۱۷۲۵ - آنروز که زهره مرا به خاک سیاه نشاند

1464-87

بهزاد از هامبورگ:

آن زمان که من با زهره ازدواج کردم، 20 ساله بودم و زهره 18ساله، هردو چهره های دلپذیری داشتیم، هردو عاشق هم بودیم وهردودرجمع فامیل وآشنایان بسیارمحبوب.
بعد از 2سال چون من شغل خودم را از دست دادم، زهره پیشنهاد کرد راهی آلمان بشویم، می گفت برادربزرگم درآلمان برو بیائی دارد از او کمک می گیریم. پناهنده می شویم که هزینه ی زندگی مان را دولت آلمان بپردازد. من راستش با این شیوه زندگی موافق نبودم، چون فکر می کردم با تکیه به همان کمک های دولتی ما از فعالیت و قبول مسئولیت های زندگی باز می مانیم، ولی زهره اصرارداشت، مادر و خواهرش هم موافق بودند، چون آنها هم دراندیشه کوچ به خارج بودند، برای من دورشدن از پدر ومادر، خواهران وبرادران و دوستان قدیمی سخت بود، ولی چاره ای نبود، انگارتنها راه ادامه زندگی همین بود، تا بقول مادر زهره کسی متوجه بی پولی و بیکاری من هم نشود!
سرانجام من به اتفاق زهره وتنها دخترمان بعد از 8 ماه دربدری درترکیه به هامبورگ رفتیم. طبق نقشه زهره با توجه به پذیرش پناهندگی مان، دریک آپارتمان کوچک سکنی گرفتیم و خود بخود هزینه های زندگی بسیار فقیرانه مان را دولت تأمین می کرد. من مدتی بدنبال کارسیاه رفتم، یعنی کاری که بمن نقد بپردازند و هیچ جا ثبت و ضبط نشود، اصولا این نوع کارها، اگر برای آلمانی ها بود با تحقیر و اهانت همراه و اگربرای ایرانیان و ترکها بود، با کمترین دستمزد و بیشترین کارتوأم بود.
یکبار که درسرکارم با صاحب کار سوئدی مقیم آلمان برسر توهین هایش درگیرشدم، با من کتک کاری کرد و بعد هم گفت بروشکایت کن تا همین امروز دیپورت ات کنند. من خیلی اذیت شدم و مدتی بیکاربودم درحالیکه سرکوفت های زهره شروع شده بود، اعصاب خراب، شب نخوابی، بی اشتهایی و بعد مصرف یک قرص که برای کمردرد و پا درد می خوردم، سبب شد به مرورموهایم بریزد، بطوری که بعد از هفت هشت ماه بقولی سرم طاس شد، از سویی قرص هایی می خوردم که سبب چاقی بدون دلیل شد و یکروز ازحمام بیرون آمده بودم، زهره نگاهی بمن کرد و زد زیرخنده و با تمسخرگفت چقدرخوشگل و خوش اندام شده ای! من چی تو ذهنم بود و چی نصیبم شد. حرف نیشدار زهره دلم را شکست و گفتم زن و شوهر باهم فراز و نشیب ها را می گذرانند، ولی باید تحمل هم را داشته باشند، باید خیلی چیزها را ندیده بگیرند، گفت من چگونه این هیکل بدقواره و سربی مو را ندیده بگیرم؟ دوستانم می گویند شوهرت انگار 25سال ازتو بزرگتراست! گفتم حالا من چه باید بکنم؟ گفت برگرد ایران که پراز شکم گنده و طاس است و کلی هم میان دخترها وزنها طرفدار دارند! هرحرف زهره آنروز خنجری بود درقلب من، انگار با همه وجود درد و سوزش اش را احساس میکردم ودر درون می گریستم و صدایم را هیچکس نمی شنید.
آن شب تا صبح نخوابیدم. فردا سحرگاه یک صبحانه مفصل تهیه کردم و نامه کوتاهی برای زهره نوشتم: که اگربراستی تحمل مرا نداری بپرس چگونه ازهم جدا شویم؟ تو چگونه زندگیت می چرخد؟ تکلیف دخترمان چه میشود؟ تا من بکلی گم شوم. بدنبال آن خانه را با یک چمدان اشیاء و مدارک و لباس های ضروری ام ترک کردم، با دوستم علی تلفنی حرف زدم، گفت پاشو بیا اینجا، مهمان من باش تا تکلیف ات روشن شود. علی پیشاپیش برایم اتاقی آماده کرده بود.او هم چهارسالی بود ازهمسرش جدا شده بود.
به علی گفتم دلم میخواهد خودکشی کنم وهمه را ازشرخودم راحت کنم، خندید و گفت من هم چنین افکاری داشتم، ولی وقتی بعد از یک هفته به سراغ زنم رفتم تا خداحافظی کنم، از دور دیدم که دست دردست آقایی، قهقهه زنان دارد سواراتومبیل میشود، با خودم گفتم تو خودکشی کنی به کسی بر نمی خورد، همه زندگی خود را ادامه میدهند و گاه یک خدا بیامرز نثارت می کنند، ازهمانجا برگشتم و وجودم را درکارغرق کردم. از زنم جدا شدم بچه را به او سپردم، مدتی بعد این آپارتمان را خریدم و بدون اینکه درهیچ محفل و مجلسی دیده شوم، بهترین زندگی را با دوست دختر آلمانی خود ادامه دادم و زن سابقم نیز با همان آقا ازدواج کرد و رفت لندن، خبردارم که طرف شرایط مالی خوبی دارد وازدخترم نیز مراقبت می کند.
گفتم من چکنم؟ گفت تو درکار تعمیراتومبیل های اروپایی متخصص بودی، برگرد ایران، یک تعمیرگاه راه بیانداز، یک زن نجیب و قانع هم بگیرو بکلی فراموش کن چه گذشته ای داشتی! گفتم بخاطرحرفهای زهره خیلی دلم شکسته است، گفت ازمن می شنوی وقتی درایران جابجا شدی، برو حسابی مو بکار، لایپوساکشن کن، جراحی کن، یک چهره جدید برای خودت بساز، هنوز فرصت داری. حرفهای علی امیدوارم کرد، دو روز بعد زهره پیام داد که من تقاضای طلاق داده ام، مدعی شدم شوهرم گم شده، خواهش میکنم واقعا خودت را گم کن... برو سوئد، دانمارک، یک جهنمی برو، بگذار من زودتر طلاق بگیرم و زندگیم را بسازم، فقط غیب شو!
دو هفته بعد درتهران بودم، فامیل ودوستان دورم را گرفتند، برادرانم پیشنهاد دایرکردن یک تعمیرگاه مدرن را دادند، من هم ازخدا خواسته اعلام آمادگی کردم.
تا همه چیزروبراه شود، دو ماهی طول کشید، آن مدت را نزد خواهرم دررامسر رفتم و با روحیه خوب و انرژی زیاد برگشتم، کار را با دوسه کمک تعمیرکار شروع کردم، خیلی زود کارم گرفت، درآمدم ازآنچه تصورمیرفت بالاتر رفت، برادرها کمک کردند آپارتمانی خریدم، ولی تن به هیچ رابطه ای ندادم. ولی فرصت یافتم به سراغ چند پزشک متخصص بروم. ابتدا از کاشتن موها شروع کردم، بعد هم لایپوو جراحی های جورواجور، ورزش و رژیم غذایی و گیاهخواری... خودم باورم نمی شد ازآن همه سرسختی و انرژی که از یادآوری حرفهای نیشدار زهره در من اوج گرفته بود. کم کم درمهمانی ها، کمترکسی مرا می شناخت. حالا خودم از دیدن ظاهرم خنده ام می گرفت. هم از ته دل خوشحال می شدم و به جان علی دوستم دعا می کردم که مرا بخود آورد و ازآن تاریکی ونا امیدی مطلق نجاتم داد، گرچه سرانجام همسر دلخواهم را پیدا کردم و ازدواج کردیم. دراین میان درجمع مشتریان، یک کارمند سفارت آلمان هم بود، که از دیدن ظرافت کارمن، دقت و اعجازی که روی اتومبیل ها پیاده می کردم حیرت زده گفت شوهرخواهرمن، بزرگترین تعمیرگاه اتومبیل های آلمانی را درهامبورگ و فرانکفورت دارد من با آنها حرف زدم، حاضری با بالاترین دستمزد به آلمان بروی و با آنها کار کنی؟ گفتم باید فکرکنم، 6 سال است ازآلمان دل بریده ام، زیاد میلی به بازگشت ندارم، گفت ولی این بزرگترین شانس زندگیت بحساب می آید. دراین فاصله با برادرانم حرف زدم گفتند قبول کن، ما از تعمیرگاه مراقبت می کنیم من سرانجام به آلمان برگشتم، ولی این بار با همسر تازه ام، که چندان میلی هم به زندگی دراروپا نداشت.
پشت به پشت هم دادیم زندگی تازه ای ساختیم و درست یادم هست یکروزغروب بیک رستوران رفته بودیم، من دریک لحظه زهره را دیدم که کنارمردی چاق باموهایی نه چندان زیاد وصورتی نه چندان دلنشین نشسته وآبجو می نوشد، درهمان حال به من خیره شده بود، دو سه بار روی برگرداند و عاقبت ازجا برخاست و جلو آمد و گفت شما چهره تان خیلی آشناست، شما از دوستان برادرم نیستید؟ خندیدم و گفتم من بهزاد هستم، زهره نزدیک بود روی زمین سقوط کند، با دستهایش دسته صندلی را چسبید و رنگش پرید بلافاصله گفتم شیدخت همسرم را معرفی می کنم، زهره بیشترجا خورد. گفتم لیلا دخترم کجاست؟ گفت به مادرم درایران سپردم گفتم ممنون که گفتی خودم میروم دخترم را بر می گردانم، گفت حق داری، بعد رو به شیدخت کرد و با اشک گفت خانم فقط بگوئید بهزاد مرا ببخشد و شیدخت او را که توان راه رفتن نداشت تا کنار شوهرش همراهی کرد.

1464-88