۱۷۲۵ - ... نوش آفرین

1725-13

1725-4

1725-8

1725-6

عکس روی جلد از پیام ارزانی
-----------------------------------

نوش آفرین خواننده سرشناس و با سابقه، اینروزها از لس آنجلس همیشه شلوغ دل کنده و به اطراف تورنتو نزد فامیل و دوستان رفته تا نفسی تازه کند، نوش آفرین را باید یک هنرمند بیقرار و پر جنب و جوش بحساب آورد. چرا که او در طی چند دهه گذشته، از دوسه قاره گذشته، چند کشور را پشت سرگذاشته تا به اینجا رسیده وهنوز هم آرام و قرار ندارد.
روزگاری درایران، درحالیکه هنوز تین ایجر بود، در جسورانه ترین فیلم ها بازی می کرد، او را لولیتای سینمای ایران لقب داده بودند، با همان قد و قواره کوچک و سن و سال اندک اش همبازی سوپراستارهای قدیمی می شد، الحق هنر چنین هم شانه شدن ها را داشت، گرچه آنروزها کسی به نوستاره ها بهای لازم را نمی داد، هیچ جشنواره و سازمانی نبود که جایزه ای و تشویق نامه ای به آنها اهدا کند. نوش آفرین به مرور به عرصه موزیک کشیده شد و تقریبا مسیر زندگیش عوض شد.
نوش آفرین 4 دهه سخت دیگر را در زندگی پشت سرگذاشته و خود می گوید بعد از بازی درفیلم های پرهیاهو و جسورانه تا پای محاکمه و زندان هم رفتم، ولی نمی دانم چه نیرویی مرا از آن برزخ بیرون کشید، روزگار زندان های شیشه ای، درمیان مردم، ولی درحبس و تاریکی بودیم. شاید اگر بعنوان متأهل شناخته نمی شدم، امکان خروج نداشتم، گرچه خروج هم از مسیر قانونی نبود. خروج مان نیز با ترس و دلهره بود.
من ازکودکی عاشق موزیک و سینمای هند بودم و بخت با من یاری کرد و با بچه های همسرسابقم سعید راد به هند رفتم، دلم می خواست در فیلم های هندی بازی کنم، با بزرگترین سوپراستار های سینمای هند چون آمیتاباجان دیدار کردم، تشویقم کرد وارد سینما بشوم. ولی وقتی با روحیات من آشنا شد، گفت بهتر است به فضاهایی حرفه ای تر.
البته سعید مدتی در هند ماند، با توجه به روحیه ای که از او می شناسید، هر روز با گروه های سیاسی مختلف درگیر بود. با مجاهدین، با حزب الهی ها، با سلطنت طلبان، خلاصه با همه می جنگید تا سرانجام راهی کانادا شد.
من بعد از 17 سال زندگی مشترک، در آغاز جوانی، مسئولیت فرزندان سعید را هم بعهده داشتم، باید روحیه آنها را هم درنظر می گرفتم . سعید به کانادا رفته بود و بمرور امکانات سفر ما فراهم شد و به تورنتو رفتیم. تورنتو هم جای من نبود، امکانات فعالیت نبود.

1725-9

1725-10

همه دست اندرکاران موزیک در لس آنجلس بودند، تا دعوت به یک کنسرت بزرگ که محمود قربانی با حضور چند چهره معروف ایرانی و غیرایرانی تدارک دیده بود من به لس آنجلس آمدم و ماندگارشدم. روزهای نخست فکر می کردم دراینجا مثل ایران که دست به دست هم می دادیم، باهم برنامه اجرا می کردیم، همبستگی و اتحادی در پیش است. ولی خیلی زود متوجه شدم تلاش های ناکام برای تشکیل خانه و کانون هنرمندان ادامه دارد، هنوز عده ای برای رئیس بودن، زیر پای دیگری را خالی می کنند، انگار اتحاد و تشکیلات، کانون و خانه نمی خواهند و هرچه پراکنده تر و نارفیق تر بودن بیشتر به مذاق شان می سازد. همین روحیه مرا دوباره به خلوت خود برد، من مرتب آلبوم می دادم، همه آنها هم گل می کرد، ولی امکان تهیه موزیک ویدیو نداشتم، چون نیاز به سرمایه داشت. باید به اجرای کنسرت می پرداختم، که آن هم بدلیل همان نارفیقی ها امکان نداشت. من ازاینکه می دیدم بعضی خوانندگان، برنامه های کنسرت، عروسی، مهمانی و کاباره را از چنگ هم در آورده، تا پای بی آبرویی هم میروند، تا پای خنجر از پشت زدن میروند، دلم می گرفت. وقتی پای کنسرت های مشترک پیش می آمد، خیلی ها جواب تلفن را هم نمی دادند. همین ها سبب می شد، من در درون بشکنم. گاه برای تجدید قوا به کانادا نزد فامیل می آمدم، مدتی می ماندم، کمی انرژی می گرفتم و دوباره به فضای هنری لس آنجلس برمی گشتم.
من درتمام سه دهه اخیر دراینجا توقف نداشتم، ولی تا دلتان بخواهد دلزدگی، نا امیدی از فضای هنری ذهنم را پر کرده بود من نمی دانم ما که می توانستیم همچون ارامنه، چینی ها، ژاپنی ها، اسپانیش ها، ویتنامی ها و... دم و دستگاه و تشکیلاتی داشته باشیم، بودجه دولتی بگیریم، ولی ما خودمان بدست خودمان، همه چیز را خراب کردیم، البته من نگذاشتم این روحیه حسادت و تنگ نظری، دشمنی و رفاقت های ناسالم وجودم را تسخیرکند، من درنهایت ساده دلی در کنسرتها، عروسی و مهمانیها، از دیگر همکارانم نیز دعوت می کردم با هم روی صحنه برویم. البته باید بپذیریم که هموطنان کلیمی هنر را در خارج حفظ کردند و در حمایت از هنر و هنرمندان نقش مهمی داشتند.
اینروزها وقتی می بینم اجرای آهنگهای جدیدم، با چنان استقبالی روبرو میشود که دوراز انتظار است آهنگ ای جان با ویدیوی سیروس کردونی در رادیو جوان تا یک میلیون بیننده داشته، دلم روشن میشود، می فهمم مردم همچنان حامی هستند، مردم حسود و تنگ نظرنیستند... همین استقبال های گرم صمیمانه مرا سرپا نگه داشته، اگر این کرونای لعنتی نبود من دو سه آهنگ دیگر هم ارائه می دادم. اینروزها یکی دو آهنگ دیگر از جمله آهنگ «یه جور قشنگی» در دست تهیه دارم، چون نمی خواهم بیکار باشم.
در تورنتو ظاهرا حبس خانگی هستم ولی فرصت خوبی است برای دیدن فیلم ها و سریال ها و خواندن کتاب که بمن دانش و اطلاع تازه ای میدهد و در انتظارم تا این روزهای تاریک به پایان برسد، البته دلم خیلی نگران همکارانم است. نگران بیکاری، بی پولی موزیسین ها، این گروه مظلوم که هیچگاه قدرشان را ندانستند، نگران بسیاری ازهمکاران خواننده هستم که دراین سرزمین تنها هستند، وقتی کنسرت، برنامه عروسی و مهمانی و کلاب ندارند خیلی بنظر بیکس و تنها می آیند. شاید کرونا سر خیلی ها را به سنگ زده و آنها را بخود آورده و در دوره جدید فعالیت های هنری، کمی از حسادت و دشمنی دست بردارند و به حمایت هم بیایند.
گاه شبها خواب ایران را می بینم، خواب خانه قدیمی کوچه های آشنایی، دوستان مهربان و یکرنگ و بسیاری از مردم همیشه پشتیبان، خانواده ام، پدر و مادرم و برادر و خواهرم که امیدوارم روزی دوباره زیر یک سقف جمع بشویم، باور کنید اگر این انقلاب پیش نمی آمد، ما در ایران می ماندیم، به سن و سال آسودگی خیال رسیده بودیم، الان یک کمپانی موسیقی و تربیت خوانندگان جوان را داشتیم، من دلم میخواست یک کمپانی تولید فیلم و سریال راه بیاندازم، ولی همه آنها به رویای شیرینی مبدل شده است.

1725-11