نگاهی به اجرای نمایش شاعرنقره ای

1695-23

1695-24

نوشته فرامرز قاسمی

درعرفان پس از اینکه یک عارف چهل سال ریاضت می کشد، در لحظه ای که به مقامات کرامات میرسد، میگویند ـشیخ ما، بعد از چهل سال ریاضت، از پیله برون شد و به پرواز در آمد» و این اشاره ای است به کرم ابریشم که در پیله خود بعد از دورانی سخت، به تکامل میرسد پیله را می شکند و پروانه شده به پرواز در می آید.
من چهل سال زحمت و سختی زندگی هوشنگ توزیع و فداکاری همسر و یار هنری او شهره آغداشلو را در تبعید، به چهل سال ریاضت عرفانی تشبیه می کنم.
شهره آغداشلو با برنده شدن جایزه Emmy و نامزدی جایزه اسکار، در شاهراه هنری اش که در سرشت او نوشته شده است قدم گذاشت و اکنون هوشنگ توزیع در نویسندگی، کارگردانی و بازیگری وارد مرحله ی تکامل هنری شده است که در شان اوست. این در سرنوشت او نوشته شده است و خود او بی شک می داند که این کار او برجسته ومتفاوت از همه کارهای اوست.
قدرت نبوغ و ابتکار هوشنگ توزیع وهنرپیشگان بی نظیر گروهش انکارناپذیر است. «شاعر نقره ای» متفاوت با تئاترهای دیگر و بسیاری فیلم های سینمایی اینروزهاست و مثل غزل حافظ چند بُعدی و عمیق است. و تماشاگران برداشتهای مختلفی از آن بر می گیرند.

1695-25

گرچه فریدون فرخزاد صد در صد سیاسی بود و گرایش های جنسی ویژه داشت ولی این نمایش سیاسی نیست و «توزیع» در کنار بیان دقیق و صادقانه وقایع آخرین سالهای زندگی فرخزاد و تکرار سخنرانی های سیاسی او در طول نمایش، اما از طرفداری از او ومسلک او دوری می کند.
این کار مهارت وخلاقیت فوق العاده لازم دارد و کار هوشنگ توزیع وهمکارانش تحسین برانگیز و قابل تقدیر است. لازم به توضیح نیست که به نمایش درآوردن این واقعه، شجاعت و تهور نیاز دارد که در خور تمجید است.
روز یکشنبه 29 نوامبر، ساعتی قبل از شروع نمایش به سالن Samuel Johnsonدر جنوب سانفرانسیسکو رسیدم. سالن نمایش شیک و منظم است و پارکینگ فراوان دارد. برنامه Sold- Outبود. شاید هفتاد در صد تماشاگران که بیشتر خانمها بودند، در حدود سنی چهل – پنجاه و بالاتر بودند و دیدن سی درصد جوانهای زیر سی سال که با دوستان یا فامیل خود آمده بودند، برای من سورپرایز خوبی بود به دو دلیل. اول اینکه نسل جوان ایرانی که در امریکا متولد شده اند،هنوز به فرهنگ و هنر ایران علاقمند است و دوم اینکه هنرمندان خوب قبل از انقلاب و نسل مهاجر به امریکا را فراموش نکرده اند. در سالن انتظار، پیش از شروع نمایش، با گروهی از تماشاگران که از خوانندگان مجله جوانان بودند و مرا می شناختند به گفتگو پرداختم. اکثرا بدلیل تماشای بازیگری هوشنگ توزیع و بخصوص در نقش فریدون فرخزاد آمده بودند و کنجکاو بودند که بدانند آیا توزیع شهامت به نمایش درآوردن زندگی فرخزاد را آنطور که بوده داشته است یا نه. قرار شد که بعد از پایان نمایش دراین باره حرف بزنیم. چون خود من هم بسیار کنجکاو بودم. بخصوص می خواستیم بدانیم که در نمایش، با صحنه قتل فرخزاد چگونه روبرو شده است.

1695-26

پیش از ورد به سالن نمایش به یک گروه جوان برخوردم. سه پسر و سه دختر، با موهای رنگی، که با دیدن کارت خبرنگاری من بدور گردنم شروع به صحبت با من به زبان انگلیسی کردند، هم صحبت شدم. از لباسهای رنگارنگ و شلوارهای تنگ و دامنهای کوتاه و یک خالکوبی رنگین کمان بر گونه یکی از دختران حدس زدم که این گروه نباید متعلق به یک ایدئولوژی یا اندیشه و تمایلات خاصی باشند. گروهی از مهندسان گوگل و فیس بوک بودند. زبان فارسی را می فهمیدند ولی صحبت کردن به فارسی برایشان مشکل بود. زندگی فرخزاد را در اینترنت خوانده بودند. سالن نمایش با گنجایش بیش از هفتصد نفر پر بود. نمایش شروع شد و زمانی که هوشنگ توزیع (فرخزاد) در وسط صحنه در زیر یک نورافکن سفید ظاهر شد، لباس، گریم، صدا و حرکاتش بطور حیرت انگیزی خود فرخزاد بود. من از نزدیک فرخزاد را دیده بودم و در کنسرتها و سخنرانیهایش حضور داشته و حس کردم فرخزاد می گوید:« دوستتون دارم» - «خوش آمدین» و ....

1695-27

در همان چند دقیقه اول، بازیگری هوشنگ توزیع و شباهت اعجاب انگیز صدا و رفتار او به فرخزاد تبدیل به نوعی هیپنوتیزم (Hypnotism) بینندگان شد و این گیرایی تا پایان نمایش ادامه داشت.
اولین ترانه فرخزاد «شب بود بیابان بود» با رقص و بازیگری درخشانی اجرا میشود. اما در این صحنه ها متوجه میشویم که برخی از خوانندگان و رقصندگان سعی در هر چه بیشتر عامه پسند بودن دارند، حتی در حد شیوه های روحوضی! تا رضایت کنسرت گذار را تامین کنند. و نیز در می یابیم که کنسرت گذار و کنسرت گذاران مدام از او میخواهند که بر روی صحنه حرف نزند و فقط بخواند و بخصوص شعارهای سیاسی ندهد. و این برای فرخزاد غیرممکن است. در ضمن در طول این صحنه ها در می یابیم که تهدیدهای جدی به سوی او سرازیر شده است و فرخزاد تصمیم می گیرد به لس آنجلس یا شهر فرشتگان! برود.
نبوع و ابتکار هنری توزیع در صحنه خداحافظی اش با «یار وهمراه» خود در آلمان بی نظیر و شگفت انگیزاست. من مطمئن هستم که توزیع برای تولید این صحنه مدتها وقت گذاشته است و در نوع خود بی نظیر است.

1695-28

***

در فاصله تنفس (انتراکت) بین دو بخش نمایش، با همان گروه جوان صحبتی داشتیم راجع به اینکه، بسیاری از هنرمندان استثنایی جهان نظیر : چایکوفسکی، میکل آنژ، لئوناردو داوینچی و... نیز برخی از هنرپیشگان بزرگ هالیوود، مانند فرخزاد، همین گرایش جنسی را دارند که مورد قبول عام جامعه نیست.

***

پرده دوم نمایش در لس آنجلس است. من با اینکه در ردیف پنجم بودم، فرخزاد را می دیدم که آهسته آهسته باور میکند که مافیای هنری لس آنجلس به او اجازه انجام کنسرتهای مورد علاقه اش را نمی دهد و از برنام های تلویزیونی اش از او برای مقاصد سیاسی و حزبی استفاده می کنند و هنر او نادیده گرفته میشود و برخی فقط برای مخالفت با رژیم و جمع آوری پول استفاده می کنند.
در نهایت، بعد از شکست او برای جمع آوری کمک برای اسرای جوان ایرانی در عراق و متهم شدنش به دزدی آن پولها، خمودگی و سردرد وبی حالی او و فروکش کردن قدرت و غمگین شدن لحن و صدایش، حکایت از بازیگری و هنر شگفت انگیز «هوشنگ توزیع» و نورپردازی زیبا و موزیک و قدرت بازیگران دیگر دارد. فرخزاد در بازگشت به آلمان با کنسرت گذاری که نمونه ی بارز یک لات جنوب شهری و حقه باز است (که با مهارت بی نظیری بازی شده است) رو به فرخزاد می گوید:« خوب پولا رو به جیب زدی و فرار کردی» . و این جاست که بنظر می رسد فرخزاد شکسته میشود. در مسیر افسردگی و تنهایی خود و شاید میل به خودکشی، قرار میگیرد و این حالات با نقش آفرینی توزیع در نقش فرخزاد اعجاب انگیز و در خور ستایش میشود.

1695-29

در آخرین صحنه نمایش یکبار دیگر شگفتی تماشاگران به اوج خود میرسد. صحنه ای که فرخزاد با خریدن نان و پنیر و یک هندوانه از قاتلان خود پذیرایی می کند. قاتلان سیاهپوشی که حتی چهره اشان مخفی است در پشت سر فرخزاد، در نوری کم به او نزدیک میشوند و ضربه های مرگ آوری را که باید به او وارد کنند، خود فرخزاد به شیوه ای نمادین، چاقوی بزرگی را همزمان با ضربه های قاتلان، بر پیکر هندوانه جلوی رویش وارد می کند. سپس قاتلان در سیاهی صحنه محو میشوند.
فرخزاد به زمین سقوط میکند. موسیقی زیبایی شروع میشود و رقصنده ای در نقش «ققنوس» (پرنده افسانه ای) بر بالای سر فرخزاد ظاهر میشود و به جسد او جان دوباره میدهد. فرخزاد به پا بلند میشود و پس از او بازیگران دیگر، هر یک در لباس فرخزاد، بهمان شیوه از زمین بر می خیزند. حالا بجای یک فرخزاد، چندین فرخزاد بر صحنه اند و سپس بطور گروهی ترانه «ای شرقی غمگین» را می خوانند. در این صحنه تراژیک، از خون و فریاد هیچ اثری نیست. من و تماشاگران دیگر بروی پا می ایستیم و با گروه «فرخزادها» همصدا می شویم.
بعد از نمایش در سالن انتظار عده زیادی برای صحبت و عکس گرفتن با هنرمندان نمایش حضور دارند. یک آقای امریکایی بنام «ریچارد» من وهمراهان من را پیدا می کند و میگوید که من در مجله جوانان بنویسم که :
“The Play was Gripping, mesmerizing and Sensational”
و به من گفت که توزیع مسئله ی دگرباشی فرخزاد و صحنه مرگ او را با خلاقیت و مهارت حرفه ای بی نظیری اجرا کرده است. این نمایش باید فیلم سینمایی بشود. بخاطر واقعی بودن داستان و پیام آن حتما در هالیوود موفق خواهد شد.
• نویسنده این گزارش مصاحبه ای با هوشنگ توزیع انجام داده است که درشماره بعدی شما را دعوت به خواندن آن میکنیم.