۱۷۳۲ - عصبانیت های ناگهانی کار دستم داد

1464-87

کیومرث ازپاسادینا:

با شعله دوست دخترم به یک کافی شاپ رفته بودیم، حرف از نوع لباس پوشیدن اش شد، خیلی راحت گفت لباس من چه ربطی به تو دارد؟ من که زن تو نیستم! من چنان عصبانی شدم که با مشت روی میز کوبیدم و همه چیز درهوا معلق شد و لباس شعله هم پر از لکه های قهوه شد، از جای برخاست و کیف اش را برداشته و بدون هیچ حرف و سخنی بیرون رفت. اطرافیان با تعجب مرا نگاه می کردند، من هم بدون توجه، ازکافی شاپ بیرون آمدم و سوار اتومبیل شدم. حدود دو ساعتی بدون هدف درخیابان ها راندم و درست سر یک چهارراه با توقف ناگهانی اتومبیل جلویی، به عقب اش کوبیدم و خودم فهمیدم که نه سرعتم زیاد نه ضربه سنگین بود، بهمین جهت بیرون آمدم و از راننده اش که خانمی امریکایی بود عذرخواهی کردم، گفت اتومبیل را از برادرم قرض گرفته بودم. گفتم من هم بیمه هستم و هم میتوانم اتومبیل شما را در یک تعمیرگاه آشنا کاملا تعمیر و رنگ کنم، گفت امکان دارد تا فردا حاضر شود؟ گفتم نگران نباشید، کارکنان آن تعمیرگاه خیلی حرفه ای و با تجربه هستند، شما مرا دنبال کنید تا همین الان ترتیب این کار را بدهم، درمیان راه چند بار به تعمیرگاه زنگ زدم و با پسردایی ام حرف زدم و گفتم لطفا مرا سربلند کن. نیم ساعت بعد در تعمیرگاه، پسردایی ام جلو پرید و با خوشرویی گفت اتومبیل صدمه جدی ندیده، من می توانم تا غروب اتومبیل را آماده کنم. آن خانم از شدت خوشحالی مرا بغل کرده و گفت هیچگاه این کمک و لطف شما را فراموش نخواهم کرد.
«لیزا» را بنا به خواسته خودش به محل کارش رساندم، قرارشد بعد از ظهراو را درتعمیرگاه ببینم. که البته سرساعت آمد، اتومبیل هم با همت پسردایی ام حاضربود، لیزا دستم را فشرد و گفت چگونه جبران کنم؟ گفتم اولا من مقصر بودم، بعد هم باید این کار را می کردم و در نهایت من تنها یک خواهش دارم، آنهم شماره تلفن شماست. خندید و گفت همان لحظه اول بیزینس کارتم را به شما دادم! شرمنده تشکر کردم.
لیزا فردا ساعت 11 صبح زنگ زد و گفت من در زندگیم مردی مهربان و جنتلمن مثل شما کم دیده بودم، می خواستم باز هم تشکرکنم و شما را به جشن تولدم دعوت کنم. برای جمعه آینده وقت دارید؟ گفتم حتما وقت دارم، فقط زمان و مکان را به من اطلاع بدهید، گفت الان برایتان تکست میکنم.
این تلفن خیلی خوشحالم کرد، چون ازهمان لحظه اول از لیزا خوشم آمده بود و حالا این دعوت مرا به او نزدیک می کرد و شاید بهانه ای برای دوستی می شد.
من برای آن شب، به چند فروشگاه ایرانی سرزدم و چند نوع هدیه ازمیان صنایع دستی ایران برگزیدم و خیلی با سلیقه آنها را کادوپیچی کردم ودرآخرین لحظه هم یک هدیه برای مادرش تهیه کردم و با خودم گفتم بدست آوردن دل مادرش، راه آینده دوستی مرا هموار می کند. وقتی وارد شدم صدای موزیک خانه را می لرزاند، لیزا مرا از راه دور دید و جلو آمده و مرا به پدر ومادرش معرفی کرد. من بلافاصله هدایا را به لیزا ومادرش دادم، هر دو شوکه شدند، همه شان از من تشکر کرده و مرا به میان جمع بردند و از حرفها وبرخوردها فهمیدم، که بیشترشان از تصادف ما خبر دارند، بعد هم زمزمه هدایای ایرانی من درجمع پیچید و درآخر شب، لیزا زمان خداحافظی مرا جلوی خانه شان عاشقانه بوسید و اینگونه رابطه ما آغاز شد.
من آن زمان شغل خوبی داشتم و آماده ازدواج هم بودم، خانواده لیزا هم رضایت دادند و ما بعد از 6ماه ازدواج کردیم. در همان ماه های اول ازدواج دو سه بار من بدلایلی جوش آوردم و نزدیک بود عکس العمل تندی نشان بدهم، ولی برخود مسلط شدم، البته عصبی شدن من زیاد منطقی نبود، چون برسر یکی دو تا اشتباه کوچک لیزا آنهم در برخورد با فامیل ودوستان من بود.
لیزا بجرات صبورترین زنی بودکه من در عمرم دیده بودم، اگر مسئله ای اورا عصبی میکرد، خیلی زود بر خورد مسلط می شد، لبخند میزد و به بهانه ای حرف و سخن را هم عوض میکرد. بعد از یکسال لیزا دو دختر دوقلو بدنیا آورد، که مثل دو تا عروسک بودند، من ازشوق دیدن آنها و مهر و عشق و برخورد گرم لیزا، بعد از کار به سوی خانه پرواز می کردم و تا زمان خواب شان، از بوسیدن و بازی کردن آنها خسته نمی شدم، همان روزها خواهرانم از کانادا و لندن آمدند. لیزا با همه نیرو و عشق ازآنها پذیرایی می کرد، آنها را برای گردش و دیدن اماکن تفریحی، رستوران ها و فروشگاه با خود می برد و حتی یکبار ندیدم گله و شکایت یا ابراز خستگی کند. بطوری که وقتی خواهرانم باز می گشتند، سفارش لیزا را بمن می کردند، اینکه مراقب این فرشته مهربان باش، خیلی شانس آوردی که چنین زنی نصیب ات شده است.
من بدلیل چند رویداد و عکس العمل تند و عصبی درگذشته، که منجر به از دست دادن دو دوست دختر و چند رفیق و همکار شده بود و بدلیل سفارش خواهرانم و یکی دو تا از دوستانم که لیزا را دیده بودند، خیلی سعی میکردم همیشه در مورد لیزا مهربان و صبور باشم گرچه چند مورد کوچک پیش آمده بود، ولی تا 4سالگی بچه ها این برخوردها با مهر و بخشش لیزا، فراموش شده بود. تا ماجرا آنروز با پیشنهاد لیزا در مورد بردن بچه ها به کلاس شنا شروع شد، من گفتم تو حق نداری با مایو با بچه ها همراه شوی و دربرابر مربی بچه ها شنا کنی! لیزا متعجب پرسید چرا؟ گفتم من صلاح نمی دانم، گفت تو داری همه آزادی های مرا می گیری، من ازبچگی مایو پوشیده ام، شنا کرده ام، کنار دریا و استخر بوده ام، چرا فکر می کنی اینکار خلاف و یا زشت است؟ گفتم این نظر من است دلم نمی خواهد و تو باید اطاعت کنی، لیزا رویش را برگرداند و با بچه ها راه افتاد، من بشدت عصبانی شده و با مشت به صورت لیزا کوبیدم و دریک لحظه همه صورتش پراز خون شد... بچه ها هم جیغ میزدند و کمک می طلبیدند، من بجای کمک به لیزا به سراغ مدارک مهم وکیف دستی ام رفتم و دریک چشم بهم زدن خانه را ترک گفتم و ابتدا به بانک رفته و بعد هم یکسره راهی فرودگاه شده و بصورت استندبای، سوار هواپیما شده و راهی لندن شدم، خودم هم نمی دانستم چه می کنم، فقط ترس برم داشته بود، که همسایه ها پلیس را خبر می کنند و مرا دستگیر می کنند و زندگیم دریک لحظه ویران میشود پس بهتراست به لندن بروم و یا به ایران برگردم. درون هواپیما دو سه باربغضم ترکید، مهمانداران به سراغم آمدند، به دروغ گفتم مادرم بیمار است وآنها کلی دلداری ام دادند.
در لندن به سراغ خواهرم رفتم، ماجرا را گفتم، خیلی ناراحت شد، گفت من اگرجای تو بودم بر می گشتم. تو باید مسئولیت این حادثه را بپذیری، لیزایی را که من می شناسم برای تو دردسربزرگی بوجود نمی آورد، بعد هم گفت خیلی راحت بگویم جای تو دراین شرایط درخانه من نیست. من ناچار به ایران برگشتم، خبربه گوش مادرم رسیده بود، مادرم به شدت نگران لیزا و بچه ها، بعد هم دلواپس من بود، می گفت من حاضرم با تو برگردم، با لیزا حرف بزنم، گفتم فایده ندارد، مخصوصا که لیزا تلفن خود را قطع کرده بود فقط مادر لیزا به خواهرم در لندن زنگ زده و پرسیده بود چه اتفاقی میان ایندو افتاده بود؟ و خواهرم گفته بود بی خبراست.
من 5سال در ایران ماندم، به کاری پرداختم، تا خواهرم زنگ زد و گفت تو ظالم ترین پدر و شوهر دنیا هستی، لیزا حتی شکستن بینی اش را یک حادثه جلوه داده و هیچ شکایتی علیه تو نکرده و به خانواده خود و دوستان اش گفته بخاطر مسئله ای میان مان جرو بحث شد و من به شوهرم توهین کردم و او دل شکسته قهرکرد ورفت.
شنیدن این خبرها، مرا بکلی منقلب کرد. باز هم برنده واقعی لیزا بود، او که براستی یک فرشته بود و من نباید درمورد او شک می کردم، واقعا من شوهر ظالم و پدر بی احساسی بودم، تا یک هفته خواب نداشتم، غذا نمی خوردم، بشدت لاغر و تکیده شده بودم. عاقبت با کمک مادرم چند چمدان سوقات تهیه کردم و راه افتادم. دیروقت شب بود که از فرودگاه به شهر پاسادینا و جلوی خانه رسیدم، جرات وارد شدن نداشتم، قلبم به شدت میزد، بدنم می لرزید، بهرصورتی بود، کلید را در قفل چرخاندم و به درون رفتم، بچه ها روی مبل خواب شان برده بود، قد کشیده بودند، موهای روشن شان روی صورت شان افتاده بود. لیزا آن سوی اتاق هاج وواج مرا نگاه می کرد. جلو رفتم و پاهایش را بغل کردم. از او طلب بخشش کردم، بخاطر سنگدلی ام، بیرحمی ام، فرارم از خانواده و بی مسئولیتی هایم. لیزا روی زمین نشست، بغلم کرد با من گریست ولی از من خواست تا ماهها با او حرف نزنم و بعد بچه ها را بیدار کرد و گفت دیدید گفتم پدرتان ازسفرباز می گردد و بچه ها جیغ کشیدند و به آغوش من پریدند.

1464-88