۱۷۰۶ - ... خواهرم گفت مرا با خودت ببر ایران

1464-87

امیراز لس آنجلس:

من وبرادرم بیژن ابتدا برای شکایت به دادسرای تهران رفتیم، ولی من سرانجام سر از لس آنجلس درآوردم.
ماجرا به سال 1992 برمی گردد، وقتی خواهر کوچکترمان سمیرا، راهی امریکا شد و خیلی زود خبرداد شوهر کرده است. سمیرا دختر زبر و زرنگی بود و بدلیل یکدانه بودن اش، مورد علاقه پدر ومادرم بود. پدرم وقتی او راهی می شد، مبلغ قابل توجهی نقد همراهش کرد و بعد هم قول داد، مرتب برایش حواله هایی بفرستد، تا بقولی بعنوان یک دختر تنها، درخارج در نماند. دورادور شاهد بودیم، که پدر مرتب برای سمیرا حواله می فرستاد و یا از طریق مسافران آشنا پول و هدیه روانه می کرد. سمیرا از وقتی ازدواج کرد، کم کم دور پدر و همه ما را خط کشید. بدنبال درگذشت مادرمان، فقط با یک تلفن تسلیت و یک نامه برای پدر، سر وته قضیه را بهم آورد و با وجود اصرار پدرم، برای یک دیدار و یا حداقل حضور در مراسم یادبود، بهانه آورد که بخاطر دو دختر دوقلو و مسئولیت سنگین همسر و مادر بودن، امکان سفر ندارد.
بعد از چند سال پدرمان تحت دو عمل جراحی قرارگرفت، من تلفنی از او خواستم به عیادت پدر بیاید، گفت سخت گرفتارم! چند بار تلفن زد، با پدر حرف زد، عذرخواهی کرد که امکان سفر ندارد و پدر را قانع کرد که عذرش را بپذیرد.
حدود یکسال ونیم پیش پدر دچار پارکینسون شدید شد و تا حدی حافظه اش را از دست داد، این خبر به گوش سمیرا رسید، ظاهرا خیلی ناراحت شد، گفت شب و روز ندارد، مرتب گریه می کند، چند بار که تلفنی با پدر حرف میزد بغض کرده گفت فقط بدنبال یک فرصت است تا بچه هایش را به یک آشنای مطمئن بسپارد و به دیدار پدر بیاید. من شخصا خوشحال شدم که خواهرم بعد از سالها دچار احساسات شده و به فکر پدر افتاده است، با خود گفتم در روحیه پدر بسیار اثر مثبت دارد و دیدم که چقدر این خبر او را به هیجان آورد.
یکروز صبح سمیرا زنگ زد و گفت فردا عصر ساعت 6 بعد از ظهر در فرودگاه تهران خواهد بود. من سر ساعت با برادرم بیژن به فرودگاه رفتیم، بعد از آن همه سال سمیرا را می دیدیم، که بکلی تغییر چهره داده بود، 4 چمدان پر از سوقات با خود آورده بود، می گفت سعی کردم تلافی این سالها را در آورم، قابلی ندارد، ولی اگر یک لحظه پدر و فامیل را خوشحال کنم، برایم کافی است.
لحظه برخورد و دیدار سمیرا با پدر و اعضای خانواده بسیار پرهیجان و شیرین بود، همه اشک می ریختند و سمیرا همه چمدان ها را جلوی پدرم گذاشت و گفت پدرجان شما تصمیم بگیرید و پدرم چمدان ها را به همسر من و همسر بیژن سپرد. تا عادلانه قسمت کنند.
سمیرا راه میرفت و دستهای پدر را می بوسید، طلب بخشش می کرد و از ما بخاطر کوتاهی و قصورش پوزش می خواست. اینکه شوهرش مخالف سفر او بود ولی حالا آمده تا حداقل دو ماه در ایران بماند و جبران کند و از این ببعد هم سعی می کند هر 6 ماه یکبار دو هفته ای در کنار پدر باشد. از همان روز اول پرستار شبانه روزی پدر را مرخص کرد و گفت اجازه بدهید من شب و روز درخدمت پدر باشم، این کمتری کاری است که در مورد پدر انجام می دهم و در ضمن خیال همه تان راحت باشد، که من با عشق از او پرستاری می کنم.
برای همه ما جالب بود که سمیرا براستی شب و روز در کنار پدر بود، برایش غذا می پخت، تر و خشک اش می کرد، او را دکتر می برد با او به رستوران و دیدار دوستان قدیمی اش می رفت، به محلات و مناطقی که کودکی اش را گذرانده بود سر میزد. این همه توجه و علاقه و عشق، ما را واقعا شگفت زده کرده بود. در عین حال پدر گاه تحت تاثیر داروها، بیشتر درخواب بود و گاه ما را در برخورد اول نمی شناخت، ولی ما خیال مان راحت بود که سمیرا از همه وجود مایه گذاشته است. سمیرا دو ماه ونیم کنار پدر ماند و بعد هم با تعهد اینکه بزودی بر می گردد، خداحافظی کرد و رفت، ولی جایش واقعا خالی بود و پدر بهانه اش را می گرفت و ما هم قول می دادیم که بزودی سمیرا بر می گردد.
متاسفانه پدر بدنبال یک حمله قلبی از دست رفت و خبر را که به سمیرا دادیم، گفت سعی می کنم خودم را برسانم، ولی خبری نشد. تا حسابدار قدیمی پدرمان یکروز ما را به دفترش خواند و ما درحالیکه برجای خشک شده بودیم، فهمیدیم که پدر همه پس انداز و نقدینه بانکی خود، خانه قدیمی بسیار گرانقیمت مان، باغ و ویلای کرج، کارخانه بزرگ لوله سازی را به سمیرا بخشیده و یک مجموعه کوچک آپارتمانی را که شامل سه یونیت یک خوابه بود به من و برادرم بیژن و به نوه اش بخشیده است.
ما کاملا جا خورده بودیم، چون من و برادرم در ساختار این ثروت، کارخانه و باغ، نقش داشتیم، حتی هزینه هایی را به دوش کشیده بودیم و عجیب بود که پدرمان این چنین بی انصافانه همه آنچه داشته به سمیرا بخشیده، آنهم دختری که حدود 26 سال فقط دورادور گاه با پدر تلفنی حرف میزد و تنها همین دو سه ماه آخر بعنوان یک قهرمان فداکار پیدا شده بود.
با فامیل و آشنا حرف زدیم. با یک وکیل گفتگو کردیم، همه تائید کردند که اقدام غیرمنصفانه ای بوده، ولی بهرحال همه مدارک امضا شده توسط پدر باقی مانده بود. درعین حال سر و کله دو وکیل پیدا شد که با داشتن وکالت از سوی سمیرا، در تدارک فروش املاک و همه مایملک پدر بودند.
در این میان برادرزاده ام که رشته وکالت می خواند، توصیه کرد به دادسرا شکایت کنیم، در ضمن از ما خواست پرونده پزشکی پدر را هم درآوریم، تا بدانیم مدارک را چه زمانی پدر امضاء کرده، احتمالا زمانی این مسائل رخ داده که پدر در سلامت کامل نبوده است.
ما بلافاصله دست به کار شدیم، به سراغ همه پزشکانی که پدر به آنها مراجعه می کرد. رفتیم وهمه پرونده پزشکی اش را با کمک وکیل گرفتیم، در همان حال وکلای سمیرا سعی داشتند هرچه زودتر همه آنچه به او رسیده بود، به فروش برسانند، حتی به قیمت پائین تر از بازار روز، همین ها ما را کلی ترسانده بود.
تلاش شبانه روزی ما ادامه داشت، جلسات مشورتی با پزشکان، بیمارستان ها، آزمایشگاه ها، را دنبال می کردیم، هر روز دریچه تازه ای بروی ما گشوده می شد. ما هنوز با سمیرا و وکلای او تماس نگرفته بودیم، چون نمی خواستیم آنها را در انجام عملیات شان سرعت ببخشیم. یکروز که متوجه شدیم برای کارخانه، یک مشتری خوب و برای خانه یک خریدار پولدار و با نفوذ پیدا شده، ما احساس کردیم باید قانونا وارد معرکه بشویم، یک وکیل با تجربه و قدیمی و برادرزاده ام، دست به دست هم دادند و برای دو وکیل سمیرا، نامه هایی فرستادند و آنها را در انجام هر معامله ای هشدار دادند، همان شب سمیرا زنگ زد و گفت نگران نباشید، من وقتی همه چیز را فروختم به شما سهم دیگری هم خواهم داد!
بعد از چند هفته، شورای پزشکی و قاضی پرونده، تائید کردند، پدرمان در تمام مدت امضای این مدارک شرایط طبیعی نداشته، هم دچار فراموشی بوده، هم تحت تاثیر داروهای سنگینی که مصرف می کرده، قدرت تصمیم گیری نداشته است و همزمان سه نفر که در تائید امضاء پدر نقش داشتند به دادگاه فرا خوانده شدند و ازسویی دادگاه سمیرا را هم برای پاسخگویی خواست. بلافاصله در یک جلسه اضطراری دادگاه حکم توقف همه عملیات فروش املاک پدر را صادر کرد و وکلای سمیرا ناچار دست از ادامه کار کشیدند، همان شب دوباره سمیرا زنگ زد و گفت شما قصد کشتن مرا دارید؟ من گفتم چرا؟ این تو بودی که ظالمانه پدر بیمارمان را مورد سوءاستفاده قرار دادی، او را وادار به امضای مدارکی کردی که درواقع قلابی بود. در عین حال ما فهمیدیم که تو نه تنها شوهر نداری، بلکه دوقلوهایی هم وجود ندارند و در اصل و از ریشه همه زندگی تو براساس فریب و دروغ است. درحالیکه ما پیش میرفتیم، خبر آمد که سمیرا بدنبال شوک قلبی در بیمارستان است، من باورم نمی شد، ولی وقتی با بیمارستان حرف زدم، تائید شد، با نظر برادرم و دیگر اعضای فامیل، من راهی لس آنجلس شدم، تا در شرایط اضطراری حداقل ما نشان بدهیم هنوز فریادرس خواهر فریبکار خود هستیم. من به بیمارستان رفتم، سمیرا در زیر دستگاه بود، ولی دیدن من به او تا حدی روحیه داد. از یکی از دوستان قدیمی ام که متخصص قلب بود کمک گرفتم و بعد از یک هفته سمیرا را به آپارتمان کوچک و تنهایش انتقال دادم و تازه فهمیدم که او چقدر بیکس و تنهاست. پرسیدم چرا آن همه دروغ؟ گفت دو ازدواج نا فرجام، دو شوهر ناجوانمرد، مرا به چنین روزی انداختند. گفتم می خواهی چه کنی؟ گفت اگر از من شکایت نمی کنی، اگر مرا به زندان نمی اندازی، مرا با خودت به ایران ببر! من از این همه تنهایی و بی پناهی خسته شدم، بغل اش کردم و گفتم با من بیا، ما هنوز بخشنده و مهربان هستیم.

1464-88