... جمشیدعلیمراد

1718-22

1718-31

برخلاف خبرهایی که عده ای بروی سوشیال میدیا در مورد خبردرگذشت جمشید علیمراد می آوردند و قصد رقابت را با هم داشتند و به روایتی همه روزنامه نگار و گزارشگر شده بودند و خبرهایشان بی پایه بود و سبب شده بود خیلی ها دچاراندوه شده و مرتب بهم تسلیت بگویند، مجله جوانان مسئولانه خبر را دنبال کرده و مرتب با مرتضی برجسته که همه لحظات بربالین جمشید بود درتماس بود و سرانجام دوشنبه خبرداد که جمشید به جنگ خود پایان داد و درآرامش کامل با زندگی وداع گفت. از مرتضی خواستیم درباره او نیز گزارشی بنویسد که ازنظرتان می گذرد.

***

قبل از هرمطلبی که بخواهم درباره جمشید علیمراد بنویسم باید اذعان کنم که تمام کسانی که امروز و درآینده به موسیقی پاپ ایران گوش می کنند یک تشکر به جمشید علیمراد و راه گشایانی همانند او بدهکارند.
خیلی ها از نسل جدید حتی اسم جمشید علیمراد را هم نشنیده اند و نمی دانند که او چه نقشی درموسیقی مدرن ایران داشته بهتر است که نگاهی به زندگینامه جمشید بیاندازیم.
درسن ۵ سالگی مادرش را از دست میدهد و درسن ۱۰ سالگی پدر. او نزد عمه و دیگر فامیل بزرگ میشود. چون عاشق موزیک بود ازهمان سن ۱۰ سالگی به همراه صابرآتشین و گوگوش در سینمایی شروع به خواندن می کند و به گفته خودش بجای دستمزد بلیط می گرفته و با فروش آن هزینه زندگیش را تامین می کرده تا کلاس ششم تحصیل می کند و بعد به هنرستان عالی موسیقی میرود و درقسمت سولفژ و نواختن ویولن سل شروع به آموزش موسیقی می کند. درسن ۱۶ سالگی با یک گروه موسیقی ایتالیایی که به ایران آمده بودند آشنا میشود و به دعوت آنها به ایتالیا میرود و مدت یکسال با این گروه برنامه اجرا می کند و چون به خواندن زبانهای مختلف تسلط داشته کارش مورد توجه قرار میگیرد.
جمشید بعد ازیکسال به ایران برمی گردد و به همراه چند تن از نوازندگان خوب فریدون ریاحی – واروژ، جردن، هروس ابدالیان اولین گروه موسیقی را به نام اعجوبه ها تشکیل می دهند. او با اجرای سبک جدیدی از موسیقی به موفقیت می رسند.
با آهنگهای می خوام برم کوه که یادگار زمزمه های پدرش بوده و قایقران و چند آهنگ دیگرشهرتی فراگیر میشود. و آنطور که خودش تعریف می کند بیشترشهرتش را مدیون ر- اعتمادی و مجله جوانان در آن زمان می داند که برای اولین بار درحضور ۱۷ هزارنفردر استادیوم امجدیه برنامه می گذارد و هیاهویی راه می افتد.
درسال ۱۹۷۰ راهی امریکا شده و دررستوران درویش در نیویورک مشغول کار میشود و به علت داشتن صدای دلنشین و تسلط به خواندن آهنگهای بین المللی خیلی زود مورد توجه مارکت امریکایی قرار میگیرد با خواندن چند آهنگ انگلیسی دربازار موزیک امریکا جا باز می کند. و به دعوت هتل سیزر پالاس سالها در آنجا در کنار هنرمندان بزرگ بروی صحنه میرود.
درسال ۲۰۰۹ ازهمسرش جدا میشود و حاصل این ازدواج یک پسر بوده بنام جیمی که او هم از صدای خوشی برخوردار است وراه پدر را ادامه میدهد.
درسال ۱۹۷۹ به درخواست امیرکعبه ای به لوس آنجلس دعوت شد و مدیریت داخلی کمپانی پارس ویدیو را به عهده می گیرد و بعد از مدت کوتاهی دوباره به نیویورک بر می گردد و در این ایام چند آلبوم به زبان فارسی هم منتشر می کند که همکاری با ژاکلین آلبوم جشن بود به همراه گروه چیپسی لینگ هم آهنگی به اسم ایران من با هزینه زیاد ضبط می کند و دراختیارکمپانی کلتکس می گذارد که بدلایلی پخش نشد.

1718-24

جمشید در نیویورک به همراه گروه موسیقی خود سالها فعالیت درجشنهای ایرانی را به عهده داشت و چون به ایران و موسیقی ایرانی علاقه زیادی داشت دوباره به لوس آنجلس مهاجرت می کند تا شناسنامه موسیقی خودش را در زمینه موسیقی ایرانی شکل کامل تری بدهد. و اما من که از کودکی عاشق موسیقی بودم و روحم درهوای موزیک پرواز می کرد اولین بار حدود ۱۲ سال داشتم که با اسم گروه اعجوبه ها و جمشید علیمراد آشنا شدم و برای من پدیده ای عجیب بود که دنیای موسیقی نوین ایران را به سبک بیتل ها و گروه های خارجی متحول می کرد و درگردهمائی هایی که با دوستان هنرمندم داشتیم آهنگهای این گروه را اجرا می کردیم. سالها پیش اولین بار در نیویورک با جمشید برخورد داشتم که آهنگهای من به موفقیت زیادی رسیده بود و همه جا اجرا می شد.
وقتی جمشید را دیدم اولین جمله ای که گفت «میدونی من آهنگهای ترا چقد راجرا می کنم» و من او را در آغوش گرفتم و گفتم این به پاس آهنگهایی که من از تو اجرا کردم و راهی که برای من و هم نسلانم باز کردی.
مرتب با او درتماس بودم و از راهنمائی هایش بهره می بردم که دوستی ما نزدیک تر و صمیمی تر شد. یک روز به او زنگ زدم و گفت یک ناراحتی پوستی دارم و نمیدونم چیه. و بعدها متوجه شدم که سرطان به سراغش رفته، او با روحیه خیلی خوب به جنگ این غول بی انصاف می رفت و با گشاده دلی درهمه جشنها شرکت کرد.
در برنامه های مشترکی که برای تلویزیون کانال یک اجرا می کردم با هم همسفربودیم و چقدر از او آموختم. تا اینکه یکروز علیرضا امیرقاسمی زنگ زد که برنامه بزرگداشتی برای جمشید برگزار می کنیم که بانی این برنامه شاهرخ میراسکندری است که به موسیقی ارج می گذارد و همچنین به کسانی که دراین راه سخت کوشش کردند و ایشان پسرخانم الهه خواننده بزرگ ماست. من قبول کردم و چون به استعداد علیرضا امیرقاسمی اطمینان داشتم میدانستم که شب خوبی خواهد شد و همینطور هم بود.
آخرین بار درمراسم میهمانی که به افتخار ایرج خواجه امیری در رستوران شعله برگزارشد با او برخورد داشتم، ظاهرش فرق کرده بود معلوم بود که بیماری بد جوری بر او غلبه کرده وحال مساعدی نداشت تا هفته گذشته که به همراه یک دل درد شدید به بیمارستان منتقل شد و به علت پارگی روده فوری تحت عمل جراحی قرار می گیرد- درجریان عمل دچار یک سکته خفیف مغزی هم میشود. و به حالت کما می رود و چون سرطان تمام بدن او را اشغال کرده بود دکترها از او قطع امید می کنند و ادامه حیات را برایش ممکن نمی دانند. و با اینکه تمام داروها و سرم ها را قطع کرده بودند به علت اینکه هنوز نفس می کشید یک هفته به حالت بی هوشی و بی حرکت روی تخت بود.
جمشید ازنظرمالی درشرایط مناسبی بود که به کسی احتیاج نداشت و درسالهای اخیر با خانمی مهربان زندگی می کرد. همیشه در پوشیدن لباس سلیقه خوبی داشت و گذشته ازظاهر آراسته از خصایص انسانی والایی برخوردار بود و کسی نبود که جمشید را بشناسد و از عشق او به دوستانش و مردم ایران و فرهنگ و هنر سرزمین ایران نداند.
آنچه که از ما باقی می ماند خاطره و ردپائی است که ازخودمان جا گذاریم تا آیندگان درمورد ما قضاوت کنند. هنرمندان همیشه درتاریخ هنری سرزمینشان زنده خواهند بود.

 1647-70