۱۷۳۰ - پریسا فقط برای زیبا شدن آمده بود

1464-87

منوچهراز جنوب کالیفرنیا:

توی فروشگاه ایرانی، بدنبال انجیروخرما می گشتم، که سینه به سینه خانمی بلندقامت برخوردم که گرچه خیلی زیبا نبود، ولی چهره نمکینی داشت. گفتم شما ازجای میوه های خشک انجیروخرما خبردارید؟ گفت خبرهم نداشته باشم برای آقای خوش تیپی چون شما، آنقدر می گردم تا پیدا کنم! کمی جا خوردم، چون ازیک خانم ایرانی، این شیوه سخن عجیب بود، بطوری که کمی دستپاچه شدم و گفتم کمک خانم خوشگلی مثل شما چقدربه دل آدم می نشیند، بعد بدنبال او راه افتادم تا مرا درست به همان قسمتی برد که پراز میوه های خشک شده خرما و انجیر بود. تشکرکردم و دستم را جلو بردم و گفتم من منوچهر، از دیدارتان خوشحال شدم، او هم دست مرا فشرد و گفت پریسا هستم و ازملاقات شما خوشبختم. بعد هم سریع خداحافظی کرد و رفت.
من بعد ازخرید هرچه اطراف را نگاه کردم، اثری از او ندیدم. ولی وقتی سواراتومبیل می شدم، جلویم سبز شد و گفت چه اتومبیل شیکی دارید، گفتم اجازه بدهید شما را برسانم، گفت یک اتومبیل دست دهم دارم، که مرا به خانه میرساند، ممنون از لطف تان، گفتم می توانم شماره تلفن تان را داشته باشم؟ گفت من هنوز تلفن دستی نگرفتم، مهمان تازه شهرشما هستم.
من تلفنم را دادم و خداحافظی کردم، ولی توی راه با خودم حرف میزدم، که این نوع اش را ندیده بودم، اتفاقا خیلی ساده و بیریا و بدون رودروایستی بود، مثل خیلی ها ناز و ادا نداشت و شاید قسمت من این بود که امروز به این فروشگاه بیایم و با این خانم آشنا شوم. برخلاف انتظارم، تا یک هفته تلفنی نکرد، با خودم گفتم شاید شوهر و یا نامزد دارد، شاید تلفن مرا گم کرده، شاید رفتارم دلخواهش نبود. روز هشتم بود که زنگ زد و گفت ببخشید دیرتلفن کردم، راستش گرفتارخواهرم بودم، اگرامروزوقت دارید با هم یک قهوه بخوریم و من بلافاصله گفتم کجا و چه ساعتی؟ گفت ساعت 6 روبروی همان فروشگاه.
سرساعت رفتم، برایم سوقات ایران آورده بود، دو سه نوع آجیل و شیرینی و یک رومیزی ترمه بظاهرگرانقیمت. گفتم چرا مرا خجالت داده اید؟ گفت قابل شما راندارد. اگر هرنوع شیرینی وصنایع دستی ایران را دوست دارید، برایتان می آورم، گفتم ممنون، همین ها کافی است.
آنروزکلی حرف زدیم، تلفن دستی هم خریده بود، مدارک دانشگاهی اش را نشان من داد و گفت برای این رشته ها در امریکا کاری وجود دارد؟ گفتم دراین سرزمین برای تحصیلکرده ها، همیشه کار دردسترس است.
همانروز قرارجمعه را گذاشتیم، ساعت 7 قرارمان بود، زودترآمده بود، دوباره کلی سوقات ایران درون یک ساک با اصراردراتومبیل من جای داد و با هم راهی کنار دریا شدیم، تا با هم شام بخوریم، آن شب، پریسا چنان بمن محبت و عشق نشان داد که من احساس کردم چنین دخترگرم و صمیمی و مهربانی ممکن است هرگزدرمسیرم قرار نگیرد، پس نباید رهایش کنم.
دیدارها تکرارشد، کم کم حرف از علاقه زدیم و او ازعشق گفت و اینکه تلفنی نامزدی اش را با آقایی که پدر ومادرش تعیین کرده بودند بهم زده و می خواهد درامریکا بماند و با خنده گفت تو را هم هرگز رها نمی کنم، چون مردی بهترو خوش تیپ تراز تو پیدا نمی کنم و درهمان حال گفت داشتم درایران خودم را به جراح زیبایی می سپردم، گفتم چرا؟ گفت راستش بینی و چانه ام، کمی هم تپل بودنم نیاز به جراحی دارد، البته الان فقط یک رویاست، چون هزینه اش را ندارم من گفتم کمک ات می کنم، گفت ترا بخدا این حرف را نزن من هیچ توقعی از تو ندارم، گفتم راستش می خواهم بیایم ازخواهرت تو را خواستگاری کنم. گفت من آمادگی ندارم،گفتم چرا؟ گفت دربرابر مرد خوش تیپی چون تو من خیلی کم می آورم و تا خودم را ترمیم نکنم تا بصورت دلخواه در نیایم حاضر به ازدواج نیستم، دلم می خواهد درعکس ها و فیلم های عروسی ام زیبا و خوش اندام باشم. گفتم دراین باره با هم بیشتر حرف میزنیم. راستش دلم می خواست کمکش کنم، از فردا با چند پزشک متخصص حرف زدم، هزینه اش بالا بود ولی برای من امکان پذیربود، خصوصا آن جمله آخرش که می خواست دربرابرمن کم نیاورد و درشب عروسی زیبا باشد مرا دچار احساسات کرد.
درجلسات بعدی که با سفر به لاس وگاس، سن دیاگو و سانفرانسیسکو همراه بود، من همچنان علاقه خود را به خواستگاری نشان دادم وپریسا هم مرتب می گفت هرگاه به پای تو رسیدم حاضرم همان روز ازدواج کنم. چون بهتراز تو دردنیا پیدا نمی کنم. بعد هم اضافه کرد که از مادرم خواستم برایم مبلغی حواله کند. چون من در پس اندازم به اندازه کافی پول دارم، گفتم نگران نباش من هزینه ها را می پردازم، بعدا تو به من برمی گردانی. بغلم کرد و گفت با این حرفها و با این کارها من ازخجالت می میرم... به شوخی گفتم عجالتا نمیر تا دوسه تا بچه بمن بدهی بعد تصمیم بگیر! هر دو باهم خندیدیم ومن اولین قرارعمل را گذاشتم. ولی پرسیدم به خواهرت چه می گویی ؟ گفت نمی خواهم او بداند، گفتم دارم دو سه ماه با دوستانم میرم مسافرت، حتی اگر دریک هتل ارزان قیمت هم اتاق بگیرم، آنقدر صبر می کنم تا با چهره تازه ام، خواهرم را سورپرایز کنم.
دو هفته بعد دو عمل مهم روی پریسا انجام شد و من او را در یک هتل خوب و شیک جای دادم، هر روز و شب هم به دیدارش می رفتم و کم کم رابطه ما حالت زن و شوهری پیدا کرده بود و من درانتظار پایان جراحی ها بودم. دراین فاصله یکی دو سفرهم به نیویورک و واشنگتن دی سی داشتم، و دو عمل دیگر هم روی سینه و شکم او انجام شد، خیلی عملهای دردناکی بود، خیلی شب ها تا صبح نمی خوابید ولی مرتب می گفت دارم کم کم به تو نزدیک می شوم، حالا اگر کسی مرا با تو در محافل و مجالس ببیند، نمی گوید این آقا خوش تیپه، چرا چنین زن زشتی دارد. من بغل اش می کردم و می گفتم تو نه تنها زشت نبودی، بلکه یکی از با نمک ترین و شیرین ترین دخترو زنی بودی که من درعمرم دیده بودم، من با همان شکل و شمایل به تو دل بستم وآماده ازدواج بودم.
همان روزها پریسا خبرداد که خوشبختانه خواهرش به ایران رفته و 3ماه دیگربر می گردد و او باخیال راحت دوران نقاهت را طی می کند و برای ازدواج آماده میشود. من از دیدن تغییرات چهره و اندام پریسا هیجان زده بودم، او را در شب عروسی تجسم می کردم که همه ستایش اش می کنند جراحی های پریسا، 8ماه طول کشید ومن دراندیشه گرفتن ویزا برای مادرم در ایران بودم تا در عروسی ما حاضر شود، که پریسا گفت مادرش در بیمارستان است، من گفتم اگرهزینه های بیمارستان سنگین است، من کمک می کنم، بعد هم درایران کسی را پیدا کردم، که پذیرفت مبلغی به مادر پریسا بپردازد. پریسا گفت کسی را بدیدار مادرم نفرست، خجالت می کشد، فقط به حساب او واریز کنند. من از سرکنجکاوی از دوستم خواستم ضمن بردن یک سبد گل برای مادر پریسا جویای حالش بشود. فردا غروب دوستم زنگ زد و گفت مادر پریسا صحیح و سالم درحال آشپزی بود، از دیدن من تعجب کرد و گفت پریسا چرا برنمی گردد، ما مقدمات عروسی را فراهم ساختیم ونامزدش منتظراست!
من که کاملا گیج شده بودم، به پریسا که برای خرید رفته بود زنگ زدم، گفت اشتباه می کنی، بعدا برایت توضیح می دهم، من بدلیل کار زیاد وفشار عصبی، روی مبل خوابم برده بود، که با صدای روشن شدن موتور اتومبیل پا شدم و از پنجره نگاه کردم، با تعجب پریسا را دیدم که چمدان هایش را در اتومبیل من جای داده وبلافاصله نیز حرکت کرد، بیرون پریدم، ولی پریسا رفته بود، از خودم می پرسیدم ماجرا چیست؟ چرا پریسا به من دروغ گفته؟ چرا الان با اتومبیل من و چمدان هایش فرارکرد؟ همان لحظه آقایی زنگ زد و گفت شما نامزد پریسا خانم هستید؟ گفتم بله کاری دارید؟ گفت میخواستم بگویم پرواز ایشان به ایران فردا است نه امروز! بعد گوشی را گذاشت.من کاملا گیج شده بودم، به همکارم زنگ زدم تا مرا به فرودگاه برساند. دل توی دلم نبود، نرسیده به فرودگاه ناگهان متوجه یک تصادف و آتش گرفتن یک اتومبیل شدم، درنهایت حیرت متوجه شدم آن اتومبیل که می سوزد اتومبیل من است، کمی جلوتر توقف کردیم، آمبولانس دو نفر را که صورت و دستهایشان سوخته بود با خود می برد. یکی ازآنها پریسا بود، همانجا زانو زدم. در آن لحظه نه تنها حس انتقام نداشتم، بلکه دلم برای پریسا می سوخت که برای رسیدن به آرزوهایش خود را به آب و آتش میزد.
نیازی به توضیح بیشتر ندارد، چون پریسا 4سال است درخانه من زندگی می کند، همه کار برای ترمیم صورتش کردم ولی نتیجه ای ندارد! من او را بخشیده ام، ولی او هنوز بعد از 4سال توی چشمان من نگاه نمی کند و به هربهانه ای دستهایم را با زور می بوسد.

1464-88