سنگ صبـور

1713-5

گاهی با خودم می اندیشم که شاید من یکی ازخوشبخت ترین مادرها باشم و خود خبرندارم، از سویی با مسائلی که پیش آمده، درمورد آینده زندگیم دچار دلواپسی شده ام.
من و کیوان شوهرم در ایران ازدواج کردیم، بدلیل شرایط مالی بسیارخوب پدر کیوان با شکوه ترین مراسم عروسی را برپا داشتیم و بیش از 700مهمان از فامیل و دوستان وهمکاران پدرها دریک باغ بزرگ درحومه تهران حضورداشتند، ظاهرا با توجه به قول وقرارهایی که با چند مأمور روشنفکر گذاشته بودیم، بیشترمهمانان بدون حجاب و درضمن درون شیشه های آب میوه، همه نوع مشروبات هم سرو می شد.
درآن شب همه چیز به خوبی و خوشی پایان گرفت، ولی چند تن از مهمانان شیطنت کرده وعکس ها و فیلم هایی ازمراسم را بدست مامورین رساندند و حدود دوماه پدرها و بزرگترهای فامیل دچار بگیرو ببندها ومراجعه به دادگاههای مختلف و پرداخت کلی جریمه و دادن صدها تعهد شدند، بطوری که ماه عسل ما به ماه وحشت و ترس مبدل شد.
بعد ازآن رویداد بود، که کیوان تصمیم گرفت ما به کانادا کوچ کنیم، چون دو برادر دیگرش درتورنتو و ونکووربیزینس های موفقی داشتند و پیشاپیش قول همه گونه همکاری را دادند. ما به ونکوور رفتیم، کیوان وارد کارساختمان سازی وخرید وفروش ملک شد وخوشبختانه کارش گرفت و ما بعد از یکسال، خانه دلخواهی خریدیم و من بعنوان آسیستان اش مدتی با اوهمکاری داشتم، تا دخترم جولیت بدنیا آمد، دختری زیبا وشلوغ و پرانرژی، تا آنجا که هردوی ما را شب ها تا پای خستگی مطلق می برد وخود بالای سرمان می نشست و می خندید البته من دیگرکارنمی کردم و پرستاردخترم بودم. بدلیل مشکلاتی که سر کار شوهرم با کارمندان پیش آمد، به من پیشنهاد بازگشت به کارکرد، من حاضر نبودم دخترم را بدست بیبی سیتر بسپارم، هر دو به یاد مهشید خانم مادرکیوان افتادیم مدتها بود درفکرسفربه کانادا بود تاشاید برای همیشه بماند.
من تلفنی با مهشیدخانم حرف زدم، ازپیشنهاد من استقبال کرد و 2ماه بعد درفرودگاه ونکوور به استقبالش رفتیم با آمدن مهشید خیال من و کیوان راحت شد، چون او زن مدیروخانه دار، آشپزبسیارماهر، درعین حال بدلیل سابقه معلمی درایران، صبور و آگاه به تعلیم وتربیت بود.
من و کیوان که غروب ها به خانه می آمدیم، با استقبال هردوی آنها روبرو شدیم، شام خوشمزه ای روی میزبود و مادربزرگ ونوه چسبیده بهم با ما همراه می شدند، علاقه و دلبستگی آنها چنان صمیمانه بود که گاه نیمه شب ها، که صدای سرفه ای ازاتاق مهشید می آمد، جولیت بلافاصله به سراغش میرفت تا بداند حالش خوب است. من و کیوان ازاین بابت خوشحال بودیم، خصوصا که می دیدیم، دخترمان به فارسی حرف میزند و ترانه های ایرانی گوش میدهد و با من درباره کودکی ونوجوانی می پرسد، خوشبختانه مادرم جولیت راروزها به مدرسه می برد و برمی گرداند یکی دوبار شنیدم که درباره دوستان جولیت به او هشدار میدهد، اینکه مراقب باشد با آنها جایی نرود، مدرسه را ترک نکند، سیگار نکشد و دنبال پسرها نرود! من و کیوان با یادآوری این حرفها و مکالمات خنده مان می گرفت، ولی خیال مان راحت تر می شد. جولیت که عاشق سینما بود، به همان سریالها و فیلم های تلویزیونی دل خوش داشت، که بازهم از دیدگاه ما مثبت بود من از اینکه می دیدم دخترم تا چه حد به مهشید وابسته است خوشحال می شدم، چون آنها بیشتروقت را با هم می گذراندند. در رفت وآمدهایمان، مادرها ازادب ونزاکت ورفتار بسیارپسندیده جولیت می گفتند، اینکه کاش بچه های ما هم تا این حد مودب و مطیع با خصوصیات ایرانی بودند. این تعریف ها کیوان را بسیارخوشحال می کرد ولی من نمی دانم چرا ته دلم شورمیزد. این احساس من بی پایه هم نبود، چون یکبارمتوجه شدیم، جولیت همه حالات مهشید را بخود گرفته، حتی حرف زدن اش شبیه او شده، بکلی از دوستی ورابطه با دخترها وپسران هم سن و سال خودپرهیز می کند. با کیوان حرف زدم، گفت بجای اینکه خوشحال باشی نگرانی؟ این شیوه زندگی دخترمان را متکی به خود، محکم وبزرگترازسن و سال اش پیش میبرد. جولیت دیگردختری نیست که گول بخورد، اهل سیگارومشروب و هرنوع آلودگی باشد این نگرانی من که گاه با تردید و سرزنش خودم همراه می شد ادامه داشت. تا به یک جشن تولد رفته بودیم، همه دخترها و پسرها با هم می گفتند و می رقصیدند، تنها جولیت بود که بیشتر با بزرگترها بود و هم سن و سالان خود را با نگاهی عجیب نگاه می کرد و حتی با دیدن رقص و پایکوبی آنها، نیشخند میزد.
مشغله فراوان ما سبب شده بود تا این دورشدن جولیت را ازجمع بچه ها احساس نکنیم، البته این را اضافه کنیم مهشید مثل یک فرشته مهربان، نه تنها مراقب دخترم بود، بلکه هرنوع راحتی خیال را بابت غذا و تمیزنگهداشتن خانه، تغییر گاه به گاه مبلمان خانه، برای ما فراهم کرده بود، من یکبار که به شدت سرما خورده بودم،مهشید چون یک پرستاردلسوزآنچنان ازمن مراقبت کرد که زودترازآنچه تصور میرفت من به سرکارم بازگشت. وقتی هم مهمان داشتیم من دو تا وردست کنار مهشید می گذاشتم واو با مدیریت و تسلط به کارها، مهمانی را درنهایت زیبایی برگزارمیکرد.
بخاطریک تصادف اتومبیل من ناچارشدم یک هفته درخانه بمانم ودر این مدت، با واقعیت های دوراز انتظاری روبرو شدم جولیت به مرور همه کودکی و آغازنوجوانی خود را بخاطر کپی کردن مادربزرگ اش از دست می داد و بیک زن کامل و عاقل 14ساله مبدل شده بود، هیچ دوست و هم صحبتی بجزمهشید نداشت، از پسرها فراری بود. توجه بیشتر من سبب شد بدانم او مرتب به اشعار ایرانی و به داستان های شاهنامه گوش میدهد، موزیک کلاسیک را دوست دارد، اهل شنیدن موزیک مدرن امریکایی و کانادایی نیست، سریالهایش همه یا مذهبی و یا مطلقا تاریخی و فلسفی است. درواقع دخترم درهمه ایده ال های مادربزرگ اش غرق شده بود، من واقعا دچارترس شدم، چون دخترم بهرحال به این زمانه تعلق دارد، باید باغ چنین شیوه ای وفرهنگی بزرگ شود، درعین حال فرهنگ وزبان و تاریخ سرزمین مادری اش هم حفظ کند. با کیوان حرف زدم و گفت من هم دلواپس شدم، از برادرم درتورنتو می خواهم که مدتی مادرم را به خانه خود دعوت کند، تا میان او و جولیت فاصله بیفتد و ما راه چاره ای بیاندیشیم، بدون اینکه مهشید و جولیت درجریان باشند، به بهانه زایمان همسرعمویش، مهشید روانه شد، ولی ازهمان فردا جولیت بی تاب شد، مرتب به مادربزرگش زنگ میزد، میخواست هرچه زودتربرگردد، حاضرنبود دوستان وهمکلاسی هایش را به خانه دعوت کنیم که تنها نباشد. باورکنید دراین ده روزه، حتی خورد وخوراک جولیت بهم خورده، حالت افسردگی پیدا کرده و من نمی دانم چکنم؟ مهشید را برگردانیم؟ به خواسته دخترم توجه نکنیم؟ واقعا چه راهی پیشنهاد میدهید؟
آهو. ونکوور- کانادا