۱۶۹۲ - سرنوشت با من چه بازیها داشت؟

1464-87

کامبیزاز واشنگتن دی سی:

بعد از 28 سال تحصیل و کار در امریکا، 6 سال پیش به ایران رفتم، تا با دختری اصیل و تحصیلکرده ازدواج کنم و برگردم. این اندیشه را مادر وخواهرانم به ذهن من آوردند و عقیده داشتند با چنین وصلتی هم پیوندم با ایران و سنت ها و فرهنگ خانواده حفظ میشود وهم فرزندانم در آغوش یک مادر ایرانی بزرگ میشوند. من با چنین باوری به ایران رفتم، در مدت چند هفته مهمان فامیل نزدیک و دوستان بودم، دخترها و زنهای زیادی را درجمع فامیل دیدار کردم، در میان آنها دو سه دختر بودند که می گفتند تحصیلکرده و اصیل هستند، یک دختر بنام فهیمه هم بود، که می گفتند تحصیلکرده ولی از یک خانواده تهیدست است، فهیمه دوست دوران مدرسه خواهرم بود. زیبا خواهرم می گفت فهیمه دختر هشیار و زبروزرنگی بود. کلی هم در محله و خیابان خواستار داشت، ولی او همه را رد می کرد و می گفت می خواهم با یک مرد واقعی و اهل خانواده و در ضمن تحصیلکرده ازدواج کنم.
در دو جلسه دیدار، من شیفته رفتار وکردار و صورت زیبای فهیمه شده بودم، مادرم مخالف وصلت با او بود، ولی زیبا او را شایسته می دانست، پدرم می گفت فاصله سنی تان زیاد است، برادر بزرگم می گفت تو از فرهنگ امروز ایران دورافتاده ای من اگر جای تو بودم، در همان امریکا زن می گرفتم.
درهرحال من پیگیر وصلت با فهیمه شدم و بعد از دو هفته خانواده کوتاه آمدند و ما ازدواج کردیم، درحالیکه فهیمه در تمام مدت دستهای مرا می بوسید و می گفت تو نجات بخش من هستی، من حتی در رویایم سفر و زندگی در امریکا را نمی دیدم، مطمئن باش زیباترین زندگی را برایت خواهم ساخت.
من فهیمه را به واشنگتن دی سی آوردم، همانطور که قول داده بود، زندگی خوبی برایم تدارک دید. از ماه دوم برای اینکه درخانه سرگرم باشد، روزها دو سه کودک دوست و آشنای قدیمی مرا پرستاری می کرد، تا من به خانه برگردم، همه چیز را آماده می ساخت، هر روز صبح از من می پرسید چه غذایی دوست دارم. از در وارد می شدم، مرا روانه حمام می کرد، بعد هم آب میوه ای روی میزم می گذاشت، میز قشنگی می چید و غذای خوشمزه ای را که پخته بود، برویش می گذاشت، سریال دلخواه مرا پخش می کرد در هفته دو بار ارتباط تلفنی مرا با پدر ومادرم فراهم می ساخت و درضمن درمورد بعضی کارهای سبک تر که شب ها به خانه می آوردم، یاریم می داد.
رفت و آمد با دوستان قدیمی را شروع کردیم، بنظرم می آمد رفتاروکردار فهیمه مردها را به ستایش و زنها را به حسادت واداشته بود و همین مرا کمی ترساند، تا کم کم دیدارهای زنانه آغاز شد، بعضی شبها هم زنانه به رستوران می رفتند و چند ماه بعد یکی دو سفر زنانه هم پیش آمد، سفر به لس آنجلس و سن دیاگو و سفربه لاس وگاس. هم خوشحال بودم و هم دلشوره داشتم، چون قصه هایی از بعضی دوستی های زنانه شنیده بودم.
بعد از یکسال دیگر از آن عشق، مهر، پذیرایی، صفای فهیمه خبری نبود، با زبان مهربانی گله کردم، گفت نوبتی هم باشد نوبت توست! من سعی کردم اغلب روزها غذای دلخواه او را از رستوران ها تهیه کنم، ولی انگار این هم کافی نبود، چون حرف از اتاق خواب جدا شد، با حیرت گفتم چرا؟ گفت مرد باید دلش تنگ آغوش زنش بشود، نباید خیلی آسان همه چیز را به او داد!
یک شب که درحضور مهمانان کمی شراب نوشیدیم، من به اتاق خواب فهیمه رفتم، ناگهان از جا پریده و دستور داد که من برگردم به اتاق خودم، گفتم ولی تو همسر من هستی، من حق دارم، یک شب را با تو بگذرانم. گفت باید از قبل وقت بگیری! عصبانی شدم و به سویش رفتم، ولی فهیمه با من درگیر شد و کار به زدوخورد کشید ومن یکباره به خود آمدم، که دو افسر با شکستن درخانه به درون آمده بودند و به من دستور تسلیم دادند. اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشتم، برجای خشک شده بودم، هم صورت فهیمه و هم صورت من زخمی شده بود، مامورین مرا با خود بردند و به زندان انداختند. من فردا صبح به دو سه دوست نزدیک زنگ زدم، آنها با حیرت پرسیدند چطور ممکن است؟ فهیمه که عاشق تو بود. ما هر شب زنان خود را سرزنش می کردیم، که چرا مثل فهیمه نیستند! گفتم همان زنهای شما، کار دست من دادند. معمولا چنین حوادثی را در طی 30سال گذشته، بارها و دهها بار شاهد بودیم، ولی من انتظارش را از فهیمه نداشتم. جالب اینکه خانم های آشنا بلافاصله برای فهیمه وکیل گرفتند و من تا روزی که با صرف هزینه سنگینی، یک وکیل با تجربه استخدام نکردم، از زندان آزاد نشدم، البته من طبق حکم دادگاه، اجازه نزدیک شدن به فهیمه و ورود به خانه را نداشتم و یکی از دوستان، لباس ها و وسایل ضروری مرا از خانه بیرون آورد و من در اتاق کوچکی در خانه دوستی سکنی گرفتم تا تکلیفم روشن شود.
من با توجه به شهادت دوستان فهیمه، مبنی بر تهدید قبلی من برای نابود کردن فهیمه، که اصلا صحت نداشت، پیگیری وکیل پرقدرت فهیمه که من هزینه اش را باید می پرداختم و یک قاضی زن، پرونده ام سیاه شد و به 5 سال زندان محکوم شدم. خانه و زندگیم به فهیمه انتقال یافت، حساب های بانکی ام ته کشید، کارم را از دست دادم و با وجود اینکه بدلیل رفتار و کردار خوب و تدریس زندانیان، تنظیم کتابخانه با سیستم کامپیوتری ، بعد از یکسال و نیم تحت نظرآزاد شدم، ولی بدلیل پرونده سیاهم، هیچ جا دری برویم باز نمی شد، تا آنجا که یک شب با خوردن قرصهای مختلف، قصد خودکشی کردم، البته نجاتم دادند، ولی هیچکس به عیادت من نیامد، هیچکس سراغم را نگرفت. تا کار موقتی در یک شهرک مرزی گرفتم، مدیر آن کمپانی، بعد از 3 ماه متوجه توانایی هایی شد، مرا در یک جلسه به حرف کشید، من همه واقعیت زندگیم را برایش گفتم، خیلی متاثر شد ودستور داد، شغل خوبی با ضمانت خودش به من بدهند. من ثمره سالها تجربه کاری خودم را بکار گرفتم و در مدت 6 ماه بکلی سیستم مدیریت داخلی این کمپانی را دگرگون کردم و مدیر کمپانی، یک آپارتمان شیک و مبله را در یک مجموعه ساختمانی خود را به من اهدا کرد تا خیالم بابت محل زندگی راحت باشد.
متاسفانه با درگذشت ناگهانی مدیر کمپانی، پسرش مرا با مراجعه به سوابق زندان، از آن شغل معلق کرد. یک شغل کوچک در انبار به من داد، من به احترام پدرش هیچ سخنی نگفتم، اعتراضی نکردم، همزمان مشکلات مالیاتی گریبان او را گرفت، که از من کمک خواست و من در مدت 10 روز، با روزی 18 ساعت کار سخت بدلیل اشتباهات فاحش مدیر جدید، نتوانستم این مشکل را حل کنم و کمپانی از هم پاشید و عذر من هم خواسته شد. من دوباره آواره شدم، با یک دانشجو هم اتاق شدم، زندگی سختی بود، دوباره از زندگی سیر شده و در اندیشه خودکشی افتادم، باز هم یک جعبه قرص خواب آور آماده ساختم، ولی همان شب جلوی ساختمان یک اتومبیل بمن کوبید و مرا در حال اغما به بیمارستان بردند. تا سه روز هیچ نمی فهمیدم، بعد که چشم گشودم، یک چهره آشنا دیدم، یکی از آن دوستان سابق، خانمی که همزمان با درگیری های ما از شوهرش جدا شد. از من پرسید برسرم چه آمده؟ همه بدبختی ها، همه صدمات روحی، همه بدشانسی ها، همه آنچه که مرا به چنین سیه روزی انداخت را گفتم، خندید و گفت خدا بزرگ است و من هم خندیدم و گفتم خدا دیگر مرا نمی بیند و نمی شنود.
سه روز بعد که حالم بهتر شد و فهمیدم هر دو پایم شکسته است، با صدای بلند خندیدم، همه اطرافیان با حیرت نگاهم می کردند و من در یک لحظه یک چهره آشنا در آستانه اتاقم دیدم، باورم نمی شد، فهیمه بود، روی برگرداندم، ولی فهیمه جلو آمد و در برابر تختم روی زمین زانو زد و گفت با تحریک و وسوسه و تشویق دوستانم، زندگی تو را نابود کردم، خود از قالب یک زن خوش قلب و مهربان، بیرون آمدم و یک شیطان پلید شدم. چقدر شرمنده ام، مرا ببخش بخاطر همه گناهانم، من با پلیس و قاضی هم حرف زده ام، من خود را عامل این حوادث معرفی کردم، خودم را یک دروغگوی بزرگ معرفی کردم، من تو را بیگناه خواندم. همه آنچه از تو گرفتم، درواقع بتو پس دادم، من آماده ام، هرلحظه دیپورت بشوم، شاید این اقدام تنبیه بزرگی برای من باشد، ولی فقط دلم می خواهد تو مرا ببخشی.
من در یک لحظه احساس کردم سبک شده ام، اشکهایم بی اختیار جاری بود، با خودم فکر می کردم آیا می توانم فهیمه را ببخشم؟ همه سلول های بدنم فریاد میزدند: نه!

1464-88