پاورقــی - ر- اعتمادی

1712-52

1712-53

هرگونه برداشت و يا كپـي و چاپ ‌از اين رمان در نشريات بايـد با دريافت مجوز رسمي از سـوي نماينده نويسنـده در دفتر جوانـان در امريكــا باشد، در غير اينصـورت پيگـرد قانونـي دارد.

نمیدانم چرا دلم شور میزد، شاید هم دلیلش این بود که دخترساده دلی چون من هرگز آلوده اینگونه توطئه ها نشده و معنا و مفهوم این شگردهای خطرناک وآلوده را نمی داند.
- رضا ! امروز جمعه س، حتما، پیرمرده با زن و بچه شه! میذاریم فردا...
رضا با اخم و تخم نظرم را قبول کرد و من برای آمادگی در کار این توطئه بلافاصله به رضا گفتم:
- من امروز نمیخوام برم سر کار... باید یه جورائی خودمو آماده کنم. میخوام برا خودم برم بیرون قدمی بزنم....
وقتی ازخانه بیرون زدم هوا بارانی بود و نم نم باران پائیزی خیلی زود به استقبالم آمد. دفترچه ساکت و آرامم! تو نمی دانی من چقدر عاشق بارانم! وقتی کوچک بودم و باران شروع میشد من لخت و پتی می دویدم وسط حیاط و توی باران ورجه ورجه میکردم یک جور مستی و سرخوشی. همیشه هم معتقدم که باران به این خاطر می بارد که گناهان چرکین و بد بوی بشر را از تن و بدنشان بشوید. خودم را زیر باران رها کردم تا چرک وکثافت گناهانم را از تن و بدنم پاک کند. گرچه گناهان من اختیاری خودم نبوده از روی اجبار تن به آلودگی گناه داده بودم.
هنگام راه رفتن زیر باران همیشه با خاطرات گذشته دست به گریبان میشوم. نمی دانم چرا یاد بهرام افتادم، اولین عشق کودکانه ام که معصومیت زندگی ام را بباد داد.عیب بهرام این بود که مرا همیشه به چشم یک کودک می دید. شاید هم پر بی دلیل هم نبود، دخترانی همسن و سال من بسیار ساده و کودک هستند و مثل کودکان به مسائل زندگی بزرگان می اندیشند درحالیکه من با عشقی که به مطالعه داشتم و هفته ای دو سه کتاب می خواندم، نسبت به آنها آگاه تر بودم. مشکلم این بود که من با خیلی از مسائل و تفریحات بزرگترها از طریق کتاب آشنا شده بودم و نمی دانستم در واقعیت، زندگی رنگ و بوی دیگری دارد که با برداشت های ما نوجوانها نمی خواند.
وقتی اولین بار بهرام مرا به شرکت در یک پارتی دعوت کرد راست راستکی ترسیدم. آخر من تا آنروز هرگز یک پارتی زنده و واقعی را ندیده بودم، به بهرام گفتم من نمی آم! پرسید چرا؟ گفتم اولا لباس مناسب پارتی ندارم، ثانیا چون هیچوقت در یه پارتی شرکت نکردم می ترسم رفتارم مثل دهاتیها باشه وآبروتو ببرم. بهرام به من دلداری داد. بعد از ظهری میریم برات یه لباس خوشگل بخرم و بعدش هم با «کتی» و دوستاش شما را می برم پارتی که احساس غریبگی نکنی! بهرام برای تشویق بیشتر من گفت: پارتی توی خونه منه وخیلی هم بهت خوش می گذره.. شاید دفترچه نازنینم باورت نشود که من معنای درست خوشگذرانی را هم نمی دانستم. زندگی خانواده های فقیری چون خانواده من همیشه روی یک خط مستقیم حرکت میکند، بالا و پائین این خط مستقیم ممکن است ناشی از یک وعده غذای خوب یا خرید یک بلوز دست چندم باشد و پائین خط یکروز از بی پولی نان خشک خوردن! و یا با حسرت به زندگی پولدارا نگاه کردن!
بهرام مرا به یک لباس فروشی مجلل برد و چون من نمی دانستم چه لباسی مناسب پارتی است او خودش برایم یک بلوز و دامن خوشرنگی انتخاب کرد و درهمان فروشگاه در اتاقکی که برای امتحان لباس آماده شده بود لباس جدیدم را پوشیدم و لباس کهنه را درون یک کیسه پلاستیکی در صندوق عقب اتومبیل گذاشتم تا شب هنگام بازگشت به خانه آنرا دوباره بپوشم چون اگر مامانی لباس نو مرا می دید هزارجور فکر بد و ناجور به کله اش میزد.
خانه بهرام درنیاوران بود. خانه که نه، یک قصر مجلل و با شکوه که برایم شگفت انگیز بود. برای دختری در شرایط زندگی من در یک خانه کلنگی این سئوال پیش آمد که آیا من در زندگی چنان خانواده ای یک موجود عوضی نیستم؟ این سئوال در لحظات اول برایم آزاردهنده بود اما خاصیت جوانی و رویازدگی است و باخودم گفتم عشق، دختر فقیر و شوهر دارا نمی شناسد و روزی من و بهرام با هم ازدواج می کنیم.
قصر بهرام از جمعیت دخترها وپسرها موج میزد، در آغاز تیم ما شوکه بود اما خیلی زود خودمان را باز یافتیم هریک از گروه ما چیزی بود نظیر نارنجک دستی که اگر منفجر می شد آن خانه قصرمانند و همه آدمها را به آتش می کشید.
بهرام درحالیکه به آهنگ تند رقص خودش را تکان تکان میداد به سمت من آمد، دستم را کشید وبرد جلو دوستانش و با لحنی غرورآمیز گفت:
- دختربه این خوشگلی و چشمهایی به این درشتی هرگز دیده بودین؟
دوستان بهرام همه شان پسرها و دخترانی از طبقات مرفه بودند و معلوم بود خوب خورده اند و خوب چریده اند و دنبه هاشان پروار و چهره شان گوشتی بنظرم رسید. خیلی زود من خجالتی، خودم را با محیط هماهنگ کردم. دو سه بار با هم زدیم و رقصیدیم، در دور آخر رقص بود که بهرام مرا به سمت «بار» برد و به مردی که پشت بار ایستاده بود گفت:
- یه آبجو بریز برا این دختر خوشگل!
تا آن لحظه من هرگز نه مشروبات الکلی دیده و نه آزمایش کرده بودم. بی اختیار گفتم:
- نه آقا! من مشروب نمی خورم!
بهرام نگاه قهرآمیزی به چهره ام انداخت.
- اگه میدونستم اینقدر امل و فناتیکی باهات دوست نمی شدم.
این جمله به من برخورد. درست بود که من از یک خانواده سطح پائین بودم اما غرورم از خیلی از آدمها سر بود. اشکم درآمد و خیلی جدی و محکم گفتم:
- من میخوام برم خونه!
بهرام انتظار چنان واکنشی از من نداشت.
- یعنی چی؟ به بین رفقات چه جور وسط پیست رقص آتیش میسوزونن؟
در جواب چیزی برای گفتن نداشتم ولی دوباره خیلی جدی روی حرفی که زده بودم پافشاری کردم.
- بسیار خوب! تو را میرسونم خونه تون!
دستم را گرفت و مرا به اتومبیلش رسانید.
- لباستو توی پارکینگ عوض کن بریم.
اشک مجال هیچگونه اعتراضی به من نمی داد، لباس عاریه ام را در آوردم و لباس نیمدار و کهنه ام را پوشیدم و بهرام همچنان عصبی ولی در سکوت بدجوری رانندگی میکرد.
سرکوچه مان پرسید:
- همین جا پیاده میشی؟!
همینکه خواستم پیاده شوم در تاریکی و خلوتی شبانه، مرا محکم بغل زد و برای اولین بار مرا بوسید. به زحمت خودم را از آغوشش بیرون کشیدم.
- دیگه هرگز بهت زنگ نمی زنم...
بهرام هم خیلی بی تفاوت گفت:
- باشه بچه جون...
آنقدر از این واژه «بچه» بدم آمده بود که می خواستم سیلی محکمی به گوشش بکوبم. نمیدانم شاید دلیل خشم مهارنشده ام فاصله طبقاتی خودم با این پسر اشراف زاده بود و من از قصر خانوادگی او داشتم، به خانه کلنگی مان بر می گشتم و این موضوع بیشتر آزارم میداد.
جلو در خانه حقیرمان چند دقیقه ایستادم تا چشمه اشکهایم خشک شود. مامانی توپول موپولم هرگز قادر به تحمل اشکهایم نبود... مامانی وقتی درخانه را به رویم گشود صدایش درآمد...
- میخواستی این موقع شب هم برنگردی! چشمم روشن! ...
من تحمل کوچکترین ناراحتی مامانی را نداشتم، او را بغل زدم حالا نبوس کی ببوس!...
به او گفتم با دوستانم رفته بودم سینما! این دفعه منو ببخش، دفعه دیگه از مامان خوبم اجازه می گیرم...
مامانی یک مادر تمام عیار بود و نمی توانست گرسنگی بچه اش را تحمل کند.
- بیا سر سفره شام بخور!
حال وهوای مخصوصی داشتم که تا آنزمان تجربه اش نکرده بودم. در آن حال هم بهرام را می خواستم و هم نمی خواستم، یک جورحال عجیبی که در کتابها از دعواهای عاشقانه خوانده بودم. هنوز طعم بوسه بهرام روی لبهایم بود، اولین بوسه ای که درهیجده سالگی تجربه می کردم. دخترانی در شرایط زندگی من بهتر میتوانند این خواستن ها و نخواستن ها را درک کنند. صبح فردا «کتی» درخانه مان را زد و وقتی تنها شدیم گفت:
- این چه رفتاری بود که با بهرام کردی؟ همه اون دخترای اعیان و اشراف که دیشب دیدی از خدا میخوان که عروس یه همچی خونواده ای بشن اونوقت تو به بخت خودت لگد میزنی؟ و بعد نامه ای در کف دستم گذاشت و گفت بخون!
بهرام نوشته بود... آهوی زیبای من. اگه دیشب ناراحتت کردم منوببخش... طعم بوسه ای که از تو گرفتم هرگز ترکم نمی کند... امیدوارم بعد از ظهر جلو پارک تو را مثل همیشه خوشگل وخندان به بینم.
بله دفترچه خوبم! اگر بهرام با عشق واحساس من آن جور ناجوانمردانه رفتار نمی کرد شاید امروز من زندگی دیگری داشتم و در پنجه خون آلود رضا اسیر و برده نبودم.

یکشنبه بیست و دوم آبان
رضا برای رسیدن به خواسته خودش بی تاب بود. همینکه دیروز من از منزل مادرم به خانه اش رسیدم بی مقدمه گفت:
- بیا ! از تلفن دستیم بهش زنگ بزن!
ناچار به پیرمرد زنگ زدم. انگار در درونش بمب شادی منفجر کرده بودم...
- کجائی دختر؟ مگر قرار نبود تند و تند بهم زنگ بزنی؟ داشتم بکلی مایوس می شدم...
سرما خوردگی را بهانه کردم.
- بسیار خوب! حالا کی خیال داری بیائی پیشم، نمی دونی باغ مهرشهر توی پائیز چه رنگ و بوئی گرفته؟
- همین امشب می آم...
پیرمرد انگار بزرگترین مژده زندگی اش را گرفته بود...
- جانم ! از این بهتر چی میشه؟ من ساعت هفت تو میدون آزادی منتظرتم! راست راستکی تا صبح پیشم می مونی؟
احساساتش خیلی عاشقانه بود و این حالتش بیشتر مرا آزار میداد.
- باشه سرساعت هفت، ضلع شمالی میدون!
تلفن را قطع کردم و نگاهی به چهره رضا انداختم که بقول مادرم گل از گلش شگفته بود. دستهایش را از هیجان به هم مالید وگفت:
- من و دوستانم یه ربع به هفت تو ماشین خودم منتظر می شیم که تو سوار «بنز» یارو بشی ما هم دنبالت!
این موضوع هرقدر برایم آزاردهنده بود برای رضا یک امر پیش پا افتاده می آمد، حس میکردم او بارها از دختران دیگری که مثل من اسیرش شده بودند این چنین برنامه ای را اجرا کرده و برای او به راحتی آب خوردنست.
سرساعت هفت آنشب پائیزی اتومبیل بنز حاج آقا جلو پایم ترمز زد...
- خوشگلم! بپر بالا....
وقتی بغل دستش نشستم آشکارا حس میکردم درست شبیه بچه ایست که بهترین اسباب بازی دنیا به دستش داده باشند. چهره چروکیده اش سرخی میزد ونگاهش برق جوانی داشت و یک لحظه هم از کلام نمی افتاد...
- خدای من! از دفعه اولی که دیدمت باز هم خوشگلتر شدی، چه چشمهائی؟ چه لب و دهنی! شاید خداوند مان خواسته درخلقت تو سنگ تموم بگذاره... به مامانت چی گفتی؟ واقعا امشب تا صبح مال منی؟
حاج آقا که در ملاقات اول احساس دیگری داشت حالا بنظرم داشت نقش یک عاشق پاکباخته را بازی می کرد، یکساعتی طول کشید که ما جلو باغ مهرشهر برسیم، گاهی از آینه بغل دستم اتومبیل قراضه رضا را می دیدم که با دوستانش ما را تعقیب می کرد.
حاج آقا کلید اتوماتیک در باغش را زد و ما با اتومبیل وارد پارک شدیم، فضای باغ ساکت و آرام بود وعطر لاله عباسی و نرگس شیراز نفسم را معطر می کرد. از خودم می پرسیدم حاج آقا چکاره است که چنان باغی دارد؟ چرا پدر من هرگز نتوانسته صاحب چنان باغی شود؟ آیا فرشته شانس بی هیچ دلیلی با او قهر کرده و درهای خوشبختی را برویش بسته یا پدرم هرگز فرشته شانس را ملاقات نکرده و یا عقلش به این جور مسئله ای نرسیده است؟...
صدای گرم وزنده حاج آقا مرا از فکر و خیالهای بی جوابم بیرون کشید.
- بیا کمکم کن چیزائی که برا شاممون خریدم ببریم توی اتاق پذیرایی!
حاج آقا بقول مامانی از شیرمرغ تا جان آدمیزاد خریده بود، مرغ بریان، پیتزا، انواع ژامبون و پنیر و ادویه جات مخصوص به اضافه یک شیشه زردرنگ که بعدها فهمیدم ویسکی بوده است.
حاج آقا اول کت و شلوارش را از تن بیرون کشید...
- اینجوری راحت ترم، تو هم میتونی، روسریت و مانتو و کفشهاتو در بیاری و خودتو از این اشیاء مزاحم خلاص کنی! میخوام امشب راحت راحت باشی!
من طبق دستورات رضا باید نیم برهنه در آغوش حاج آقا بنشینم تا او غافلگیرانه چند عکس در این حالت از من و حاج آقا بگیرد اما در آن حال وهوا حرکات و ابراز احساسات کودکانه ای که حاج آقا از خودش بروز میداد قلبم را در سینه می فشرد.
ناتمام