"گفتگو با پطروس پالیان به خاطر انتشار کتاب خاطرات "7 سال همراه با شاه ایران

1637-3

1637-4

1637-5

با «پطروس پالیان» عکاس هنرمند، فیلمبردار توانا و یک انسان خلاق، در جوانان رادیو و مجله جوانان گفتگو کردیم.
این گفتگو به مناسبت انتشار کتاب خواندنی: «7 سال همراه با شاه ایران، روایتی ناشنیده» انجام شده است. کتابی که پالیان در طی 8 سال، شب و روز بروی آن وقت گذاشته و سرانجام آنرا به پاس احترام و بیاد انورسادات رئیس جمهور فقید مصر و مردم مهمان نواز مصر به دلیل گشودن آغوش خود به روی شاه و خانواده سلطنتی، به او پیشکش کرده و همچنین به زنده یاد شاهزاده علیرضا پسر دوم شاه تقدیم کرده است.
پطروس می گوید: این کتاب را ابتدا به انگلیسی نوشتم و انتشارات پنگوئن طی قراردادی آنرا در اختیار گرفت که در شرایط مناسب آنرا منتشر کند و رضا گوهرزاد روزنامه نگار معروف که آنرا به فارسی ترجمه کرد و سرانجام کتاب به فارسی آماده شده و کتابفروشی پارس در وست وود آنرا چه بصورت فروش و چه بصورت پستی به دست علاقمندان میرساند. وقتی کتاب آماده شد، دلم میخواست از طریق مجله جوانان که از ایران آنرا مطالعه می کردم و مورد علاقه ام بود، آنرا معرفی کنم دلم می خواست خوانندگان بسیارش در سراسر جهان بدانند که من 7 سال تمام، در مهمترین رویدادها، دیدارها، سفرها با شاه همراه بودم و شاهد رویدادها، برخوردها و خصوصی ترین لحظات بودم و خوشحالم که آنقدر مورد اعتماد بودم که به این خلوت سیاسی راه داشتم.
راستش اگر یک ناراحتی چشمی پیدا نمی کردم، این چنین دقیق وسریع کتاب را آماده نمی کردم، وقتی می گویم سریع، منظورم 8 سال زحمت و دقت و بکارگیری همه زوایای حافظه ام و خاطراتم است، من در لس آنجلس کتاب را شروع کردم، دوستی در نیویورک مرا یاری داد که به انگلیسی نوشته شود، و بعد با یک ایجنت حرف زدم، همزمان خود کمپانی پنگوئن به میدان آمد.

اما به راستی چه شد که من به دربار راه یافتم؟
من همیشه به دنبال هیجانات زندگی بودم، به دنبال حوادث و رویدادهای غیر عادی بودم، به دنبال رویدادهای غیر منتظره بودم، در همین مسیر چند رویداد مسیر زندگی مرا عوض کرد.
اولین رویداد زمانی که 7 ساله بودم اتفاق افتاد، درخانه ما یک شمشیر قدیمی بود، که من آنرا بعنوان اسباب بازی با بچه های هم سن و سال خود بکار می گرفتم، تا اطرافیان کنجکاو شدند که این شمشیر از کجا آمده است؟ آیا پدر یا پدر بزرگ من سردار جنگی بودند؟ به سراغ پدرم رفتم، گفت پدر بزرگ ات، این شمشیر را از رضاشاه گرفته است، یک یادگار، یک خاطره، یک هدیه است. همین افکار مرا به سوی خانواده پهلوی برد، اینکه درباره آنها کنجکاو شدم، مرتب درباره آنها می خواندم، تاریخ را ورق میزدم حوادث را پی می گرفتم. آنروزها والاحضرت شهناز به دنیا آمده بود، مادر و خاله ام یک بوتیک لباس های بچگانه باز کرده بودند، مادرم لباس ها را در خانه طراحی می کرد و می دوخت و خاله ام آنرا به بوتیک می برد. تا یکروز خاله با هیجان و شادی به خانه برگشت و گفت امروز یک حادثه عجیب در زندگی ما پیش آمد، همه به سویش رفتیم وچشم به دهانش دوختیم. گفت امروز ملکه فوزیه به بوتیک ما آمده بودند تا برای والاحضرت شهناز لباس بخرد، همه خوشحال شدیم و من با خود گفتم دومین مورد ارتباط هیجان انگیز من با خانواده پهلوی، اینگونه شروع شد وحدود یکسال لباسهای والاحضرت را در بوتیک مادر و خاله ام تهیه میکردند.

1637-7

سومین مورد زمانی رخ داد که شاه در چند مورد مهم که فیلمبرداران غیرایرانی با او همراه بودند سراغ فیلمبردار ایرانی را می گیرد، که همین سبب میشود چند نفری از سوی دربار و رکن دوم ارتش، به فرهنگ و هنر می آیند و سراغ فیلمبرداران ایرانی را می گیرند که ما حدود 6 نفر بودیم. همه مدارک و اسناد ما را گرفتند و رفتند. من همان شب به مادرم گفتم من به زودی بعنوان فیلمبردار شاه به دربار میروم، مادرم با ناباوری نگاهم کرد و گفت امیدوارم چنین باشد و این اتفاق افتاد و من برگزیده شدم و روزی که راهی دربار بودم، از هیجان آرام و قرار نداشتم، اولین ماموریت من، تهیه فیلم از مراسم اهدای سند زمین های اصلاحات ارضی به کشاورزان بود، من به چشم خود دیدم که شاه با چه عشق با چه شور و شوقی این کار را می کند، بطوری که چهره شاه از چهره آن کشاورزان شادتر بود.
یادم هست یکبار که به کاخ رفته بودم، چون هوا گاه ابری و گاه آفتابی بود من در یک لحظه دست به جیب شلوارم کردم که نورسنج خود را در بیاورم و درست در همان لحظه صدای کشیدن اسلحه و آماده شدن تفنگ ها را برای شلیک شنیدم، برجای خشک شدم، نگهبانان و مامورین ویژه پرسیدند چه می کنی؟ گفتم دارم نورسنج ام را بیرون می آورم، آنها با دیدن نورسنج به من هشدار دادند که دیگر چنین حرکاتی در اطراف شاه نکنم! من در همه سفرها با شاه بودم، یادم آمد برای نخستین بار به کشور پشت پرده های آهنین جماهیر شوروی رفتم، من از اینکه در یک لیموزین با احترام ویژه بدنبال شاه میروم، احساس عجیبی داشتم، حتی سر میز شام هم در کنار رهبران جهان نشسته بودم، در بهترین هتل ها اتاق داشتم، به کاخ کرملین رفتم، آنها بنا به خواسته شهبانو، باله دریاچه قو را اجرا کردند و من همه جا حضور داشتم از آن همه اطمینان و اعتماد لذت می بردم.
بعد از 7 سال وقتی من برای مرخصی به نیویورک رفتم، ناگهان فضای نیویورک مرا تحت تاثیر قرار داد در فرودگاه پرویزکهن دوست قدیمی ام انتظار مرا می کشید، ولی من بعد از بازرسی چمدانها، با دو مامور اف بی آی روبرو شدم. من که در فیلم ها مامورین اف بی آی را دیده بودم اینک زنده روبروی من بودند. وقتی گفتند ما را تعقیب کن، من خونسرد بدنبال شان رفتم و وقتی فهمیدند من فیلمبردار شاه هستم. با من برخوردی احترام آمیز و بسیار مهربانانه کردند و من به چشم دیدم که پاسپورت ایرانی ام چقدر محترم و ارزشمند است.
آن برخورد برای من حادثه جو، هیجان آور بود ووقتی شب پرویز کهن گفت باید شب را در بیمارستان بگذرانیم، من دچار شور وحال دیگری شدم اینکه نیویورک، شهر حادثه هاست و من عاشق نیویورک شدم در اینجا ماندگار شدم .
من تا سالها به ایران برنگشتم تا 12 سال بعد به ایران سفر کردم. به وزارت فرهنگ و هنر سر زدم دوستان و همکاران قدیمی را دیدم در آنجا بود که به من پیشنهاد شد در یک مراسم ویژه در کاخ، با فیلمبرداران همراه شوم، من با میل پذیرفتم و وقتی وارد کاخ شدیم مامورین گارد همه کیف ها و ساک ها را گشتند و وقتی نوبت من رسید، ناگهان یک پای بزرگ بروی کیف من فرود آمد و صدای آشنایی شنیدم که گفت خجالت نمی کشی؟ تو از خود ما هستی، ما هیچگاه تو را از یاد نبرده ایم، نیازی به گشودن کیف و دوربین ات نیست و من چه احساس خوبی در آن لحظه داشتم، دوستان قدیمی را می دیدم، که مرا همچنان در خاطرخود دارند. من در طی سالها فیلم های خوبی را فیلمبرداری کردم، فیلم کوچ ایل بختیاری که در سال 1961 برنده فستیوال برلین شد فیلم کوتاه درباره اصفهان که در فستیوال کن چند جایزه برد و فیلم سیاوش در تخت جمشید که جایزه فستیوال لوکارنو را برد و جایزه سپاس بهترین فیلمبرداری را برای فیلم «یک اصفهانی در نیویورک» با حضور وحدت که من تهیه کننده اش هم بودم.
من بعدها فیلم ساخت ایران به کارگردانی امیر نادری و تهیه کنندگی علی مرتضوی و بازی سعید راد را هم فیلمبرداری کردم. من هیچگاه آن دوره 7 ساله را فراموش نمی کنم، من هنوز با آن لحظات زندگی می کنم و در خانه خود یک دیوار بزرگ بنام دیوار پهلوی ساخته ام، که همه عکس ها و یادگارهای دوران 7 ساله و سالهای بعد بر آن نقش بسته است، دیواری است که قابل شکستن و فروریختن نیست چون بر پایه عشق ساخته شده است.
من تاریخ نویس نیستم، با همه احساس خود کتاب را نوشته ام و امیدوارم کتاب مرا همه بخوانند و تاریخ را در میان داستان های واقعی جستجو کنند.

1637-8

1637-10

1637-11

1637-6