۱۶۹۳ - درجستجوی خواهرم در میان هوم لس ها

1464-87

رامبد از لس آنجلس:

بهرطریقی بود از ایران خودم را به لس آنجلس رساندم، تا خواهر گم شده و سرگشته وآواره ام را برگردانم. خواهری که می گفت 4 سال درمیان بی خانمان های لس آنجلس، هرچه ناله کردم و به فارسی هموطنانم را صدا زدم، که یک لحظه به حرفهای من توجه کنید، هیچکس اعتنایی نکرد و بجز دو سه نوجوان و یک مادر پیر که برایم دو سه سکه پرتاب کردند، بقیه چنان به سرعت دورشدند، که انگار من یک جذامی هستم.
11سال پیش بهزاد، که به گفته خودش فارغ التحصیل یو سی ال ای بود، درسفرش به ایران، در یک مهمانی عاشق قاصدک خواهر 19ساله من شد، بهزاد همه دوستان و فامیل را واسطه کرد، تا بتواند با قاصدک ازدواج کند و او را با خود به امریکا ببرد.
من سخت مخالف بودم، چون در لس آنجلس و نیویورک مدتها زندگی کرده بودم، به چشم دیده بودم، بجز در میان تعداد معدودی از خانواده های اصیل و تحصیلکرده ازدواج آنچنان مفهومی ندارد، خصوصا وقتی مردی بعد از دو تا سه دهه زندگی درامریکا، با یک دختر بعد از انقلاب ازدواج می کند، تفاوت سلیقه ها، فرهنگ ها و ایده ال ها، خیلی زود آنها را به بن بست می کشد و من نگران همین عاقبت ها بودم. بهزاد می گفت در 22 سال گذشته درجمع ایرانیان و با فرهنگ و اخلاق ایرانی زندگی کرده و می تواند بهترین شوهر دنیا برای قاصدک باشد.
دو سه جلسه دیدار و شام و ناهار، پدر ومادرم کاملا رضایت دادند. قاصدک که رویای امریکا را داشت، خوشحال بود و من مخالف هم به احترام بقیه کوتاه آمدم و بهزاد و قاصدک ازدواج کردند و چند ماه بعد هم خواهرم به امریکا رفت.
هروقت تلفنی و یا از طریق سیستم های تصویری تلفن و لپ تاپ با هم حرف میزدیم، قاصدک خیلی راضی و شاد بود وهمه زوایای خانه و گاه جمع مهمانان و دوستان را به ما نشان می داد ومی گفت آرزویش این است که روزی پدر ومادر سری به او بزنند. بعد از دو سال قاصدک حامله شد و از اینکه به شدت چاق شده، شکایت می کرد، مادرم دلداری اش می داد، که بعدا ورزش می کنی، کم میخوری به بچه شیرمیدهی، به مرور لاغر میشوی.
دختر قاصدک که به دنیا آمد، چند ماه بعد درحالیکه انتظار داشتم قاصدک با ورود مهمان تازه خوشحال باشد، صدایش غمگین بود، یکروز من زنگ زدم پرسیدم اونجا چه خبر شده؟ درددلش باز شد و گفت هرکاری می کنم لاغر نمی شوم، بهزاد مرا مسخره می کند و می گوید اگر قراربود با یک زن تپل مپل ازدواج کنم، که در امریکا زیاد بود! خودت را لاغرکن، من هم حتی با قرص های لاغری، با دویدن روزانه و هر شیوه ای می کوشم، خود را به آب و آتش میزنم، ولی بدلیل یک ناراحتی تیروئیدی، به کندی پیش میروم.
اخیرا متوجه شدم، بهزاد هیچ علاقه و توجهی به من ندارد. شبها دیرهنگام می آید، یکسره به بسترمیرود، صبح یک قهوه می نوشد و دخترمان را می بوسد ومیرود، به جرات شاید من او را یکساعت هم نمی بینم، دلم گرفته، احساس تنهایی و بیکسی می کنم، دور رفت وآمدها را هم خط کشیدیم، من در طی روز، چشم به تلویزیون می دوزم وگاه روی مبل خوابم می برد، آنقدر روزها می خوابم، که شبها چون روح سرگردان درخانه راه میروم. گفتم باب رفت وآمد با دوسه تا از دوستان را باز کن، با دو سه خانم رفت وآمد کن، خرید برو، ناهار را با دخترت به یک رستوران خاص بچه ها برو. گفت از بس بهزاد توی سرم زده که بیقواره و قهرمان کشتی سنگین وزن هستم، خجالت می کشم، اعتماد به نفس خود را از دست داده ام. یکی دو بار هم گفت من باید فکری بحال خودم بکنم، اگر بچه نداشتیم، طلاق می گرفتیم، هر کس بدنبال کار خودش میرفت. عاقبت یک شب زنگ زد و گفت دخترم به شدت مریض شده، امروز او را بردم بیمارستان، هرچه به بهزاد زنگ زدم، جواب مرا نداد به دفترش زنگ زدم، گفتند با خانمی رفته ناهار! دلم فرو ریخت، ولی بخودم گفتم باید بخاطر مریم کوچولویم تاب بیاورم. یک هفته بعد زنگ زد و به شدت گریه می کرد، خبر از دست دادن دخترش داد، گفتم پاشو بیا ایران، گفت آبرویم همه جا میرود، همه دوستان و فامیل خیال می کنند من در نهایت خوشبختی و ثروت و رفاه زندگی میکنم.
تا دو سه هفته همه خانواده با قاصدک در ارتباط بودیم و طبق معمول، بهزاد جواب تلفن ها را نمی داد و بعدا فهمیدم سه تلفن مختلف دارد و یکی از آنها مخصوص جواب ندادن است!
قاصدک یکبار دیگر زنگ زد و گفت دیشب بهزاد دوست دخترش را به خانه آورد، دیگر طاقتم تمام شده، طلاق می گیرم و بر می گردم ایران. بعد از آن تلفن هیچ خبری از قاصدک نداشتیم، 6 ماه بعد که از طریق دوستی، بهزاد را پیدا کردیم، خیلی خونسرد گفت قاصدک دخترم را کشت و بعد هم رفت پی خوشگذرانی هایش، دیگر سراغش را از من نگیرید.
همه غصه دار، نگران و عصبانی بودیم، هیچکس خبری و نشانی از قاصدک نداشت. طفلک مادرم از غصه پوست و استخوان شده بود و اشکهایش بند نمی آمد، از دو سه دوست و آشنا درامریکا خواستیم، رد پایی از قاصدک برایمان پیدا کنند، ولی هیچکس خبر نمی داد. یک شب حدود 2 نیمه شب بود، یکی از دوستان قدیمی قاصدک زنگ زد و گفت من در دان تاون لس آنجلس، میان هوم لس ها، یک زن شکسته و نحیف ایرانی را دیدم که به فارسی چند کلمه حرف زد، ته صورتش شبیه قاصدک بود، ولی من باورم نشد، چون قاصدکی که من می شناختم زیبا، خوش اندام با چشمانی درخشان بود.
خواهش کردم دوباره به سراغش برود با او حرف بزند، شاید خودش باشد، آن خانم دو هفته بعد زنگ زد و گفت باز هم او را دیدم جلو رفتم، ولی ناگهان درمیان آن ژنده پوشان گم شد.
من دیگر طاقت نیاوردم، عزم سفر به امریکا را کردم، از دوستان قدیمی ام درامریکا کمک گرفتم و سرانجام به لس آنجلس آمدم. روزی که وارد شدم، هوا چنان داغ بود که من دو بار زمان جستجو در دان تاون سرم گیج رفت، تقریبا به همه محل هائی که هوم لس ها بسر می بردند، سر زدم، ولی نشانه ای از قاصدک ندیدم. با یک هموطن ایرانی حرف زدم، گفت این بیچاره ها را مرتب جابجایشان می کنند، گاه از این سوی شهر، به آن سوی شهر پناه می برند.
من همچنان به جستجویم ادامه دادم، تا یکروز از دور چهره شکسته و پر از غم قاصدک را شناختم، یک کتاب دستش بود، جلو رفتم، با دیدن من قصد فرار داشت، لباس اش را چسبیدم و گفتم فرار بس است، خسته شدی خواهرم. چنان درآغوشم گم شد که انگار سالها پناهی نداشته است، با هم اشک ریختیم، اطرافیان با حیرت ما را نگاه می کردند، قاصدک رو به خانمی ژنده پوش گفت برادرم آمده مرا ببرد خانه، آن خانم گفت چه سعادتی، خوش بحالت!
سر راه برای قاصدک غذا گرفتم، قهوه داغ بدستش دادم، گفت یک نوشابه خنک می خواهم، جگرم سالهاست می سوزد. برایش دو سه دست لباس خریدم او را با خود به هتل بردم، او را درون حمام فرستادم و خود به بهانه تهیه غذا بیرون آمدم دو ساعت بعد که برگشتم روی تخت بیهوش شده بود، تکانش دادم، صدایش زدم، جوابی نداد، یک خستگی کهنه، بی خوابی چند ساله او را از پای انداخته بود.
فردا به سراغ یکی از دوستان دوران کودکی ام، که در شهر فرشته ها وکیل شده بود رفتیم، توی صورت قاصدک نگاه کرد و گفت پوست بهزاد را می کنیم! و هرسه خندیدیم. قاصدک می گفت سالها نخندیده بودم، خنده یادم رفته بود در تمام این سالها بارها خواستم با ایرانیانی که از کنارم می گذرند حرف بزنم، درد دل کنم، ولی همه از من می گریختند انگار من جذامی هستم. قاصد ک گفت چون حاضر به طلاق نشدم، یکروز بهزاد چمدان مرا بست و با بلیط یک سره ایران، در فرودگاه پیاده ام کرد و رفت ومن سر از دان تاون و زندگی آوارگی در آوردم.
دیروز آخرین دادگاه بهزاد و قاصدک بود، قاضی نظر داد بهزاد هرچه دارد باید با قاصدک قسمت کند، در ضمن خسارت 4 سال آوارگی و بی خانمانی او را هم بدهد.
ما عجله داریم، می خواهیم تا مادرم زنده است قاصدک به ایران برگردد. مادرم دیشب گفت زودتر برگردید، از عمر من چیزی نمانده است، دلم می خواهد دخترم را یکبار دیگر به آغوش بگیرم.

1464-88