سنگ صبـور

1730-27

مادرم همیشه می گفت تورا خدا آفریده، که جورکش دیگران باشی، از همان بچگی هم گناه خواهرانت را به دوش می کشیدی، هردردسری ایجاد می کردند به نوعی تو به گردن می گرفتی، اگر من زن هشیاری نبودم، شاید پدرت تو را ازخانه بیرون می کرد. مادرم راست می گفت من هیچگاه این عادت را یا بیماری را ترک نکردم تا زمانی که وارد زندگی مستقل خود شدم.
یادم هست تازه وارد نیویورک شده بودیم که چون هنوزدرآپارتمان کوچک مان هیچ وسیله ای نداشتیم، من هفته ای دو بار به لباسشویی سکه ای محل می رفتم و ساعتها درآنجا مشغول شستن و خشک کردن لباسها بودم. یکی از شب ها آقایی جوان حدود 35ساله که قبلا درآنجا مشغول بود، بمن تعارف کرد نوبت او را بگیرم و لباسهایم را زودترتمام کنم، اول قبول نمی کردم، ولی اصرارکرد و گفت برای خانم جوانی چون شما صلاح نیست درچنین زمانی تنها دراین محل بماند. من تشکر کرده و کارم را انجام دادم و رفتم ودرست آخر هفته باز با همان آقا روبرو شدم و با خودم گفتم همه عمر من جورکش دیگران بودم و حالا این آقا روی دست من بلند شده است.
برای بار سوم که او را دیدم خودش را سیامک معرفی کرد و گفت با مادرش زندگی می کند وبدلیل سوختن لباسشویی شان به اینجا می آید و خوشبختانه هفته آینده، لباسشویی و خشک کن تازه ای را که خریده اند برایش می آورند و نیازی به این محل ندارد. من گفتم خوشحالم، ولی برای محبت و جوانمردی شما همیشه مدیون تان می مانم، گفت می خواستم خواهش کنم از هفته آینده لباسهایتان را بیاورید خانه ما، مادرم خوشحال میشود، من هم از دیدن تان خاطره این دو هفته برایم زنده میشود. تشکرکردم و گفتم نه زحمت تان نمیدهم. اتفاقا بخاطر سرماخوردگی شدید ده روزی به آن محل نرفتم و بعد از 10روز وقتی وارد آنجا شدم سیامک را دیدم که درآنجا مشغول بود. گفتم مگرشما لباسشویی تان را به خانه نیاوردید؟ گفت حدس تان درست است ولی چون به شما عادت کرده بودم، دراین دو هفته گذشته هم مرتب آمدم اینجا، ولی شما را ندیدم. حالا هم اجازه نمی دهم لباسهایتان را اینجا بشوئید، همه کیسه های لباس مرا برداشته و توی صندوق عقب اتومبیل خود گذاشته و گفت بدنبال من بیائید. من کاملا جا خورده بودم ولی یکربع بعد که با مادرش که بسیار خوشرو و مهربان بود روبرو شدم، فهمیدم سیامک از من واقعا خوشش آمده و دلتنگ من شده است. اینگونه ما باهم نزدیک وصمیمی شدیم، مادرم وقتی ماجرا را فهمید گفت حتما بخت تو در این رابطه است.
سیامک دریک تعمیرگاه بزرگ کار می کرد، دو اتومبیل اسپورت جلوی خانه شان بود، می گفت عاشق سرعت است و به بهانه ای هفته بعد مرا سوار کرده و با سرعتی دور از انتظار درشهر گرداند و من که ترسیده بودم به او گفتم من دختر جسوری نیستم دیگرسوار اتومبیل ات نمی شوم. خندید و گفت نگران نباش به مرور عادت می کنی.
سیامک واقعا عاشق من شده بود، من به او عادت کرده بودم، ولی هنوز احساس عاشقی نمی کردم، ولی وقتی همه نوع اقدام برای جلب رضایت و خوشحالی من کرد، من هم به او دل بستم، خانواده ها با هم آشنا شدند و با اصرارسیامک ما نامزد شدیم. من دختر ترسویی نبودم ولی ازاینکه کنارش بنشینم وبا سرعت درخیابان ها پیش برویم واقعا احساس ترس می کردم. ترس از اینکه حادثه ای پیش بیاید و هردو جان در راهش بگذاریم.
بیماری مادرم سبب شد من بیشتر سیامک و مادرش را بشناسم، چون آنها شب و روز بدنبال مادرم بودند و با کمک دوستان خود بهترین پزشکان را پیدا کردند و آنقدر درطی دو هفته تلاش کردند تا راز سردرد دیوانه کننده مادرم را کشف کرده و او را معالجه کردند بقول مادرم بعد از مدتها انگار از آسمان به زمین آمده است.
من پدرم را سالها پیش ازدست داده بودم، خواهران و برادرانم هرکدام درگوشه ای از دنیا زندگی میکردند ودرواقع سیامک و مادرش بزرگترین پشتیبان من و مادرم بودند. بعدها که با پدرش روبرو شدم او هم انسان خوبی بود، ولی بدلایلی سالها قبل از مادرسیامک جدا شده ودرایران دوباره ازدواج کرده و صاحب چند فرزند هم شده بود.

1730-26

سیامک بعد ازمدتی ازیک اتومبیل گرانقیمت که دریک تصادف به یک آهن سیاه مبدل شده بود، اتومبیل زیبایی ساخت که انگار تازه از کمپانی درآورده و آنرا بمناسبت تولدم به من هدیه داد، که همه دوستان و فامیل وآشنایان شیفته آن اتومبیل شده بودند، سیامک اصرار داشت من هم با سرعت رانندگی بکنم و گاه کنارم می نشست و مرا تشویق به سرعت می کرد به مرور من هم خوشم آمده بود و پا به پدال گاز می فشردم و خیابانهای خلوت را با سرعتی دوراز انتظار زیرپا می گذاشتم.
روز تولد سیامک، با اصرار سواربراتومبیل من راهی اطراف شهر شدیم، دریک خیابان خلوت، من با تشویق سیامک بی محابا به جلو می راندم وفراموشم شده بودکه درجه سرعت چقدربالاست. همین یادم هست که سر یک پیچ، با پیدا شدن یک اتومبیل که ازجلو می آمد تقریبا روی خط من بود، کنترل از دست دادم و دیگر هیچ نفهمیدم.
دربیمارستان با دستهای مهربان مادرم بخود آمدم، چشم بازکردم، اطرافیانم پراز دوستان بود، حتی خواهر کوچکم از لندن آمده بود، پرسیدم چه شده؟ مادرم گفت هیچ تصادف کردید و ما همه درحیرتیم که چگونه تو به سرعتی بالای 110 رانندگی می کردی؟ گفتم سیامک کجاست؟ گفت طبقه بالا، گفتم او طوری شده؟ گفت نگران نباش هر دو با پای خود از بیمارستان بیرون می آئید.
من نگران شده بودم، گفتم اگر امکان دارد به سراغ سیامک برویم؟ خواهرم گفت پای تو شکسته، الان امکان ندارد گفتم سیامک چی؟ گفت پاهای او هم شکسته. شما خیلی سرعت داشتید، اتومبیل تان واژگون شده، ولی بجزخودتان به کسی آسیب نرسانده اید فردای آنروز تلفنی با سیامک حرف زدم، صدایش خیلی غمگین بود. هفته بعد با اصرار و گریه های من، مرا با صندلی چرخدار به طبقه بالا بردند و من دیدم برخلاف من، به پاهای سیامک چیزی وصل نیست وهمانجا فهمیدم که متاسفانه پاهایش را قطع کرده اند، او را بغل کردم و هر دو با هم گریستیم. چنین عاقبتی را پیش بینی نمی کردم، برسر تو چه آمده؟ گفتم فقط پای راستم شکسته، دو سه دندانم خورد شده، ولی مهم نیست، من باورم نمی شود که تو با چنین فاجعه ای همراه شدی، من خودم را می کشم، من طاقت دیدن تو را با چنین شرایطی ندارم.
سیامک مرا آرام کرد و گفت همین که دوستم داشته باشی ، من تحمل میکنم، قول بده هیچگاه مرا ترک نکنی، بغض کرده و گفتم من چنین موجودی هستم که تورا ترک کنم؟ بغل اش کردم، همه با ما اشک می ریختند و دو هفته بعد سیامک و من، با صندلی چرخدار به خانه آمدیم. من بعد از یک ماه با عصا راه میرفتم، ولی دیدن سیامک مرا به شدت می آزرد. شبها بیدار می شدم و با دیدن سیامک خواب از سرم می پرید و تا صبح در اتاق ها راه می رفتم. خیلی سعی کردم به سیامک بفهمانم که برای من وجود او اهمیت دارد من تا پایان عمر کنارش می مانم. ولی سیامک سه ماه بعد دست به خودکشی زد او را نجات دادیم، ولی دوباره اقدام کردو مرتب می گفت اگر تو طلاق بگیری و بدنبال زندگی خودت بروی من راحت میشم وگرنه من سرانجام خودم را می کشم.
باورکنید من درهیچ شرایطی حاضر نیستم اورا ترک کنم. ولی با توجه به تهدیدهای سیامک من مانده ام که چکنم؟ اگر او مرا وادار به جدایی بکند، من خودم را می کشم، شما بگوئید چکنم؟
شانل – نیویورک

دکتردانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگردشواریهای خانوادگی
به بانو شائل ازنیویورک پاسخ میدهد

زندگی عاشقانه ای را با سیامک آغاز کرده اید و حادثه تلخ دراین رابطه بدلیل آن اتفاق افتاد که سیامک از شما خواست که به سرعت برانید و این کار در تخصص شما نبود ولی با این همه پذیرفتید. قاعدتا افراد در برابر تقاضاهای غیرمنطقی مقاومت نشان می دهند. اگر(نه) می گفتید هم خود و هم سیامک را نجات داده بودید. اینک درشرایطی قرار گرفته اید که احساس نگرانی دارید و با خود می اندیشید که سیامک ممکن است تهدید به خودکشی را عملی کند زیرا شما نمی خواهید از او طلاق بگیرید.
شما هردو در این تصادف بسیار شدید و داشتن عمل جراحی به افسردگی و بدلیل نگرانی ازآینده به دلهره دچار شده اید. تهدید سیامک بدلیل افسردگی است. معمولا جدایی ها بیشتر اثرمنفی برروان آدمی دارد و احتمال خودکشی را افزایش می دهد. اما درگفته شما این نکته قابل توجه است که میگوئید هرشب بیدار میشوید ولی خود میدانید که نگرانی شما معلول پیام دوگانه ایست که از سیامک دریافت کرده اید. از یکسو او در محیط بیمارستان از شما خواسته است که هرگزازاو جدا نشوید واین تقاضا با عشقی که به او نشان داده اید سبب آرامش و پذیرش شرایط موجود شد. اما در زمان حاضر دو موجود زخم خورده و آسیب دیده ازنظر جسم و روان روبروی هم نشسته و یکدیگر را مورد پرسش های گوناگون قرارمیدهند. واقعیت این است که آنچه اینک احساس می کنید ولی برزبان نمی آورید این است که سیامک را دراین میان بوجود آورنده چنین تصادفی می دانید. بهتر است که با یک روانشناس ورزیده به گفت وگوی بنشینید و ناگفتنی ها را بر زبان جاری کنید و راه درست را برای ادامه زندگی با یکدیگر پیدا کنید.