سنگ صبـور

1726-18

بعداز 6ماه که ازوردم به سانفرانسیسکو گذشت، تصمیم گرفتم تحصیلات خود را درکالج ادامه بدهم وبرای آینده خود برنامه ریزی کنم، خوشبختانه درکالج با چند دانشجوی ایرانی هم آشنا شدم که کلی مرا راهنمایی کردند و برایم دوستان خوبی شدند.
یکی ازاستادان کالج مرد 40ساله ای بنام مایک بود، که به من توجه زیادی نشان می داد و من یکبار درپشت ساختمان کالج او را دیدم که با خانمی جرو بحث می کرد وآن خانم فریاد میزد طلاقم بده بگذار پی زندگیم بروم.
دو روز بعد مایک مرا درگوشه ای گیرآورد وگفت آن روز متوجه دعوای من و همسرم بودی، متاسفانه ما به بن بست رسیده ایم و با وجود دو فرزند، او اصرار به طلاق دارد میخواهد به نیویورک برود، من بخاطربچه ها مقاومت کردم، ولی با توجه به شرایط موجود ناچارم ازاو جدا شوم و بخاطربچه ها باید از ساعات تدریسم در کالج کم کنم تا بمرور زندگیم سروسامان بگیرد، گفتم مگر همسرتان بچه ها را با خود نمی برد؟ گفت نه، او میخواهد به تنهایی برود برایش بچه ها مهم نیستند. گفتم بجای کم کردن ساعات کالج، برای بچه ها پرستار بگیرید، گفت بهرحال تا یکی دو ماه اول باید خودم به بچه ها برسم و به آنها تفهیم کنم که من درحد توان کمبود مادررا برایشان جبران خواهم کرد. من نمیدانم چرا درآن لحظه گفتم اگر کاری از دست من بر می آید، دریغ نکنید، گفت شما خیلی کارها از دستتان برمی آید. اگر وقت داشتید بعدا دراین باره حرف بزنیم. دو سه هفته ای گذشت تا یکروزمایک خبرداد که همسرش طلاق گرفته و بکلی ازاین شهر رفته است. می گفت بچه ها خیلی تنها شدند اگر روزی وقت داشتید با هم بچه ها را به یک پارک ببریم، گفتم آخر هفته ها من کاری ندارم وقراردیدار گذاشتیم و شنبه بعد با بچه ها بیرون رفتم، صبحانه، بعد ناهار، بدنبال آن دریک پارک تفریحی با بچه ها کلی گفتیم و خندیدیم. آخر روز که بچه ها به خانه بر می گشتند احساس کردم بمن چسبیده اند. مایک ازاین منظره خوشش آمد و گفت خیلی خوشحالم که بچه ها از شما خوششان آمده است.
این دیداربهانه دیدارهای بعدی شد، درطی دو ماه بچه ها بدجوری به من وابسته شدند، حتی شبها تلفنی با من حرف میزدند و یا ایمیل رد و بدل می کردیم وهرروز نزدیک تر و صمیمی ترمی شدیم، که البته مایک خیلی خوشحال بود، ولی درمورد آینده این روابط کمی نگران بودم حدود 9 ماه گذشت، درساعات میان روز که به کالج نمیرفتم ولی مایک به تدریس مشغول بود، من به بچه ها می رسیدم بطوری که اگر یکروزنمی رفتم، صدها بار تلفن و تکست و ایمیل روانه من میشد.
بعد از مدتی مایک گفت که به تو شدیدا دلبستگی پیدا کرده ام و بچه ها هم بدون تو دق می کنند، پیشنهاد داد من به آپارتمان شان نقل مکان کنم و نزدیک همه شان باشم، که با مادرم مشورت کردم واوضاع را تشریح نمودم، گفت اگرآدمهای خوبی هستند برو، هم به بچه ها امید میدهی وهم استادت را خوشحال می کنی و هم از پرداخت اجاره و خورد و خوراک راحت میشوی!
البته من دیدگاه دیگری داشتم و بعد از یک ماه به آپارتمان شان رفتم و یک اتاق مستقل دراختیارگرفتم و کم کم احساس کردم مایک رفتاری عاشقانه دارد واصرار به ازدواج، که من ترجیح دادم صبرکنیم، به او فهماندم هنوز برای چنین تصمیمی زود است، باید به من وقت کافی بدهد گفت یکسال کافی است؟ گفتم بله. تا سال آینده همین تاریخ، تصمیم قطعی می گیریم.

1726-19

رابطه من ومایک به مرور نزدیک و جدی شد و من یکروزبخود آمدم که مثل زن وشوهربا او زندگی می کردم و بچه ها هم مرا مادرصدا میزدند. همانروزها خواهرم از استرالیا آمد، با اصرارمایک به همان آپارتمان آمد، بچه ها با مهرخاصی، یکی ازتاق ها را برای او آماده ساختند وهمه درخدمت اش بودیم، خیلی تعجب کرده بود مرتب می گفت ترا بخدا زن این آقا بشو، پیشاپیش بچه هم که داری! این شانس بزرگی است و من گفتم عجله ندارم، می گفت بچه ها عاشق تو هستند. مایک برای تو می میرد، دیگر چی می خواهی؟ گفتم من هم دلم میخواهد بچه دار بشوم، می گفت فرصت بچه دارشدن هم درآینده داری. این موقعیت را از دست نده. تشویق های فرشته خواهرم، تشویق های دورادور مادرم مرا به آَنجا برد که تصمیم قطعی برای وصلت با مایک گرفتم، ولی چون همزمان پدرم درایران به کوما رفت همه چیزبه عقب افتاد من حتی ده روزی به ایران رفتم که شب و روز بچه ها زنگ میزدند، ایمیل کردند که برگرد، ما بدون تو تنهاترین هستیم، مایک هم می گفت خانه بدون تو تاریک است، درانتظارم که بمجرد بازگشت ازدواج کنیم چون دیگرهمه فهمیدیم بدون تو، زندگی مفهومی ندارد، البته برای من مسئله 20 سال فاصله سنی هم اهمیت داشت، که در لابلای محبت ها، عشق و بیریایی مایک گم شده بود خصوصا که بچه ها با عشقی که بمن می دادند من سیراب می شدم و ازخدایم می خواستم به من کمک کند برای آنها مادری دلسوزباشم.
بعد از بهبودی نسبی پدرم، من به سانفرانسیسکو برگشتم، دراندیشه ازدواج بودم، که یکی از بچه ها دچار ناراحتی قلبی شد که بعدا روشن شد مادرزادی است ولی پزشکان امید به معالجه داشتند، من شب و روزم را گذاشتم، او را نزد معروف ترین پزشکان بردم و سرانجام این پیگیری ها نتیجه داد و یک عمل 3ساعته او را به ما بازگرداند ازخطربزرگی رهانید. این دیدارها انگاربه من می گفت درمورد ازدواج عجله نکن، در وجودم نیزیک دلشوره ای بوجود آمده بود، ولی درنهایت عشق به مایک و بچه ها، مرا همچنان درمورد ازدواج مصمم کرده بود ولی دلم میخواست ناراحتی پسرک مایک که حالا پسرک من هم بود کاملا رفع شود، راهی مدرسه شود و من با خیال راحت بزرگترین تصمیم زندگیم را بگیرم.
همان روزها یک تلفن آرامش مرا بهم زد، مادربچه ها از نیویورک زنگ زد و گفت می خواهد با بچه ها حرف بزند، من خیلی جا خوردم ولی هردو را صدا زدم و گفتم مادرتان پشت خط است بچه ها کاملا جا خورده بودند. پسرکم انگار نمی خواست حرف بزند، ولی دخترکم گوشی را گرفت، من صدای گریه مادرشان را می شنیدم، سوزان دخترکم به گریه افتاد و گفت مادرچرا گریه می کنی؟ تو که ما را فراموش کرده بودی، تو که حتی به ما تلفن هم نزدی و به تلفن های ما هم جواب ندادی، اگر شیلا نبود ما دق می کردیم. بعداز این مکالمه، تقریبا هر روز آن خانم زنگ میزد و با بچه ها سخن می گفت، بچه ها زیاد خوشحال نبودند ولی ناچار جواب می دادند، البته سوزان تا حدی تحت تاثیرقرارگرفته بود.
مایک ازاین شرایط خوشحال نبود، ولی همسرسابق اش با گریه ها و برانگیختن احساسات بچه ها، تا حد زیادی آرامش زندگی ما را بهم زده بود، من سخت نگران بودم، مایک می خواست این ارتباط را قطع کند، ولی یکروز خود را با همسرسابق اش روبرو دید که آمده بود بخاطربچه ها آشتی کند می گفت هرچه مایک بخواهد انجام میدهد. اگراو را بپذیرد سوزان به بازگشت مادرش راضی بود ولی پسرک تن نمی داد و من سردرگم مانده بودم، به بهانه دیدار خواهرم برای ده روز به استرالیا رفتم، کلی فکر کردم، و دربازگشت برسریک دوراهی هستم آیا با مایک ادامه بدهم؟ آیا خود را کنار بکشم؟ سردرگم مانده ام، مایک حاضربه آشتی نیست ولی سوزان میل به آشتی دارد پسرک مان بکلی به من وابسته است، نمی دانم چکنم، شما بگوئید.
ژیلا- سانفرانسیسکو

 

دکتردانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگردشواریهای خانوادگی
به بانو ژیلا ازسانفرانسیسکو پاسخ میدهد

دررابطه با استاد خیلی زودتراز حد انتظارخود پیش رفتید. این بخودی خود مشکل اخلاقی رابطه استاد و شاگرد را به میان می کشد ولی آنچه دراینجا درآغاز کار اشاره کرده اید قابل تفکراست. وقتی همسراستاد از او جدا شد و کودکان خود را تنها گذاشت شما از مایک پرسیدید «چه کاری ازدست من ساخته است؟» از خود پرسیدید چرا چنین پرسشی را به میان آوردم؟ درهرحال آگاه یا نیمه آگاه مایک را در رابطه با خود علاقمند کردید. بچه های او که معمولا به مادر توجه دارند پس از رفتن مادر از همان لحظه اول نسبت به شما احساس ایمنی و راحتی کردند. شاید این بدلیل طبیعت مهربان و روش درستی بوده است که بکار برده اید. نکته دیگری که قابل توجه است دو دلی ازدواج با مایک است. ازیکسو با او زندگی کردید و یکسال هم ازشرایط رفتاری او دریک منزل وزیریک سقف با خبرشدید ولی همچنان دو دل بوده اید که آیا به ازدواج راضی شوید یا نه؟ شاید در رفتارماریک و یا دیداراز کودکان حوادثی پیش آمده باشد که درگفت و گو آنرا مطرح نکرده اید، با این همه مایک را مردی پایا و با تصمیم معرفی میکنید و درست درزمانی که تصمیم قطعی برای ازدواج با او گرفته اید، سوزان از راه دوربا بچه ها شروع به گفت و گو کرد و برای دیدارآنها به سانفرانسیسکو آمد و درخواست بازگشت به زندگی همسرش را داد. با چنین موقعیتی نمیدانید که باید چه تصمیمی بگیرید؟ زیرا از یکسو سوزان را نگران فرزندان و علاقمند به شوهر می بینید و از سوی دیگر خود را دراین میان دو دل می یابید.
بنظرمن این فقط شما نیستید که باید تصمیم بگیرید. شما تصمیم خود را گرفته اید که با مایک ازدواج کنید. این مایک است که باید تصمیم بگیرد که آیا میخواهد به همسرش برگردد یا همچنان خواهان شماست. در این میان مشاوره با یک روانشناس متخصص میتواند به همه ی شما کمک کند.