سنگ صبـور

1720-42

1720-44

چاپ قصه زندگی ساناز در قسمت سنگ صبورو تقاضا برای کمک درانتخابی برای او، سیل تلفن ها و نامه ها و ایمیل ها را سرازیرکرد. براستی گاه از دیدن این همه احساسات دچار شگفتی می شویم دیدگاه ها بسیارخواندنی است، خبر از آگاهی و تجربه خوانندگان مجله جوانان میدهد. چون ساناز خواسته بود ازمردم نظربخواهیم، ما هم به سراغ شان رفتیم.
و قصه سانازبا عنوان: شوهرم درمیان شعله های آتش بود، قصه ای تکان دهنده است.

***

سانازدرباره قصه زندگیش گفت:
25سال پیش به اتفاق شوهرم مجید و دو فرزند 4و 6ساله مان زندگی آرام وخوشی داشتیم با 5 آپارتمان اجاره ای و یک رستوران پرمشتری وو یک خانه بزرگ، یک آرایشگاه پردرآمد، مجید ناگهان به سرش زد که به خارج کوچ کنیم، هرچه داشتیم فروخت و به قبرس نزد برادرش حمید رفتیم ودو برادردو رستوران و یک شرکت توریستی راه انداختند، من احساس کردم حمید ازهمان روزهای اول بمن نظردارد ومرتب می گفت تو سیب سرخی هستی که بدست برادر بی احساس من افتادی من عصبانی می شدم ولی چون نمی خواستم دوبرادررا به جان هم بیاندازم صدایم در نمی آمد. همزمان من یک آرایشگاه بازکردم و ازنظرمالی مستقل شدم دلم میخواست حمید با یکی از دخترها وزنهای اطراف مان جورشود، ولی اوزیربار نمی رفت تا درحادثه ای مشکوک خانه ما آتش گرفت و شوهرم مجروح شد و بعد هم ازدست رفت. من تا یکسال درسوک شوهرم اشک میریختم وحمید شب و روز دوروبرمن بود تا سرانجام بعد از دو سه سال، اطمینان مرا جلب کرده وبا هم ازدواج کردیم و بعد از مدتی این حمید بود که تصمیم گرفت به کانادا برویم و بچه ها بزرگ می شدند و ما دوران تازه ای را درکانادا شروع کردیم.
یکروز که به یک رستوران رفته بودیم، خانمی بنام سلما که از مشتریان قدیمی آرایشگاه من بود جلو آمده و خیلی راحت گفت حمید شوهرت را به مرگ سپرد، او می توانست برادرش را نجات بدهد، ولی همه راهها را بروی او بست من درآن لحظه زانو زدم، بعد ازاتفاق با یکی ازدوستانم به مونترال آمدیم تا شاید این ضربه سنگین را تحمل کنم. واقعا از پای افتاده ام، نمی دانم چکنم شب و روز با خودم می جنگم ولی به بن بست میرسم.

1720-45

دیدگاه خوانندگان مجله جوانان

دیدگاههای مختلف با احساسات و قلب مهربان ودرضمن تجربه سالهای دراز زندگی درخارج ازایران همراه است درمیان نظرگاه ها، تعدادی را که جنبه خصوصی ترداشت، برای سانازپست کردیم واز میان دیدگاههای دیگر، آنهایی را که شبیه بهم بود، دریک قالب جای دادیم.

***

مینا 29 ساله: بنظرمن ساناز باید ازهمان ماههای اول ورود به قبرس، بهرطریقی بود به کانادا و یا امریکا میرفت وخانواده را ازاین معرکه خلاص میکرد. حمید مردخوش جنس و برادری با وجدان نبود. او برای تصاحب ساناز به قیمت زندگی برادرش پیش رفت. حالا هم باید با یک وکیل حرف بزند. مسئله را قانونا دنبال کند.

هنگامه امینی 40 ساله: دیگر به آن خانه برنگرد، با وکیل حرف بزن، خود را به یک روانشناس بسپار و به عقیده من باید مچ حمید را بازکنی او مرد پلیدی است و او یک قاتل است، چرا باید سکوت کنی؟ حتی اگر لازم باشد به قبرس سفرکن، قانونی پیگیرباش.

احمد 51ساله- نیویورک: من ازمشتریان مجله جوانان هستم، همه قصه های واقعی آنرا دنبال می کنم، براستی عبرت آموز است بنظرمن ساناز باید بلافاصله طلاق بگیرد ودر ضمن از طریق وکیل، حمید را سو کند و چهره واقعی او را رو کند و حق خود و بچه هایش را از او بگیرد. اگرازحمید بگذرد، او جنایت دیگری مرتکب میشود بنظرمن حمید سنگدل ترین برادردنیاست وباید پشت میله های زندان برود.

محبوبه مسعودنیا 42 ساله: متاسفانه دراین روزگار ما شاهد آدم هایی هستیم که حتی به قیمت جان برادر، برای تصاحب همسرش بر می آیند. حمید یک جانی است. یک آدم خطرناکی که نقاب عاشق به صورتش زده است او درآینده اگر دل به کسی دیگرببندد، حاضراست ساناز راهم بکشد.
باید او را به قانون بسپارید، باید هرچه زودتربا یک وکیل حرف بزنید.

شهباز30 ساله: من درست شبیه به حمید، درجمع خانواده دوستانم سراغ دارم، که هنوز باورشان نمیشود او یک جانی است، چهره مهربان و بسیار ساده ای دارد. آن آقا هم برادرش را با اتهام قتل روانه زندان کرد، بعد هم با همسرش ازایران بیرون آمد و با او ازدواج کرد واخیرا با اعتراف فردی درداخل ایران بیگناهی آن آقا معلوم شده، ولی حداقل 20 سال ازعمرش برباد رفت.

داریوش 34 ساله: من عقیده دارم قبل ازهراقدامی با دادستان شهرخود دیدارکنید ویک وکیل باتجربه استخدام نمائید و بعد حساب شده پیش بروید، چون حمید یک مارخورده افعی شده است، او اگر فرصت بیابد فرارمی کند. پس با تدبیرپیش بروید واو را به تله قانون بیاندازید.