شرح روی جلـد - استاد علی مسعودی

a1732-10

a1732-3

a1732-4

استاد علی مسعودی ازآن زمان که جوان بود و بعنوان سردبیرکل هنری موسسه اطلاعات جهت 11 نشریه برگزیده شده بود تا امروز که هنوز پهلوانی در هنروقلم است فروتن و مهربان است، در سیاست، در طنز و نقد یک قلندر است ولی در دوستی مهربان ترین و فداکارترین است. بدون رودروایستی حرف میزند، تشویق هایش واقعی و انتقادات اش دلسوزانه است.
دو کتاب اخیرش «خلخانه» و «امیرخان» به زوایای کشف نشده تاریخ سفر میکند، بزرگان و پرمایه های اصیل را می ستاید و پوست بی مایه ها را می کند و چهره تاریک شان را از لابلای تاریخ بیرون می کشد و به نسل امروز می شناساند.
باید سالها بگذرد، باید بارها امیرخان و خلخانه را بخوانیم تا بدانیم استاد با قلم سحرآمیزخود چه کرده است بقول بسیاری هردو کتاب استاد با تصویرهمراه است. لحظه به لحظه آن ها جلوی چشم مان زنده می شود. آوازه دو کتاب اخیرش به ایران هم رسیده است و بسیاری هردو کتاب را یک کالبد شکافی تاریخی می دانند که درقالب طنز و ظرافت های قلم استاد، حقایق تکان دهنده ای را رو می کند. این بار به سراغ گنجینه تابلوهای استاد رفتیم و محو این مجموعه ارزشمند شدیم، که با آثارجدیدی هم آغوش شده است.
استاد خود به دنیای کودکی خود، به روزگاران گذشته و به اولین تابلویی که خلق کرده می پردازد.

***

a1732-5

a1732-6

بیرون ازشهر، پشت خندقی که دور تهران حفرکرده بودند به دنیا آمدم. خانه ای که بعد از اینکه به دست بساز وبفروش افتاده هیجده خانه درآن زمین بیرون خزید. شش سالم نشده بود که دریک سحرگاه آخر تابستان صدای غرش هواپیماهای لکنته روسی بعد دو بمبی که دیوارسربازخانه را از هم دریده بود، اردبیل را یک کمی لرزاند جنگ برسر هیچ، سر به شهری که من آخرین روزهای تابستان را درآن سر میکردم سرک کشید. سالی، دو سالی میگذشت که همه ازجنگ صحبت می کردند، ما بچه ها خیلی انتظارمی کشیدیم جنگ را از نزدیک ببینیم به نظرما جنگ آتش بازی بود و تصورنمی کردیم که آدمیزاد را بکشد بخصوص که لباس جنگی به تن نداشته باشند.
دستگاههای امنیتی که از دهان گشاد عیب جویان بیخود و بی جهت می ترسید بعضی از دهانها را می دوخت و وقتی زیاد داد و قال میکردند تا روزی که جنگ به خانه و کاشانه ما رو نکرده بود هوائی که ممد حیات بود و مفرح ذات با آمپولی به رگها فرو میکردند و بعد ازآن فاتحه ای برسرجنازه اش می خواندند.
پدرم که نماینده مردم بود را هم دریک سحرگاه مامورین دولت از خانه بیرون کشیده بودند و درکنار دروازه اردبیل از گاری پیاده اش کرده بودند. او دراین جابجایی ازخانه اش که پنج کودک خردسال و همسری که سرطان داشت ازپایش می انداخت به عرض پهنای سرزمین پدری ومادریش جدایش کردند.
چه خوب شد که من هنوز به دنیا نیامده بودم... همیشه هرچه میشود جای شکرش باقی می ماند.
از روزگار کسالت بار که بگذریم سالی بعد از جنگ مرا به مدرسه ای که درنزدیکی خانه مان بود گذاشتند. به قول شاهرودی دوست شاعرم، درمدرسه به خاطرساری که از درخت پریده بود، بسیار بوته گل که معلم از چوب خویش به پای من نشاند.
ولی ازشانس من بعد از دو ماهی در کلاس باز شد معلمی بر سفیدی گل های یاس با سالک کوچکی که یک دنیا نمک داشت به کلاس ما قدم گذاشت.
دو سه روز به عید مانده روی مقوائی که از کتابخانه پدرم برداشتم اولین نقاشی خود را کشیدم، عجیب این بود که همه بچه ها تصدیق کردند که خیلی شبیه معلم خوشگل ما شده.

a1732-7

عید شده بود و من لای پوشه مقوائی نقاشی را گذاشته و به خانه او درکوچه نظامیه که در میدان بهارستان بود رفتم، زنگ در بصدا در آوردم، بعد از لحظاتی خود او بود که در باز کرد نگاهی به آنچه که درمیان پوشه بود ونگاهی هم به من کرد، گرمی لبهای او را بر روی گونه ام هرگز فراموش نمی کنم تا چند روز صورتم را حاضرنبودم بشویم.
از آن روز به بعد نقاشی کردن عادتی شد که تا امروز یقه من را گرفته...
من هرگز به فکرم نرسیده که خودم را برای فروش آنچه می کشم آماده کنم، تابلوهای من از خانه دخترم، پسرم و خانه خودم پا بیرون نگذاشته اند، به جز تابلویی که در منزل ذکایی عزیزم یکی هم پیدا میشود.
عیب و ایراد از هم زبان وهم وطن کارشایسته ای نیست ولی باید با خجالت عرض کنم که در طی سالها زندگی هیچ گاه کمبود یک اثرنقاشی را روی دیوار خانه امان حس نمی کنم.
کتاب هم می نویسم برای مردمی می نویسم که درمیان خیل آنها هزارکتاب چاپ شده دهها سال طول می کشد تا به فروش برود و خوانده شود.
حرکات و سکنات دیگری هم قسمتی از حیات مرا گرفته، آنهم زبان تند و تیز برای سربلندی کشورم، ملتم است، درآغاز هیجده سالگی برای دو سال و هفت ماه مزه زندان را که توأم با کمی آزاربدنی بود کشیدم.
در چهارده سالگی بود که برای ساعات بعد از درس و مدرسه، کار تصحیح را در روزنامه ای که مدیرش وزیر امور خارجه هم بود از چهار بعد از ظهر تا 10 شب کار کردم. پایان کار من روز قبل حوادث 28 مرداد سال 1332 بود. و چند سالی بعد که از زندان رها شدم، کار نقاشی، که کاری سیاسی نبود را در مطبوعات آغاز کردم، من یک پان ایرانیست بودم و همه آرزوی من این بود که هفده شهر قفقاز را به ایران روزی برگردانیم، این رویا که به حقیقت نپیوست، هیچ، آن شهرهایی را هم که کوچه و پسکوچه اش را می شناختم و با آن خو کرده بودم را از دست دادم، و به این سوی کره زمین پرتاب شدم.
ولی هنوز که هنوز است وقتی صبح از خواب چشم می گشایم، با خودم می گویم که از کدام خیابان به توپخانه که اطلاعات در آن بود و علی اصغر، مستخدمی که سالهای متوالی، هر چند ساعتی فنجانی چای را جلویم می گذاشت را دوباره ببینم.

a1732-8

a1732-9