۱۷۰۵ - ... سالها بدنبال فرشته کوچکم می گشتم

1464-87

ماندانا از کالیفرنیا:

ازدواج من با فرهاد، با فشار پدرم صورت گرفت، چون فرهاد جوان خوش نامی در محله نبود، دوستی دیرینه پدرها، سبب این وصلت شد. من به گفته مادرم، دلخوش بودم، که به مرور به فرهاد علاقمند میشوم و بروایتی عادت می کنم و زندگی را ادامه میدهم، ولی هرچه سالها گذشت، بیشتر به فاصله ای که میان ما بود پی بردم. فرهاد تندخو، معتاد به تریاک ، همیشه بیکار و متکی به ثروت پدر، همیشه خودخواه و مردسالار و اینکه گاه حتی فراموش می کرد همسری دارد. خصوصا زمانی که من حامله بودم، انگارمن وجود ندارم. بزرگترین شانس من که با دعای شبانه روزی ام همراه بود، تولد دخترم درنهایت سلامت بود. با خودم می گفتم او را بزرگ میکنم و یکروز به اتفاق او، از خانه فرهاد می گریزم و به جایی میروم که هیچگاه دستش به ما نرسد.
فرشته دخترکم با خالی که کنار لب اش داشت، به ستارگان قدیمی سینما شباهت داشت، مثل تابلوی نقاشی بود، خود فرشته بود. من با او درخلوت غم افزای خود خوش بودم.. پدر ومادرم بدنبال برادرم به کانادا رفته بودند، من آخرین تکیه گاه های روحی ام را از دست داده بودم وهیچکس را بجز خاله پیرم نداشتم، که گاه برایش درد دل کنم و اشک بریزم.
فرهاد هر روز بیشتر در منجلاب اعتیادغرق میشد، کم کم رفتارش قابل کنترل نبود، بطوری که یک شب با دو تن از دوستان خود و خانمی معلوم الحال وارد خانه شده و مستقیما به زیرزمین رفتند و لحظاتی بوی تریاک همه جا پیچید. من از ترس هرچه اسپری و عطر و ادکلن داشتم، در فضا رها کردم و بعد صدای خنده آن زن در فضا پیچید، من طاقت نیاوردم، به درون زیرزمین رفته و دست آن زن را که نیمه عریان توی آغوش فرهاد بود، گرفتم و کشان کشان بیرون آورده و از خانه بیرونش کردم.
فرهاد و دوستانش آنقدر نشئه بودند که توان اعتراض و حرف و سخنی را نداشتند و فقط می خندیدند، من درهای زیرزمین را بستم ودرحالیکه مشت به در و دیوار می کوبیدم، فرشته را بغل کرده و به اتاق خود پناه بردم و صدای تلویزیون را هم بلند کردم تا صدای خنده و هرزگی های فرهاد را نشنوم.
ساعت 8 صبح بود که با صدای کوبیدن در اتاقم از جا پریدم، صدای فریاد فرهاد همه جا پیچیده بود، از من می پرسید برسر آن زن چه آوردی؟ و من فقط گفتم بیرونش کردم وهنوز حرفم تمام نشده بود که فرهاد با مشت به صورتم کوبید و در یک لحظه همه جا پر از خون شد و یکساعت بعد من در کلینیک محله فهمیدم که بینی ام شکسته است.
کم کم همسایه ها به من هشدار دادند و دو سه تا ازمردهای هیزمحله، پیشنهاد دوستی دادند و اینکه تو هم باید تلافی کنی، بیا بیرون، بیا برویم اصفهان و شیراز و کنار دریا!
متاسفانه ازخانواده فرهاد، فقط پدر پیرش مانده بود، مادرش چند سال پیش براثر سرطان فوت کرده و برادر بزرگش سکته کرده و خواهرش به امریکا رفته بود، به سراغ پدرش رفتم، ولی او هم توان راه رفتن و حرف زدن نداشت، یک پرستار شبانه روزی کنارش بود تنها جمله ای که به من گفت، این بود که دختر خودت را نجات بده، این شوهر اصلاح پذیر نیست، یکروز تو را هم می فروشد.
با فرهاد حرف زدم، گفتم به من اجازه بده به دیدار پدر ومادر و برادرم بروم، گفت طلاق بگیر بعد برو، گفتم فرشته را به من میدهی؟ گفت فرشته را هم بردار و برو. گفتم همین فردا حاضرم طلاق بگیرم، گفت شوهرسابق خواهرم ترتیب این کار را میدهد، توی دادگستری کار می کند. من دیگر نسبت به کارهای فرهاد بی تفاوت شدم، به رفت و آمدها و تریاک کشی ها و هرزگی هایش کاری نداشتم، تا حکم طلاقم را بدستم داد. من بلافاصله با پدر و برادرم تلفنی حرف زدم و قرارشد به دبی بروم، از آنجا برای ویزا اقدام کنم، توی فرودگاه دلم به شور افتاده بود، انگار انتظار حادثه ای را می کشیدم، حق با من بود، درست لحظه پرواز، فرهاد و دوستانش جلویم سبز شدند و به مامورین گفتند من حق ندارم دخترم را با خود به خارج ببرم، آنها هم به فرهاد حق دادند، فرشته را از من جدا کردند. هر دو گریه می کردیم ولی هیچکس حرف مرا، ناله های مرا، التماس های مرا نشنید، مرا به سوی هواپیما هل دادند و من از دور دخترم را دیدم که در آغوش دوستان فرهاد اشک می ریزد و من تنها به سوی دبی پرواز کردم.
از دبی بارها خواستم با فرشته حرف بزنم، ولی تلفن خانه و تلفن دستی فرهاد بسته بود، با خاله پیرم، با یکی دو تا از دوستانم حرف زدم، یکی می گفت برگرد و بهرطریقی شده دخترت را ببر، دیگری می گفت برنگرد، فرهاد به بهانه ای ممنوع الخروج ات می کند، نگران دخترت نباش. دو تن از همسران دوستان فرهاد، او را به خانه خود برده اند. دیدم چاره ای ندارم، بخودم قبولاندم دخترم بدون من، شاید خوشبخت تر باشد.
3ماه در دبی انتظار کشیدم، تا با کمک وکیل برادرم به کانادا آمدم، بعد از سالها درخانه برادرم احساس امنیت کردم، ازاینکه می دیدم پدر و مادرم در نهایت سلامت جلوی چشمان من زندگی راحت و خوشبختی دارند، از ته دل خوشحال بودم، ولی در هر زاویه ای، دخترم جلوی چشمانم بود، یاد گریه هایش در آن لحظه جدایی می افتادم، یاد خنده هایش زمانی که با هم بیرون می رفتیم و خرید می کردیم و برایش بستنی های دلخواهش را می خریدم، با تلقین اینکه دخترم با حضور آن خانمها و یکی دو تا ازدوستانم که مرتب به او سر می زدند، خوشحال است وغصه نمی خورد، آرام می شدم.
خودم را در کلاس های زبان و طراحی لباس و خیاطی که مورد علاقه ام بود غرق کرده و شب وروزم پر بود، با کسی رفت و آمد نداشتم، فقط گاه با پدر و مادر به رستوران و خرید میرفتم. از همان ماه های اول چند خواستگار برایم پیدا شد، ولی من بکلی از مردها فرار می کردم، هیچ مردی را باور نداشتم. بعد از دو سال در یک خیاطی بکار مشغول شدم. صاحبش پاکستانی بود و نسبت به ایرانیان سمپاتی داشت، خیلی به من محبت می کرد و تقریبا بیشترکارها را به من سپرده بود. من سخت کار می کردم، بطوری که گاه کارم به نیمه شب می کشید و همانجا در گوشه ای می خوابیدم. من که هرشب خواب دخترم را می دیدم، هرچه کار می کردم در پس انداز بانکی ام می سپردم و با خود می گفتم روزی با این پس انداز با یک وکیل پرقدرت حق خودم را از فرهاد می گیرم و دخترم را پس می گیرم و با همین اندیشه، با مهر و کمک صاحب خیاطی، در طبقه بالای آن، برای خودم یک اتاق مبله و ترو تمیز آماده کردم ودرواقع همه زندگی من درهمان خیاطخانه خلاصه شد.
مدتی ارتباط من بکلی با دخترم قطع شد، می گفتند فرهاد به خارج رفته، فرشته را هم با خود برده است، بدنبال شان گشتم، ولی رد پایی نبود. دو سه نفر می گفتند به امریکا سفر کردند، یکی دو نفر می گفتند در لندن هستند، ولی من هیچ جا نام و نشانی از آنها ندیدم، درست 9 سال بود از دخترم بی خبر بودم، در این فاصله پدر ومادرم را براثر بیماری از دست دادم. برادرم بدنبال یک تصادف خونین یکسال در بیمارستان و خانه بستری بود. من سعی داشتم به او هم برسم. زمانی به خود آمدم که درست 15 سال از جدایی من و فرشته می گذشت و هیچکس خبری از او نداشت، حتی بروی فیس بوک هم او را پیدا نکردم. یکی از دوستانم می گفت احتمالا سیتی زن شده و تغییر نام داده اند. کم کم نا امید شده بودم، تا یکروز که چون همه هفته مجله جوانان، تنها مونس خود را می خواندم، در جمع ایرانیان در مراسم سیزده بدر، تصویری از فرهاد و خواهرش دیدم، هر دو پیر شده بودند ولی من آنها را شناختم و در گوشه ای از همان تصویر، دختر جوانی را دیدم که گرچه تصویر کمی محو بود ولی نشانه هایی از دخترم داشت. همان روز به دفتر جوانان زنگ زدم و درباره آن عکس گفتم، شماره تلفن عکاس آن مراسم را گرفتم و به او زنگ زدم. گفت من متاسفانه نمی توانم کسی را درمیان این جمعیت شناسایی کنم. ولی به یکی دو نفری را که می شناسم زنگ می زنم. من همان روزها دربخش گمشده های مجله جوانان هم پیامی دادم ولی بجز چند تلفنی، که سعی داشتند مرا کمک کنند، به نتیجه دلخواه نرسیدم، این رویدادها مرا کاملا بی تاب کرده بود، تا آنجا که تصمیم گرفتم به لس آنجلس سفر کنم و به جستجوی خود ادامه بدهم. در لس آنجلس بدنبال پرس وجو، به رستوران ها، فروشگاه ها و پاتوق ایرانیان درمنطقه وست لیک و اطراف سر زدم و با خیلی ها در این باره گفتگو کردم، ولی همچنان ناکام ماندم، درحالیکه احساس می کردم دخترم در همین اطراف زندگی می کند و مرا می طلبد.
یکروز که خانم جوانی را شبیه به دخترم دیدم، با شتاب به آن سوی خیابان دویدم که یک اتومبیل به من کوبید و من دیگر هیچ نفهمیدم. تا با لمس دستهایی روی صورتم بخود آمدم، توی یک بیمارستان بودم، در یک لحظه احساس کردم همه بدنم درد می کند، دو سه نفری بالای سرم بودند، پلیس را هم دو سه قدم دورتر می دیدم. کم کم بخود آمدم، فهمیدم دربرخورد با آن اتومبیل پایم شکسته و سرم مجروح شده، ولی بهرحال خطر گذشته است. درمیان آن چهره های مهربان بربالین خود، یک چهره مرا برجای میخکوب کرد، دختری بود جوان، با چهره ای دلپذیر با خالی کنار لبهایش! می خواستم فریاد بزنم. بی اختیار دستش را گرفتم، خیلی جا خورد، گفتم فرشته؟ گفت بله، مرا می شناسید؟ گفتم من سالهاست تو را می شناسم، من سالهاست بدنبال تو می گردم.
سرش را جلو آورد و توی صورت من خیره شد و گفت مادر؟ باورم نمی شود. پدرم گفت تو براثر سرطان درگذشته ای، گفتم من درواقع در تمام آن سالها مرده بودم. و حالا دوباره زنده شده ام. فرشته را به سوی خود کشیدم، هر چه نیرو داشتم در دستهایم جمع کردم تا او را سخت بغل کنم.

1464-88