سنگ صبـور

1731-14

با اسی که آشنا شدم، تازه نامزدی ام را با یک مرد حسود و خسیس و متعصب بهم زده بودم. از اینکه می دیدم اسی بسیار روشنفکر و آزادمنش است خوشم می آمد، به خواهرش نسترن می گفتم نه تنها نامزد سابق من بلکه بیشتر اعضای خانواده من، درخیلی از زمینه ها، دارای تعصبات سنتی هستند و من از دیدن رفتار وکردار اسی لذت می برم.
نسترن دوست قدیمی من بود، که در مدرسه خیلی جنگجو و شجاع بود، رشته کاراته را تا کمربند سیاه طی کرده بود و دو سه بار هم سر راهمان پسرهای مزاحم را تنبیه کرده و سرجایشان نشانده بود وهمیشه می گفت من بچه هایم را هم شجاع ، با عرضه و بزن بهادر بار می آورم. بعد ازمدرسه، با پدر و مادر به امریکا آمدیم و درنیویورک مقیم شدیم. قسمت من این بود که با اسی ازدواج کنم ودرست 3ماه بعد هم نسترن با یک آقای تحصیلکرده ازدواج کرد و هر دو در یک ساختمان آپارتمان اجاره کردیم و مرتب با هم بودیم، تا من واسی بدلیل تغییر محل کارشوهرم به مریلند رفتیم و میان من و نسترن فاصله افتاد. من دراین فاصله صاحب پسری شدم، نسترن دو ماه بعد یک پسرودختر دوقلو بدنیا آورد و با شوهرش به سانفرانسیسکو نقل مکان کردند، عجیب اینکه برادران اسی هم از نیویورک به شمال کالیفرنیا کوچ کرده، با اصرار ما را هم به سانفرانسیسکو کشاندند و دوباره من ونسترن همسایه شدیم و بچه هایمان همبازی هم و مرتب شب و روز باهم بودیم. در طی 6سال، باز هم بچه دارشدیم، نکته ای که من کمی توی دلم ترس انداخت نوع تربیت بچه های نسترن بود، که مرتب در مدرسه با بچه ها درگیرمی شدند، همان حالت خود نسترن را درایران داشتند، دو سه بار هم با بچه های من درگیرشدند که من به آنها هشدار دادم بهرحال روزگار می گذشت و بچه ها قد می کشیدند و بزرگ می شدند. همه بچه ها به کالج و دانشگاه رفتند و من ونسترن هم با یک کمپانی کارمیکردیم نیازی به رفتن سرکار نبود، ازهمان خانه کار می کردیم، درآمدمان هم خوب بود. و هر دو از زندگی مان راضی بودیم تا یکروز نسترن متوجه شد شوهرش با دخترخاله اسی که تازه از ایران آمده رابطه دارد، آپارتمان خصوصی شان را کشف کرد و به سراغ شان رفت و رسوایی بزرگی درآن ساختمان برپا شد، نسترن تصمیم به طلاق گرفت و بچه هایش به شدت ناراحت بودند، دلشان نمی خواست پدرشان از آنها جدا شود، ولی نسترن با یک وکیل پیش رفت تا طلاق گرفت، من خیلی ناراحت بودم، سعی می کردم مرتب درکنارش باشم، گرچه بچه هایمان با هم نمی ساختند، همیشه به نوعی با هم درگیرمی شدند. شوهر نسترن سعی کرد ما را واسطه کند، ولی نسترن روی دنده لجبازی افتاده بود و به هیچوجه رضایت نمی داد. حتی یکروز خبرداد که با آقایی از دوستان برادرش آشنا شده و با او بیرون میرود، من منع اش کردم وگفتم با توجه به علاقه بچه ها به پدرشان بهتر است این مسئله را حداقل پنهان کنی، گفت چرا؟ مگرپدرشان پنهان کرد؟ حالا هم شنیدم با یک دخترجوان بیرون میرود، گفتم باور نکن، شوهرت هنوز درپی آشتی با تو، شب و روز را میگذراند.
همزمان یکروز که وارد آپارتمان نسترن شدم، صدای حرفهایش را شنیدم که خطاب به بچه هایش می گفت من هنوزجوان هستم، حق دارم از زندگیم لذت ببرم، پسربزرگش گفت شما اجازه ندادی پدرعذرخواهی کند، شما اجازه ندادی از این جدایی حتی یکسال بگذرد، یعنی شما اینقدر نیاز به مرد داری که باید بلافاصله اقدام کنی؟ با این حرف صدای فریاد پسرش را شنیدم و فهمیدم نسترن به صورتش سیلی زده است.
من به درون رفتم وسعی کردم آنها را از هم جدا کنم. گرچه پسرش به شدت عصبانی بود و چنان بردراتاقش مشت کوبید، که چوب در فرو رفت! من تا ساعت 10 ماندم تا برای نسترن و بچه هایش جداگانه غذا بپزم و پذیرایی کنم و برگردم سه روز بعد پسرم از سیروس پسر بزرگ نسترن شکایت می کرد که به او توهین می کند، یکی دو بار او را هل داده است من همان شب به منزل نسترن رفتم و سیروس را زیرسئوال گرفتم که چرا بچه مرا اذیت کرده؟ چرا او را هل داده است؟ به یادش آوردم که زمان مدرسه هم همین کارها را می کرد، بیشتربچه های کلاس ازدستش عصبانی بودند. سیروس گفت من از دست مادرم عصبانی هستم، دست خودم نیست، چرا با مادرم حرف نمیزنی؟ چرا او را بخود نمی آوری؟ گفتم چکنم؟ مادرت اخیرا لجباز و یکدنده شده است، گفت من بالاخره او را بخود می آورم.
وقتی ازاتاق سیروس بیرون آمدم، نسترن مرا دید گفت داشتی پسرمرا تربیت می کردی؟ گفتم من قصد تربیت ندارم داشتم نصیحت اش می کردم، او از دست تو کلافه است، گفت به جهنم که کلافه است.
فردا شب ساعت 11بود که نسترن زنگ زد و گفت سیروس به خانه نیامده، تا بحال سابقه نداشته، تو مگر چه حرفی به او زدی؟ گفتم عزیزم سعی نکن گردن من بیاندازی، پسرت به شدت از دست تو عصبی است. باید اورا آرام کنی. گفت میشه خواهش کنم به زندگی من دخالت نکنی؟ گفتم نسترن! این تو هستی که چنین حرفی میزنی؟ گفت بله، تازگی ها شدی مامان من، به من دستورمی دهی که با چه کسی دوست باشم، با چه کسی رفت وآمد کنم؟ بچه هایم را چگونه تربیت کنم؟ راستش من دیگر بزرگ شدم نیازی به له له و ننه ندارم! گفتم عیبی ندارد. از این ببعد اگر پشت گوش ات را دیدی منو را دیدی! بعد هم گوشی را گذاشتم.

1731-15

به اسی گفتم من دیگر با خواهرت کاری ندارم. گفت من هم دو هفته است با نسترن حرف نمی زنم، خیلی بداخلاق و پرخاشگر شده است. من گفتم تو برادرش هستی، نسترن را دراین موقعیت تنها نگذار، من هم دست نکشیدم تا روزی که عذرمرا خواست. دو سه روز بعد اسی خبرداد که سیروس بکلی ناپدید شده، به پلیس و پدرش هم خبردادیم، ولی هیچ نشانه ای نیست شوهر سابق نسترن هم گناه را به گردن نسترن می اندازد، جالب اینکه نسترن همه گناه ها را به گردن تو می اندازد و میگوید شب آخر، این پریچهر بود که پسرم را زیرسرزنش گرفت و معلوم نبود چه حرفهایی به او زد که پسرم را فراری داد! من فریادم برآمد که چرا این زن کاسه و کوزه ها را سر من می شکند؟ من فقط دو سه بار او را نصحیت کردم، بعد هم طفلک گفت اگر من عصبانی هستم، پسرتان را هل دادم، بخاطراینکه از دست مادرم عصبانی هستم شما مادرم را بخود آورید وگرنه کاری می کنم که بخود بیاید.
اسی گفت کاش آن شب همه چیز را برای من می گفتی تا من با نسترن وسیروس حرف میزدم بهرحال همه نگران هستیم، گفتم از پدرش کمک بگیرید، گفت اون طفلک هم شب وروز تلاش میکند، حتی یک کارآگاه خصوصی گرفته، وکیلی استخدام کرده به درو دیوار میزند که شاید رد پایی پیدا کند.
بعد از 4روز، سیروس به اسی زنگ زد و گفت می خواهد شب به خانه ما بیاید، من دچار دلهره شدم و گفتم ترا بخدا با سیروس برو پیش خواهرت، کافی است بیاید اینجا، دوباره همه گناهان بیفتد گردن من. سیروس با اسی قرارگذاشت ورفتیم سراغ پدرش، از همان جا به مادرش زنگ میزند و میگوید من فقط با پدرم میایم خانه وگرنه کاری به من نداشته باشید، نسترن رضایت میدهد، ولی میگوید پریچهرنیاید! که البته من بهرحال نمی رفتم. حدود ساعت 12شب اسی زنگ زد و گفت میشود خواهش کنم بیایی اینجا؟ گفتم درهیچ شرایطی نمی آیم، گفت دراین چند ساعت همه واقعیت ها رو شد، نسترن فهمید که تو گناهی نداشتی. حتی سعی درآشتی و پیوند خانواده داشتی، گفتم من تحت هیچ شرایطی نسترن را نمی بخشم.
واقعا درمانده ام چکنم، چون من به شدت ازنسترن ناراحتم. او کمال بی معرفتی، بی احساسی ونهایت ناانسانی را با من کرد و من بخاطر حرفها و توهین هایش حتی مریض شدم و به هیچکس نگفتم که من با خدایم قسم خوردم دیگرهیچگاه او را نبینم، من حتی به بچه هایم که از دست سیروس عصبانی هستند قول دادم دور عمه و بچه هایش را خط بکشم، حالا بعد از آشتی نسترن و شوهرش بجای عذرخواهی مرتب به من پیام میدهد که خودت را لوس نکن، پاشو بیا اینجا یک شام خوشمزه درست کن، تا من با توآشتی کنم! حرفهای مرا بچگانه حساب نکنید، هرکس جای من بود در برابر آن همه توهین و خوارکردن دیگر روی این زن را نمی دید و من هم اگر واقعا با او آشتی کنم دربرابر بچه هایم شرمنده میشوم ودر برابر قسمی که به خدایم خوردم، دربرابر وجدان وغرور خودم شرمنده میشوم. ولی از سویی هم شوهرم اصرار دارد، نسترن هم با حرفهای دو پهلوی خودش مرا بخود می خواند.
پریچهر- سانفرانسیسکو

دکتردانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگردشواریهای خانوادگی
به بانو پریچهراز سانفرانسیسکوپاسخ می دهد

تمام این ماجرا از اینجا به دشواری کشیده شد که افراد متفاوتی در رابطه های متفاوت بجای یاری جستن از روانشناس خود بدرمان دردهایی پرداخته اند که درمان آنها بسادگی و با یک کلام عملی نبوده است. در این رابطه ها شما حالات نیازمندیهای متقابل برای ارائه دوستی را می بینید. داستان معروف ایرانی را بیاد بیاورید که خیلی از پیشینیان وسالخوردگان می گفتند که فلانی نه دل دارد یاد بگیرد! ونه می تواند که قراربگیرد!»
در دوستی نباید تا زمانی که دوست نخواسته باشد اظهارنظر کرد و پند داد. یا به هرکسی در زندگی درستی و یا نادرستی ها را گوشزد کرد. به ما مربوط نیست که یکنفر فرزندش را چگونه تربیت می کند! اما اگر می بینیم که فرزند دوست ما نسبت به فرزند ما رفتار آمرانه دارد و بقول معروف گردن کلفتی می کند میتوان گوشزد کرد و اگر پذیرفته نشد بهتراست که چنین معاشرتی ادامه پیدا نکند.
گاه روابط انسانی ما را به گونه ای از دیدارهای اجباری می کشاند بدلیل آنکه درمحیطی قرار می گیریم که معاشرین زیادی را در اختیار نداریم. به ویژه چنین حوادثی در محل های کشاورزی و دوراز شهر خیلی دیده میشود، اینگونه رابطه ها که اغلب «نیاز به وابستگی متقابل» گفته میشود نمی تواند شادی و دوستی ببار بیاورد و معاشرت را دلپذیر کند و برای تصمیم بهتر پیشنهاد می کنم پریچهر با روانشناس از احساس واقعی خود حرف بزند.