۱۶۹۹ - یک شب با یک تلفن با واقعیت تکان دهنده ای روبرو شدم

1464-87

پریسا از نیویورک:

روزی که من با ارژنگ آشنا شدم، از دست خشونت های پدرم وبی تفاوتی های مادرم، کارم به جنون کشیده بود. ارژنگ با ناصر پسرعمه ام، جلوی یک بستنی فروشی درحال گپ و گفتگو بودند، ناصر با دیدن من با دست صدایم کرد. جلو رفتم و پرسیدم طوری شده؟ گفت دعوت ات می کنم به یک کافه گلاسه! خنده ام گرفت و گفتم خاطره جوانی های مادرم و مادرت را زنده می کنی؟ گفت دلم می خواست با ارژنگ آشنا بشوی، گفتم چرا؟ گفت چون یک سال است به من التماس می کند، ترتیب خواستگاریش را بدهم و من می گویم از دیدگاه دایی ام، تو هنوز دهنت بوی شیر می دهد! ارژنگ با این حرف، صورتش سرخ شد و گفت پریسا خانم! من برای شما احترام خاصی قائل هستم، ولی زیاد به حرفهای ناصر گوش نکنید. گفتم حقیقت را بخواهید من با نامزدی و ازدواج مخالفتی ندارم، ولی اهل دوستی و بی بند و باری نیستم. یادتان باشد، من نه شما را می شناسم و نه به شما فکر کرده ام. نه اصلا در اندیشه ازدواج هستم، ناصر گفت پریسا جان به خدا این ارژنگ بچه خوبی است و من ضمانت اش را می کنم، فقط اجازه خواستگاری بده، گفتم من تصمیم گیرنده نیستم، خودتان با پدر ومادرم حرف بزنید. ناصر گفت ارژنگ جان تبریک می گویم چون دختردائی ام تو را پسندیده، وگرنه چنین حرفی نمی زد. من با دست ناصر را هل دادم و از آنجا دور شدم.
شب درخلوت خودم، به ارژنگ فکر کردم، او را خوش چهره و مودب دیدم، سرخ شدن صورتش را دوست داشتم، ولی حرفی به مادرم نزدم، تا دو روز بعد عمه ام با مادرم حرف زد، زمزمه هایی درخانه درگرفت، فردایش مادرم گفت آقایی می خواهد بیاید خواستگاری، آمادگی داری؟ گفتم من تابع شما هستم، ولی بهرحال باید مرد آینده زندگیم را بخوبی بشناسم. مادرم گفت این آقا دو تا مجموعه آپارتمانی، سه بیلدینگ و یک رستوران و دو سه تا اتوبوس مسافربری دارد. گفتم باید خودش آدم باشد.
یک هفته بعد ارژنگ و ناصر، عمه ام و مادر ارژنگ به خانه ما آمدند، حدود 4 ساعت حرف زدند، سرانجام با توجه به موافقت من قرار ومدارهایی گذاشتند و رفتند واز سه روز بعد هم به پیشنهاد مادرها، من و ارژنگ به بهانه خرید بیرون رفتیم و کلی حرف زدیم.
ارژنگ می گفت من تو را خوشبخت ترین زن دنیا می کنم و به پایت طلا می ریزم، تو را به سراسر جهان می برم، راحت ترین زندگی را برایت تدارک می بینم! من هم گفتم همه اینها جای خود، من مرد وفادار و مسئول می خواهم، مردی که عاشق همسر و خانواده اش باشد، ثروت تو، ملک واملاک تو برای من مهم نیست. ارژنگ دست مرا بوسید و گفت ثابت می کنم.
ازدواج ما با اصرار پدرم در یک سالن بزرگ خارج از شهر برگزار شد، کلی مهمان داشتیم، همه چیز عالی بود، آخر همان هفته هم، من و ارژنگ به ترکیه رفتیم تا شاید ویزای امریکا را بگیریم، که میسر نشد، ولی سفری پر از خاطره بود. دست و دلبازیهای ارژنگ برایم جالب بود، گرچه من اهل خرج تراشی و لباسهای گران و برندهای معروف نبودم، من عشق ارژنگ را می خواستم و با تولد دخترم، متوجه علاقه او به خانواده شدم و خیالم راحت شد.
ارژنگ گاه به گاه، یک هفته دو هفته ای برای خرید لباس ووسایل آرایش و کفش و کیف به ترکیه و دبی میرفت و هربار با یک چمدان سوقات برای من و دخترمان بازمی گشت، تا پیشنهاد کرد مدتی به امریکا برویم، زندگی در آنجا را تجربه کنیم که من موافقت کردم و با کمک یک وکیل معروف در نیویورک، ما به امریکا آمدیم، ارژنگ با توجه به ویزای سرمایه گذاری، در دو رستوران سرمایه گذاری کرد، یک خانه شیک 5 خوابه با استخر و سونا، جکوزی و منظره زیبا در بالای تپه های انسینو خرید و بقولی تدارک ماندن در امریکا را دید و گفت این خانه 5 اتاق خواب مستقل دارد، هر وقت دلت خواست پدر و مادرت را دعوت کن، شاید روزی ترتیب خرید آپارتمانی را برای آنها و پدر و مادرم دادم، که جمع مان جمع باشد.
ارژنگ به مرور دوستان و فامیل دور و نزدیک را هم پیدا کرد، ترتیب رفت و آمدها را داد، مرا تشویق کرد بدنبال یادگیری زبان و یک تخصص هم بروم، که درآینده سرم گرم باشد، من خیلی زود سرم گرم دوستان تازه و دنیای شیرین دخترم، کلاس های مختلف برای او و بعد هم کلاس هایی برای خودم، که احساس خوبی بمن می داد، اینکه خودم را با توانایی های تازه می دیدم.
ارژنگ مسلما باید به ایران میرفت و به کسب کارش می رسید، می گفت درجریان خرید یک مجموعه ساختمانی بزرگ و شیک در شمال تهران است. همزمان ویلایی در لواسان خرید که باید کمی درونش را ریمادل بکند. من از او قول گرفتم، که بمجرد انجام کارها، خودش را به ما برساند، گفتم بدون او، زندگی من و دخترم خالی است، با اینکه دور و برمان پر از آدم های گوناگون است، عده ای برای استخرخانه ما و بعضی برای جکوزی ها، سونا و بریزو بپاش های خانه ما می آمدند، حتی بعضی ها از راه دور می آمدند و دو سه روز می ماندند.
سفرهای ارژنگ ادامه داشت و من احساس می کردم، او به مرور لاغر میشود، آن شور وحال اولیه زندگی مان را ندارد، نگرانش شدم، یکروز پرسیدم آیا تازگی برای چکاپ رفته ای؟ آیا در سلامت کامل هستی؟ گفت من کاملا سالم هستم، نگران نباش، گفتم آن شور وحال عاشقی را نداری، گفت زندگی ما در این مرحله، نیاز به حرفهای عاشقانه ندارد، چون همه اقدامات من عاشقانه است، گران ترین ویلا را در ایران برایت خریده ام، ویلایی در رامسر معامله کردم، در اندیشه یک سفر یک ماهه با کشتی به سراسر اروپا هستم، گفتم من بجای همه اینها تو را می خواهم که بیشتر در کنارمان باشی، شاید من ظاهرا تنها نباشم، ولی بدون تو واقعا گاه احساس تنهایی و بیکسی می کنم.
گفت می خواهی در هر سفری به ایران، با من همراه شوی؟ گفتم نه اهل این رفت وآمدها و پروازها نیستم ولی تو به اندازه کافی ثروت و ملک و املاک داری، چرا خودت را بازنشسته نمی کنی؟ گفت من و بازنشستگی؟ اصلا فکرش را نکن، وقتی دخترمان بزرگ شد و شوهر کرد من و تو بازنشسته می شویم. گفتم من حامله هستم، گفت خبر خوبی است، بیشتر سرگرم می شوی، من مادرت را می آورم، تا پرستار تو باشد، گفتم مادرخودت را هم بیاور، بگذار با هم اینجا باشند. گفت خیلی زود به استقبال شان در فرودگاه میروی. بغل اش کردم و گفتم تو بهترین شوهر دنیا هستی، من همیشه شکرگزار خدایم هستم. ارژنگ به ایران رفت، به فاصله دو ماه مادرها آمدند، من چنان سرگرم آنها و حاملگی خودم شدم که یادم رفت شوهرم 4 ماه است به ایران رفته و فقط دو سه بار تلفن زده است و حتی زمان تولد پسرم هم خودش را نرسانده.
یک شب که غرق یک برنامه تلویزیونی بودم، تلفن زنگ زد، گوشی را برداشتم، خانمی بود، می گفت با پریسا خانم کار دارم، گفتم من هستم، گفت تنها هستید؟ کسی حرفهای ما را نمی شنود؟ گفتم نه خیالتان راحت باشد، گفت مرا ببخشید که افکارتان را بهم می ریزم، ولی باید شما این واقعیت را بدانید، گفتم چه واقعیتی ؟ گفت اینکه من منیژه هستم در دبی زندگی می کنم، همسر ارژنگ هستم، یک پسر هم دارم! من پشت تلفن یخ کردم، گفت صدای مرا می شنوید؟ با صدای گرفته ای گفتم بله، گفت ارژنگ یک همسر هم در ترکیه دارد، او هم دختری دارد، من کاملا شوکه شده بودم، گفت شرمنده ام، باید روزی شما این ها را می دانستید، گفتم شماره تلفن و آدرس خودتان و آن خانمها را به من بدهید، منیژه همه اطلاعات را به من داد و گفت اجازه میدهید با شما در تماس باشم؟ گفتم حتما، من هم با شما تماس می گیرم. همان شب به ارژنگ زنگ زدم و گفتم دچار یک ناراحتی زنانه شده ام، که نیاز به عمل جراحی دارم، تو باید اینجا باشی، گفت خودم را میرسانم. یک هفته بعد که به من یکسال گذشت، ارژنگ از راه رسید، بدون اینکه مادرها بفهمند، فردا او را به بهانه ای بیرون بردم و همه ماجرا را برایش گفتم، البته نگفتم منیژه با من تماس داشته، بلکه گفتم فامیل هردو خانم ها با من تماس دارند. ارژنگ کاملا دستپاچه شده بود، مرتب سیگار می کشید، مرتب دست مرا می بوسید و می گفت مرا ببخش،من مرد دیوانه حق ناشناس و خیانتکاری هستم، من مستوجب مرگ هستم، من خیلی خونسرد به او گفتم با یک وکیل حرف زده ام، مدارک آن خانم ها را هم دارم، اگر آنچه من می گویم عمل نکنی، من ناچار به شکایت هستم و مسلما زندان و دیپورت انتظارت را می کشد، من هیاهوی این ماجرا را به مجلات ایرانی، رادیو تلویزیون ها هم می کشم، حتی به رسانه های داخل هم خبر می دهم و روی فیس بوک، اینستاگرام و همه سوشیال میدیا هم تو را رسوا می کنم.
ارژنگ همچنان دست مرا می بوسید و طلب عفو می کرد و می گفت تو بگو چکنم؟ گفتم وکالتی ترتیبی بده، که آن خانم ها در ایران صاحب یک خانه و یک مجموعه آپارتمانی بشوند، گفت مشکل است، گفتم می خواهی با وکیلم وارد معرکه بشوم؟ گفت نه من این خواسته ها را دنبال می کنم و بعد ازدو ماه مدارک لازم را به من نشان داد و آن خانمها هم با خوشحالی و جیغ و فریاد، همه را تائید کردند.
به دنبال آن به ارژنگ گفتم حالا تصمیم بگیر با کدامیک از ما می خواهی راهت را ادامه بدهی، گفت من تو را می خواهم، گفتم پس ترتیب طلاق آنها را بده و مدرک و تعهد هرگونه مسئولیت درمورد بچه هایت را هم امضاء کن، که به راستی چنین کرد.
درست 4 ماه بود که ارژنگ حق ورود به خانه را نداشت، آن شب که به خانه برگشت پرسید در مورد تو چکنم؟ گفتم من تکلیفم با تو روشن است، من بلدم حقم را بگیرم، تنها یک تعهد واقعی در مورد صداقت، وفاداری ومسئولیت تو می خواهم، گفت هر ورقه ای را امضا می کنم، هر تعهدی را می دهم.
همان شب منیژه و مهرانا زنگ زدند، هر دو درحالیکه صدایشان از شوق و هیجان می لرزید گفتند تو ما را به بهشت فرستادی! گفتند خودت چه می کنی؟ گفتم من اینجا هستم تا اگر روزی ارژنگ خطا کرد، برایش جهنمی بسازم و هر دو با من خندیدند.

1464-88