سنگ صبـور

1699-25

من توی لابی هتل در دبی نشسته بودم، تا پدر ومادرم از طبقه پنجم پائین بیایند و با هم برای خرید، ناهار و دیدار یک دوست قدیمی برویم، که یکباره با صدای آقایی از جا پریدم، آقایی ضمن سلام گفت شما چقدر خوشگل هستید؟ خیلی جا خورده بودم و در همان حال گفتم شما مرا ترساندید. گفت معذرت می خواهم، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، من مسافر امریکا هستم، همین فردا پرواز دارم، گفت شاید امکان شناخت شما باشد؟ گفتم من اصلا نمی دانم شما چه کسی هستی و از کجا آمدی؟ چه نقشه ای در سر داری؟ توقع داری من به شما جواب بدهم؟ گفت کاملا حق دارید، من مزاحم تان نمی شوم، اگر شانس با من بود، شاید دوباره شما را دیدم، بعد دستش را دراز کرد و گفت من فرزین هستم. ناچار دستش را فشردم و گفتم من سوری هستم. گفت خوشبختم، من سری تکان دادم و فرزین به راه خود رفت. تا نیم ساعتی فکر من پر شده بود از اولین برخورد ناگهانی و ازبس درباره مردان خوشگذران و شکارچی شنیده بودم، بخودم گفتم چه خوب که طرف را تحویل نگرفتی.
در طول روز دو سه بار چهره اش جلوی چشمانم ظاهر شد، چون ظاهرا صورت مهربانی داشت و خیلی هم مودب بود. بعد هم فراموش اش کردم. حدود ساعت 7 شب به هتل برگشتم، من از دور دیدم، که فرزین توی لابی نشسته و چشم به در دارد، بلافاصله به مادرم ماجرا را گفتم سرم را بغل کرد و گفت خوب کاری کردی، اگر به مردها زیاد روی خوش نشان بدهی، بعدها آنها به عنوان یک حربه بکار می گیرند، می گویند یادت رفته چقدر آسان به دست آمدی؟
قرار شد یک چای داغ و یک کیک بخوریم، که فرزین پیدایش شد، این بار خانمی مسن هم همراهش بود، آن خانم ابتدا جلو آمد وگفت اگر اجازه بدهید ما شما را به یک شام ساده دعوت کنیم، مادرم گفت ما اهل شام نیستیم، می خواستیم چای بخوریم، آن خانم گفت چای و شیرینی را مهمان ما باشید، قبل ازآنکه مادرم حرف بزند، آن خانم که خود را پروین معرفی کرد گفت راستش پسرم فرزین در امریکا زندگی می کند، با دیدن دختر شما، بسیار علاقمند شده با شما حرف بزند. چون همه در سفر هستیم، آنرا بحساب خواستگاری در سفر بگذارید! پدرم گفت شما مهمان ما باشید، تا باهم آشنا شویم، در نهایت اینکه بنظر می آید شما از ایران آمدید و بر میگردید، امیدوارم دوستان خوبی در ایران باشیم. بعد همگی به کافی شاپ هتل رفتیم ودور میزی نشستیم.
فرزین سرصحبت را باز کرد و گفت من 30 سال است در امریکا زندگی میکنم، یکبار 15 سال پیش ازدواج کردم، که به ناکامی رسید، بعد هم دیگر دورازدواج را خط کشیدم، تا آنروز دخترخانم شما را دیدم، همه خصوصیات وایده آل های من در وجود این دختر بود، مادرم گفت با یک دیدار چند دقیقه ای شما همه ایده آل های خود را یافتید؟ همه خندیدند و فرزین گفت من 3 روز است این خانم را زیرنظر دارم، شیوه لباس پوشیدن، آرایشش، حرف زدن، برخورد کردن و احترام ویژه ای که به شما می گذارد، همه و همه معیار من بود، در عین حال سوری خانم، خوشگل ترین دختری است که درعمرم دیده ام.
حرف و سخن تا دو ساعت ادامه داشت و نتیجه اینکه قرارشد من و فرزین فردا از ساعت 9 صبح تا 3 بعد از ظهر بیرون برویم، با هم حرف بزنیم، پدر ومادرم نیز با پروین خانم گپ بزنند و در پایان روز، به نتیجه ای برسیم، چون فرزین ساعت 8 شب پرواز داشت.
فردا من و فرزین بیشتر همدیگر را شناختیم، راستش من از کردار و منش و اخلاق او خوشم آمد، در پایان روز قرار ارتباط بیشتر و دیدار در آینده را گذاشتیم از هفته بعد که من به ایران بازگشتم ارتباط فرزین با من برقرار بود و گاه با پدرم نیز حرف میزد، در مدت چند ماه نیز گاه برایم هدایایی می فرستاد ووقتی فهمید برای خواهر بزرگم نیاز به داروهای نایابی داریم، بهرطریقی بود این داروها را می فرستاد.
6 ماه بعد فرزین خانواده مرا و پدر ومادرخودش را به ترکیه دعوت کرد و پیشاپیش برای همه ما در هتلی اتاق گرفت، که پدرم زیاد راضی نبود و بهمین جهت از او خواست همه روزه بابت ناهار و شام بپردازد که ظاهرا توافق شد ولی فرزین اجازه نداد. در این مدت همه کار برای خوشحالی و رضایت پدر ومادر، خواهر و برادرم میکرد وهمانجا هم با رضایت خانواده ما با هم ازدواج کردیم و از بخت خوب من، بدون دردسر هم با او به ساکرامنتو آمدم.
فرزین از طریق دوستان خود، ترتیب سفر خواهرم مهتاب را به امریکا داد و او را که به نوعی بیماری ویروسی مخصوصی دچار بود به یک انستیتوی تحقیقاتی سپرد و سبب درمان او شد و بعد هم او را در امریکا ماندگار کرد و گفت به امید روزی که پدر ومادرها هم به ما بپیوندند. این اقدام فرزین همه خانواده مرا مدیون او ساخت.
تولد یک دختر و یک پسر شیرین، زندگی ما را پر از شادی و امید و انرژی کرد بطوری که ما با حضور این بچه ها، نیازی به رفت وآمد با دیگران نداشتیم و فقط با دو سه دوست که بچه های هم سن و سالی داشتند نزدیک و صمیمی بودیم.
زندگی ما پر از آرامش بود، تا یکروز خبر آمد که همسر سابق فرزین که آلمانی تبار بود، در سفر به مصر دچار دردسر سیاسی بزرگی شده و حتی متهم به جاسوسی شده و در زندان است و نه تنها خودش به طرق مختلف، بلکه پدر ومادرش و یک دختر که از همسر دیگری داشت و فرزین را پدر صدا میزد، شب و روز از فرزین کمک می طلبیدند، چون یکی از روسای کمپانی فرزین، مصری الاصل بود و هنوز در آن کشور نفوذ داشت.
من از اینکه فرزین به همسرسابق اش کمک کند، مخالفتی نداشتم، ولی وقتی صحبت از سفر به مصر شد، من خوشحال نبودم ولی فشارها روی فرزین زیاد بود، با من حرف زد، گفتم حتی اگر برایش وکیلی بگیری، باز هم من مخالف نیستم، ولی به سفرت اصلا نظرمثبتی ندارم. فرزین در این باره با من جر و بحث هم کرد و علیرغم مخالفت من، یکروز چمدان بست و راهی مصر شد.درحالیکه فقط یک هفته مرخصی داشت، تازه خانه خریده بودیم، برای هزینه های زندگی نیاز به کار بیشتر داشت ولی سفرش به یک ماه کشید. بعد هم ناگهان خبر آمد، که فرزین هم دستگیر شده و وکیل خانوادگی مان نگران شده بود، برای کمک به فرزین وآن خانم، همه پس انداز بانکی مان را هزینه سفر خودش و کمک از یک وکیل قدیمی و پرقدرت مصری کرد. کم کم کار به جایی رسید که دو اتومبیل خود را هم فروختم و اگر خواهرم دو شیفت کار نمی کرد، ما در هزینه زندگی مان هم می ماندیم، من دچار ترس شده بودم نگران آینده بچه ها بودم، بعد از 4 ماه، در شرایطی که فرزین تقریبا کار خود را از دست داده بود، از زندان بیرون آمد ولی از همانجا از من خواست خانه را هم بفروشم تا او بتواند هم خود به امریکا برگردد و هم آن زن را از زندان خلاص کند و با خود بیاورد.
من در موقعیت بدی قرارگرفته بودم، به او پیغام دادم چاره دیگری پیدا کند، ولی یک شب زنگ زد و گفت میدانم دردسر بزرگی برای تو فراهم ساختم، می دانم همه اندوخته هایمان برباد رفت، ولی بهرحال من که چند ماه از همه زندگی و سرمایه خود برای نجات این زن و بعد هم خودم مایه گذاشتم، باید تا آخر خط بروم تا هم خود برگردم و هم این زن را به خانه اش برگردانم.
من الان دو هفته است با خودم می جنگم که آیا من به چنین ریسکی تن بدهم؟ خانه را بفروشم و برای نجات زنی که اصلا نمی شناسم و دیگر نقشی در زندگی شوهرم هم ندارد بکار گیرم، یا شوهرم را وادارم فقط به هر طریقی شده خود را نجات بدهد و به خانه برگردد، ضمن اینکه خانواده آن زن شب و روز برای من پیام های التماس آمیز می گذارند. من درمانده ام چکنم، خانه ای که جای سکونت ماست، سرمایه وآینده ماست، در چنین ریسکی قرار دارد. شما بگوئید چکنم؟
سوری - ساکرامنتو

دکتردانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگردشواریهای خانوادگی
به بانو سوری از ساکرامنتو پاسخ میدهد

نکته هائی ناگفته درحادثه ای که برای فرزین پیش آمده است بسیار است. یکم اینکه یک همسر سابق چگونه میتواند در خود این صمیمیت و نزدیکی را با همسر سابقش به بیند که در چنان شرایطی از او کمک بطلبد. آیا فرزین پیش از طلاق با اودر چه برنامه هائی شرکت داشته است؟ مطلب دیگر این است که با چنین صمیمیتی چرا از یکدیگر جدا شده اند؟ آیا مسائل مالی یا امنیتی! درکار بوده است؟ اگر بوده است شما بعنوان همسر فرزین می بایست از کل ماجرا با خبر بود ه باشید. فرزین به چه دلیل زندانی شد؟ شما پاسخ این پرسش را هم از دهان او نشنیده اید؟ دلیل زندانی شدن همسر سابقش چیست؟ اینکه فرزین به شما چیزی نگفته است از یکسوی رابطه حکایت دارد ولی سوی دیگر آن این است که شما هم در این رابطه نخواسته اید واقعیت را بدانید.
فرزین همه ی اندوخته زندگیتان را با داشتن دو فرزند از دست داده است بدون آنکه شما را از چگونگی پرداخت ها آگاه کند! به نظر می رسد که شما تا نتوانید «پرسش» داشته باشد نمی توانید مشکل را حل کنید. یعنی مشکل بخودی خود حل نمی شود مگر آنکه اساس آن برای شما روشن باشد. آنچه شنیده اید مقداری خبرهای کلی و گیج کننده است! آیا شوهر شما که حاضر شد به مصر برود این کار را محض رضای خدا(!) انجام داد یا فکر میکرد پای او هم در این رابطه به میان آمده است؟ آیا اجبار به رفتن را بدلیل «احساس» فردی به همسر سابق داشت یا از طرف دولت حضور او لازم بنظر می رسید و درواقع به اجبار به مصر رفته است.
می پرسید در زمان حاضر چه باید کرد... پاسخ اینست که بجای اینکه چه کاری باید کرد بخود بگوئید دیگر چه کاری را نباید بکنم؟ شما دو فرزند دارید. آنها نیاز به خانه برای زندگی کردن دارند. زندگی آنها را به خطر نیاندازید. اگر فرزین « پدر» دلسوزی باشد حرف شما را می فهمد و اگر نفهمید وارد برنامه ای شده اید که فقط بدلیل خوش بینی و نداشتن اطلاعات کافی از گذشته همسر، کار به بن بست رسیده است.