سنگ صبـور

a1727-25

من با فرزان که وارد پاریس شدیم، بچه ها هنوزنوجوان بودند، پسرم 12و دخترانم 8 و 10 ساله بودند. قراربود به مجرد مستقرشدن، فرزان به ایران برگردد، همه آنچه داریم بفروشد و برگردد تا خانه دلخواه خود را بخریم اندوخته سالها کارمان را دربانک بگذاریم و از بهره اش زندگی کنیم چون هیچکدام دیگرحال و حوصله کار نداشتیم. 6ماه گذشت من به فرزان فشارآوردم به ایران برگرد تا بقولی ماموریت اش را انجام بدهد، او مرتب بهانه می آورد من یکبار جدی گفتم دیربجنبی یک بلایی سر زندگی مان می آورند، بهرحال تو مدتی درسازمان های وابسته به نخست وزیری کار می کردی می گفت بیخود نگرانی، وقتی جلوی چشم شان نباشی، کاری به کارت ندارند، گفتم شوهرخاله ام را یادت هست، یکروز بخودش آمد که هرچه داشت مصادره کردند. فرزان نه تنها نمی پذیرفت مرا ترسو و خیالاتی هم می دانست.
بعداز 8 ماه یکروز برادرم زنگ زد و گفت نه تنها همه زندگی تان را مصادره کردند بلکه اسم فرزان هم در روزنامه ها آمده، که خود را به دادگاه انقلاب معرفی کند! این رویداد همه آرزوهای مرا برباد داد من مریض شدم، مدتی تحت نظریک روانشناس بودم، حاضرنبودم با فرزان حرف بزنم، کارمان به دعوا وناسزا کشید بعد هم گفت من بر می گردم ایران حقم را میگیرم ومن درهمان موقعیت هم جلویش را گرفتم و گفتم من و بچه ها بی سرپرست وسرگردان می شویم، گفت مهم نیست، من باید بروم. من باید سرمایه ام را نجات بدهم. بعد هم رفت واز روزی که وارد ایران شد، هیچکس خبری از اونداشت حتی برادران خودش هم بی خبربودند. همه می گفتند احتمالا دستگیرشده، شاید زندان باشد. برادر من می گفت می ترسم جانش را برسرملک واملاک اش بگذارد. من اگر جای شوهرت بودم، بر می گشتم دست به دست هم میدادیم دوباره زندگی مان را می ساختیم.
یکسال گذشت هیچ خبری نشد، من براثراتفاق با آقایی بنام ابراهیم آشنا شدم که اهل مصربود، عاشق ایرانیان بود می گفت یک نامزد ایرانی داشته، که بخاطرمخالفت خانواده اش او را ناگهان گم کرده و بعد به من گفت ازمن خوشش آمده، گفتم من شوهردارم، شرایطم را برایش گفتم. ناراحت شد گفت احتمالا بی سروصدا شوهرت را اعدام کردند، گفتم بالاخره باید به ما اطلاع می دادند، گفت یک تلاش دیگر بکن یک نفر را مامورکن تا ماجرا را دنبال کند حتی گفت من هزینه اش را می پردازم.
به برادرم زنگ زدم وماجرا را گفتم، خیلی راحت گفت من حاضرم کمک کنم تا تو از این معرکه خلاص شوی، فرزان ثابت کرد مرد بی مسئولیتی است بعد ازدوماه، برادرم گفت هیچ رد پایی از فرزان نیست فقط یکی ازدوستانش می گفت او را با یک دخترجوان درشمال دیده، که خیی هم سرحال وخوشحال بوده! این خبر مرا به شدت عصبانی کرد بلافاصله اقدام به طلاق غیابی کردم، دادگاه با توجه به یکسال غیبت فرزان، رضایت داد من که خیلی از بابت آن ماجرا خشمگین بودم تصمیم گرفتم با توجه به پیشنهاد ابراهیم با او ازدواج کنم. با بچه ها حرف زدم همه مخالف بودند، ولی وقتی موقعیت زندگی مان را گفتم علیرغم میل خودشان رضایت دادند و یکروز بهاری، همه وارد خانه بزرگ و زیبای ابراهیم درنیس شدیم.انگار وارد بهشت شده بودیم، ابراهیم راست می گفت واقعا به من دل بسته بود، من هنوزعاشق او نشده بودم، ولی تحت تاثیرمحبت ها و مهربانی هایش به اوعلاقمند شده بودم، ابراهیم مرتب ما را به سفر می برد، سعی می کرد به همه ما خوش بگذرد، همه نوع امکانات راحتی و سرگرمی دراختیار بچه ها گذاشته بود. ولی بچه ها رفتارجالبی با او نداشتند. تا بعد از دوسال ونیم، ناگهان سروکله فرزان پیدا شد. به دوستان و آشنایان گفته بود در زندان بودم، ولی من باور نداشتم، چون درتمام مدت غیب شدن اش ما به مراجع قضایی ایران هم مراجعه کردیم. هرچه بود که مرا متهم به خیانت، بیوفایی کرد و بچه ها را بسوی خود کشاند.

a1727-26

این حادثه مرا خیلی اذیت کرد. چون به ناحق مرا متهم کرده بود و به قول برادرم احتمالا یکی دو تا از ملک هایش را پس گرفته و فروخته و به خوش گذرانی مشغول بوده، الان هم برای تبرئه خود و ندادن هیچ امتیازی به من، خود را بیگناه و مظلوم جلوه میدهد. بچه ها مرا ترک کردند، من خیلی غصه خوردم. گرچه ابراهیم مرا بیک سفردریایی 20 روزه برد، بعد هم دوستان تازه ای را دور و برمن پر کرد وازسویی ریمادل کردن یک ویلای بسیار زیبای قدیمی در قاهره را بمن سپرد تا سرم گرم باشد. من در آن مدت مرتب برای بچه ها پیام می دادم وقتی شنیدم به امریکا رفته اند ازدوستان خود در لس آنجلس و نیویورک کمک گرفتم، یادم هست درهمین مجله جوانان که سالهاست همدم من است برایشان پیام گذاشتم نوشتم که مادری دل شکسته چشم بدر دارد تا دوباره بچه هایش را به آغوش بکشد. اسم بچه ها را هم نوشتم که دخترم برایم پیام داد بیش از این آبروی ما را نبر. چند ماه بعد هم خبردار شدم فرزان با دختری 26ساله ازدواج کرده و او را به جمع خانواده آورده و جالب اینکه بچه ها هم از اواستقبال کرده اند!
ابراهیم برای خوشحالی من، بیشترثروت خود را به بهانه های مختلف بنام من می کرد، ضمن اینکه بخشی از املاک خود را بنام دو فرزند و همسرسابق اش کرده بود و من دربرخورد با آنها باابراهیم نهایت رضایت واحترام را می دیدم و همه شان حتی همسرسابق اش با من رفتاری بسیارگرم و صمیمی داشت و هربار که به مصر میرفتم، با من به همه اماکن تاریخی و قدیمی می آمد.
من از زندگی با ابراهیم احساس خوشبختی کامل میکردم، هیچ کم وکسری نداشتم و تنها غصه ام دوری از بچه ها و بی اعتنایی آنها بود. هربار که به بهانه تولدشان گرانترین هدایا را پست می کردم، چندی بعد برمی گرداندند و این دل مرا می شکست و من حتی به ابراهیم هم نمی گفتم. من به مرور خانواده ام را خواهرو برادرانم را به مصر و به فرانسه دعوت می کردم، به مرور برایشان اقامت می گرفتم، امکانات تحصیلی فراهم می ساختم، ولی همچنان یاد بچه ها آزارم می داد و اگر عشق بی پایان و توجه خاص ابراهیم نبود، من ازپای می افتادم.
زندگی من و ابراهیم درنهایت آرامش و تفاهم پیش میرفت. تا ابراهیم که درخانواده اش سابقه سرطان داشت خود نیز مبتلا شد و من با توجه به امکانات مالی، آشنایی با بزرگترین پزشکان و دراختیارداشتن بیمارستان های مجهز و مدرن دلم برای درمان او روشن بود و خوشبختانه معالجات هم اثر داشت وروزی رسید که پزشکان نظردادند سرطان را ریشه کن کردند و فقط هر 6ماه یک بار باید تحت آزمایشات مخصوص قرار بگیرد.
من با ابراهیم یک سفر3ماهه دورجهان را شروع کردیم او از هرلحظه سفر لذت می برد و مثل بچه ها بالا و پائین می پرید و سه روزمانده به بازگشت یکروز صبح که بیدار شدم، دیدم ابراهیم در نهایت آرامش و با لبخندی برلب برای همیشه دنیای ما را ترک کرده است.
من گریه نکردم، چون گریه ام نمی آمد. اشک نداشتم که بریزم، ولی بغض درگلویم بود وگاه همه چیز را تار و تاریک می دیدم مادرم نگران بود، همه خانواده نگران بودند و من با خودم می گفتم اگربچه هایم دوباره به سوی من برگردند من با زندگی آشتی می کنم. تلاش دوباره ای را آغاز کردم، چون بروی ثروتی نشسته بودم که برای من جذابیتی نداشت، من به خانواده خود همه چیز دادم، همه را خوشحال کردم، ولی بعنوان یک مادر دلم بچه هایم را می خواست. در همان روزها بود که ناگهان متوجه شدم من هم دچار سرطان شده ام، با خودم گفتم به هیچکس حرف نزنم تا بروم، ولی بمرور بیماری رو شد، تحت عمل جراحی قرارگرفتم ولی بدلیل کوتاهی خودم، چنان بیماری پیشرفت کرده بود که پزشکان گفتند عمرم طولانی نیست،من غصه نمی خوردم من می خواهم هرچه زودتر به ابراهیم انسان مهربان و عاشقی که چون ملکه ها از من نگهداری می کرد بپیوندم، ولی یک آرزو دارم، اینکه بچه ها مرا اگرگناهکارم ببخشند، اگر کوتاهی کردم، ندیده بگیرند، به آنها پیغام دادم می خواهم همه زندگیم را به آنها ببخشم، ولی هیچ جوابی ندادند از شما می پرسم واقعا باید همه آنچه دارم به آنها به بخشم؟ یا همه آنها را به موسسات خیریه هدیه کنم من بازهم از طریق همین مجله به بچه هایم پیغام میدهم درآخرین روزهای زندگیم بدیدار من بیائید و بگذارید من آرام بمیرم واقعا درمانده ام نمی دانم چکنم؟
راشل – فرانسه

دکتردانش فروغی روانشناس بالینی درمانگر دشواریهای خانوادگی
به بانو راشل از فرانسه پاسخ میدهد

ازدواج با فرزان ثمره سه فرزند را بدنبال داشت. همگی با هم به فرانسه آمدید. اگر فرزان و شما درایران راضی بودید به فرانسه سفرنمی کردید. پس از مدتی متوجه شدید که اموال یا املاک شما بغارت رفته است. فرزان با خود می اندیشید که درایران نه او مالی از راه نادرست بدست آورده و یا جنایتی مرتکب شده است بنابراین بهتر است که به ایران برگردد و تا آنجا که ممکن است املاک خود را از چنگ افرادی که فقط از راه نادرست زندگی میکنند در بیاورند.
زندگی درمحیط تازه و خبرمصادره اموال و پیام ازسوی برادر که فرزان باید خود را به دادگاه انقلاب معرفی کند سبب شد که به سردرگمی دچار شوید و با این حال فرزان شما و بچه ها را رها کرد تا برای حق خانوادگی خود اقدام کرده باشد، صبر یکساله شما با بی خبری ازشوهر وابراز محبت ازسوی ابراهیم سبب شد که مسئله وفاداری خود را درآزمایش بزرگی به بینید ولی احساس اینکه« شوهر در شمال بخوش گذرانی مشغول است» سبب شد که تصمیم بگیرید به تقاضای ابراهیم پاسخ دهید. طلاق غیابی گرفتید و با ابراهیم که درمصردارای همسربود ازدواج کردید. ابراهیم مرد خوبی بود و به شما محبت کرد ولی بیماری سرطان او را از پای درآورد واینک خود را با ثروتی که ازهمسربه شما رسیده است می بینید ولی متاسفانه بیماری سرطان شما را راحت نگذاشته است. می بینید که بچه ها حاضر نیستند با شما درگفت وگو باشند. حتی هدیه های شما را پس میدهند و نمی دانید که آیا باید با ثروتی که از خود برجای می گذارید چه کنید؟ بچه ها خیلی ازشما خشمگین هستند. بنظرمی رسد که بخشی ازاین ثروت را به فرزندان خود به بخشید و بخش دیگر را به کودکان بی پناه ایرانی اختصاص دهید. منتهی باید بدست دولتی که پول مردم را میخورد ندهید بلکه به بینید از سوی شما چه کسی می تواند این مسئولیت را بعهده بگیرد!