۱۷۱۴ - یادمان آمد چقدرکوتاهی کرده ایم

1464-87

شیرزاد از: تگزاس

ماجرای کرونا که شروع شد، من بعد از 8ماه جدایی ازتهمینه زنگ زدم که حالش را بپرسم وقراردیداربا بچه ها را بگذارم.
من و تهمینه با تشویق هردو خانواده با هم ازدواج کردیم. درست 20سال پیش بود، هر دو دریک مجموعه آپارتمانی درتارزانا زندگی می کردیم، بدلیل آشنایی دیرین دو خانواده، آخر هفته ها همدیگررا درخانه پدر ومادرها می دیدیم. ازدواج مان بخاطربیماری پدرم، خیلی ساده برگزارشد وهمین شلاقی شد برتن من، که تهمینه صدها بار مرا بخاطرجشن ساده عروسی سرزنش کرد.
من سعی می کردم به بهانه سالگرد ازدواج، همه ساله درخانه جدیدمان جشن بگیریم و کلی مهمان دعوت کنیم، تا تهمینه خوشحال شود. ولی هربار که به یک عروسی دعوت می شدیم، تا دو هفته من آن شلاق را می خوردم. وقتی بچه دار شدیم. هردو سخت کار می کردیم، مادرها بچه ها را از مدرسه برمی گرداندند و مراقب شان بودند، تا ما خسته ازکاربرگردیم و حداقل دورهم شام بخوریم.
تهمینه زن وفادارومهربانی بود، که به شکوه و جلال زندگی اهمیت می داد، تقریبا بیشتر حقوق اش صرف خرید مبلمان تازه و مهمانی های جورواجور، سفرهای زنانه می شد، من هم از 8 صبح تا7شب کار می کردم. چون بیشتراوقات، تهمینه با دوستانش بود، من هم به فکرافتادم، به سراغ دوستان قدیمی خود بروم، با هم جمع مردانه داشتیم و دراین میان هر دوازشرایط زندگی، مشکلات، حوادث دورواطراف وموقعیت تحصیلی بچه ها بی خبر بودیم. حدود یکسال پیش که به یک پارتی رفته بودیم، یکی ازهمکاران قدیمی من هم آمده بود، با دیدن من به سویم پریده و مرا بغل کرده و صورتم را بوسید، تهمینه ازدورتماشا می کرد، برای اینکه هرتصورغلطی را از ذهن او پاک کند، آن خانم همکار را که خیلی هم مست بود، نزد تهمینه بردم و آنها را به هم معرفی کردم ولی آن همکارقدیمی ناگهان گفت تو هیچگاه درباره همسر و فرزندانت حرف نزده بودی، وگرنه من تا این حد با تورابطه نزدیک و عاشقانه نداشتم! من که خیلی جا خورده بودم، ازاو پرسیدم ما چه زمانی رابطه عاشقانه داشتیم؟ من که برای همه همکارانم درباره تهمینه و بچه ها حرف زدم وحتی عکس هایشان روی میز من بود، نمیدانم چرا این حرفها را زدی؟ خواهش میکنم بگو که حقیقت ندارد، آن خانم سرمست باخنده گفت درسفرلاس وگاس و آن هتل پرخاطره به همسرت نگفتی؟ من هیچگاه فراموش نمی کنم. تهمینه که صورتش سرخ شده بود، به من پشت کرد و رفت و من برسرآن خانم فریاد زدم چرا چنین گفتی؟ خندید و گفت اگربعد ازاین همه سال، همسرت تو را نمی شناسد و به تو اطمینان ندارد، بهتر است عصبانی بشود وحتی طلاق بگیرد. صاحبخانه که متوجه جروبحث ما شده بود جلو آمد و پرسید چه شده؟ من همه چیز را توضیح دادم واو گفت متاسفانه این خانم بشدت مست است وکلی هم شیرین کاری درمورد دیگران کرده است.
آن شب من و تهمینه جدا ازهم به خانه رفتیم وهمان شب تهمینه ازمن خواست ترتیب طلاق را بدهم، من خیلی سعی کردم او را از حقیقت ماجرا مطلع کنم، به جایی نرسیدم وهردو تقاضای طلاق دادیم. من به یک آپارتمان نقل مکان کردم و هفته ای دو روز بچه ها را می دیدم و هزاران باربرای آنها درمورد این سوءتفاهم توضیح دادم ولی بخاطرحرفهای مادرشان باور نمی کردند. البته بچه ها که می دانستند طلاق مراحل خود را طی می کند، مرتب می گفتند مادر را پشیمان کن. حدود یک ماه قبل که من به تهمینه زنگ زدم، گفت امکان دیداربچه ها با این شرایط وجود ندارد، گفتم پس من چکنم؟ گفت می توانی آخر هفته ها بیایی اینجا و با بچه ها باشی، با من هم کاری نداشته باشی.
من ناچارپذیرفتم و بعد از 8 ماه، به خانه رفتم وزیرسقف خانه ای که سالها درآن خاطره داشتم. دریکی ازاتاق ها با بچه ها لحظات قشنگی را گذراندم، آخر هفته وقتی خواستم به آپارتمانم برگردم بچه ها مانع شدند و با مادرشان حرف زدند و تهمینه بدلیل کرونا و احتمال ابتلا به آن، گفت می توانی درهمان اتاق بمانی. من اولین پیشنهادم، یافتن دختر بزرگم بیتا بود که بدنبال جدایی ما خانه را ترک کرد و با دوست پسرش رفت من و بچه ها به هردری زدیم، تا سرانجام بیتا را درخانه دوست قدیمی اش پیدا کردیم، وقتی فهمید که من به خانه برگشتم و همان شب به ما پیوست و من درچهره معصوم، مهربانش شادی عمیقی دیدم.
هرشب وروزی زیرسقف آن اتاق و گوشه ای ازخانه می گذشت، من بیشتر به بی توجهی وعدم مسئولیت درمورد بچه ها می اندیشیدم، شرمنده می شدم، وقتی عکس های فارغ التحصیلی شان، مسابقات ورزشی شان، جشن تولدهایشان را می دیدم، که من درهیچکدام حضور نداشتم وحتی دربیشترآنها تهمینه هم حضورنداشت، ازخود شرمنده می شدم. پسرم به من گفت من هرگاه مسابقه بسکتبال داشتم، پریچهرهرگاه درنمایشی بازی می کرد چشم بدنبال پدرومادرها می دوختیم، شما را جستجو می کردیم.
یکبارکه با اصراربچه ها شام دستجمعی خوردیم، بیتا رو به ما کرد و گفت من 18سال است درانتظارچنین جمعی بودم، که همگی دور هم بگوئیم و بخندیم، ما از خبرها، حوادث و دوستان و تحصیل خود بگوئیم و شما گوش بدهید. من کودکی ام را درآغوش مادربزرگ ها طی کردم درحالیکه دلم آغوش مادر وحرفهای مهرآمیز پدر را می خواست، شما هیچگاه نفهمیدید من درمدرسه با چه مشکلاتی روبرو بودم، از بچه های شرورکتک خوردم، غذایم را دزدیدند، کیفم را تکه تکه کردند و شب نمی دانستم با چه کسی حرف بزنم واز چه کسی کمک بطلبم؟ چون شما یا هنوزمشغول کار بودید و یا روی مبل خواب تان برده بود.
شما نفهمیدید نوجوانی ما تا امروز چگونه گذشته! شما نفهمیدید آرام برادرم جایزه بهترین شاگرد سال را از آموزش و پرورش گرفت، ناصر قهرمان بسکتبال مدرسه شد وهمه ما در تنهایی اتاق های خود، برخود بالیدیم وهرگاه با مادربزرگ ها حرف زدیم، 20 دلار درجیب مان گذاشتند که یک هدیه برای خود بخریم گرچه ما با همان هم دل خوش بودیم.
من و تهمینه سرحرف را باز کردیم، با هم کناربچه ها نشستیم، آلبوم هایشان را ورق زدیم و درباره رویدادهای مدرسه حرف زدیم، فیلم هایشان را با شوق روی صفحه تلویزیون تماشا کردیم و برایشان هورا کشدیم و بعد از سالها بغل شان کردیم، آنها را بوسیدیم واز کوتاهی هایمان عذرخواستیم.
دیروزبچه ها، حرکات ورفتارغیرعادی داشتند، من و تهمینه حیران نگاهشان می کردیم، تا ساعت 6 ونیم بعدازظهرپسرها مرا و دخترها مادرشان را واداشتند لباس ترو تمیزی بپوشیم، همزمان زنگ خانه را زدند چند نوع غذا، یک کیک بزرگی آوردند و نیم ساعت بعد پدرومادرهای ما هم وارد شدند، خانه دوباره جان گرفت، روی دیوار مهمانخانه یک تابلوی بزرگ بود، بچه ها بیست و یکمین سالگرد ازدواج ما را جشن گرفته بودند بعد از سالها با یک موزیک ایرانی، من با تهمینه رقصیدیم واو زیرلب می گفت آخر تو رقص یاد نگرفتی حداقل به من نگاه کن و برقص، آبروی مرا نبر! تهمینه را بغل کردم و بوسیدم و گفتم بچه ها به من فهماندند که ما چقدرکوتاهی کردیم، چقدر آنها را دوست داریم و من چقدر عاشق تو هستم.

1464-88