال ایران و ایرانیت. و یادمان باشد که آن زمان دورانی بود که هنوز نمی خواستیم چمدان هایمان را باز کنیم، و باورکنیم که کجا هستیم و چه شده است و در آینه به خودمان رو راست نگاه کنیم.
با مانوک خدابخشیان آشنا شدیم که حاصلش مجله رایگان بود. هم نیوشا وهم من در آنجا قلم می زدیم. و تمام هنرمندانی که این سالها در این شهر بالیده اند مدیون آن مجله هستند.
با خانواده ژیلا میرافشار آشنا شدیم که حاصلش دوستی خانوادگی وشاید بهتر است بگویم بخشی از خانواده ی ما هستند، عباس و ژیلا و دخترانشان آیدا وبیتا. و همکاری های بی دریغ ژیلا از همان سالها تا این روزهای آخر با پدرم.
با آقای لیمونادی و خانواده اش آشنا شدیم که حاصلش شد همکاری بی دریغ پدر و برادرم نیوشا به این تلویزیون.
با خانواده بی بیان آشنا شدیم که حاصلش شد همکاری با جام جم در دوران پدر و پسر.
با منصور بی بیان که همواره یار وهمدم هم در بد و خوب بودند.
با آقای میرچی آشنا شد که حاصلش شد همکاری با آقای میبدی و رادیو یاران، با آقای قائم مقامی در رادیو تهران کار کرد.
با آقای مروتی در رادیو صدای ایران، از 1999 تا 2001 با رادیو 670AM همکاری داشتیم. در آخرین تلویزیونی که پدر عضوی از خانواده آن خود را حس می کرد تلویزیون پارس با مهندس امیرشجره بود.
از همین رو به قول بانو هما سرشار «فرهنگ فرهی» سیزیف زمانه ما بود. هر جا به او فرصت دادند رفت و کار کرد. قلم زد. برنامه رادیویی تلویزیونی تولید کرد. خواندن نوشتن برای او مثل نفس کشیدن بود.
برای او این سال های آخر رابطه ها، دوستی ها و همکار یها به همان اندازه مهم بود که کتاب، تکاپو، فعالیت و نوشتن مهم بود. هر جا که می رفت کار می کرد عضوی از آن خانواده می شد. برای عید برایشان گل، کتاب، شراب می برد واعتقاد داشت باید مهر بورزیم، باید صمیمی باشیم، روحیه همکاری داشته باشیم احساس کنیم بخشی از یک ماجرای واحد هستیم. ایرانی هستیم، جشن و سرور در خون مان است. علیه غم آواز می خوانیم و می شویم شجریان ها و پورناظری ها علیه مرگ می سرائیم و می شویم شفیعی کدکنی ها و اسماعیل خوئی ها علیه استبداد می ایستیم و می شویم دختر آبی.
این سال آخر دیگر خیلی فرسوده شده بود. دکترش، دکتر کامجو به او گفت: فرهنگ کلیه ات خیلی مریض است و نیاز به دیالیز داری! اما پدر وقتی که فهمید به برنامه های روزانه اش صدمه می خورد یعنی هر روز نمی تواند به جوانان برود و هفته ای دو بار به تلویزیون پارس، قبول نکرد، چرا که می گفت کیفیت و جنس زندگی اش عوض می شود، و زیر بار نرفت.
این ماه های آخر رفتن به جوانان سخت شده بود، اما می دیدم هر روز با اشتیاق این پله های مهیب جوانان را چون کوهنوردها بالا می رود چرا که خانواده ی ثانی اش آنجا بودند. خانم تاجر، خانم آنوش و دخترش، بهنام جوادی و خانم ذکایی و یار و رفیق این سالهای آخرش مهدی ذکائی.
این سالهای آخر فرهنگ دیگر از کسی حقوق نمی گرفت. احساس آزادتری می کرد و راحت تر بود و این را مدیون چند بانی ایرانی بود، خانواده ی نصرتی و Q Market، خانواده ی فخیمی ها، قباد وهومن فخیمی، دکتر گنجی (داروخانه وست هیلز) و چند دکتر و مهندس دیگر که ترجیح دادند نامشان را نیاورم.

1690-15

1690-16